تبليغاتX
عملیات پایگاه بسیج شهدای ایرنا

عملیات پایگاه بسیج شهدای ایرنا

در مورد گوشه اي از عملیاتهای 8سال دفاع مقدس و سرداران شهید

 


اگر هر صفحه از كتاب قطور تاريخ دفاع مقدس را ورق بزنيم، در سطر سطر آن مردان بزرگي را مي يابيم كه با ايمان، ايثار، اخلاص، اخلاق خود حماسه هاي عظيمي را در تاريخ جنگهاي جهان آفريدند. سرداراني كه با خلاقيت، ايده ها و انديشه هاي فكورانه خود توانستند دشمني را كه با تمام تسليحات و نفرات و حمايت همه كشورهاي جهان، بي هيچ بهانه اي به خاك كشور ايران تجاوز كرده بود، به عجز و ناتواني بنشانند. اين سرداران با بزرگ منشي دوش به دوش رزمندگان اسلام جنگيدند و همراه آنان شهيد شدند و به ملكوت اعلي پيوستند و اين به «ملكوت اعلي پيوستن» عالمي دارد كه بايد به درك معناي اعلاي آن رسيد تا وصل به آن را وصف كرد. و شايد مي توان اين معنا را تنها در دلهاي ياران آن شهيدان جستجو كرد.
ياراني كه زندگي زميني را تنها به دليل تسليم در مقابل قضا و رضاي الهي متحمل مي شدند و مي شوند.
يكي از اين سرداران بزرگ، سردار مهربان شهيد احمد كاظمي بود.
گمان نمي كنم كسي سقوط هواپيماي 130-C را فراموش كرده باشد. آري! سال گذشته همين روزهاي سرد زمستان بود كه هواپيماي حامل شهيد كاظمي سقوط كرد. روز 19 دي ماه براي همه ما، با خاطره تلخ و غم انگيزي همراه بود. براي ما كه مي دانستيم چه عزيزاني را از دست داده ايم. اما براي آنان كه شهيد شدند، روز شيرين و وصف ناپذير وصال بود.
شهيد احمد كاظمي كه دو هفته قبل از شهادت در حضور رهبر معظم انقلاب اسلامي بوده، از ايشان مي خواهد كه براي شهادت او دعا كنند، چنانكه ايشان در بيان خاطرات خود از شهيد مي فرمايند: حدود دو هفته پيش شهيد كاظمي پيش من آمد و گفت: «من دو خواسته و آرزو دارم. يكي آن است كه روسفيد باشم و ديگر آن كه شهيد شوم. من به ايشان گفتم كه: «براي شما حيف است كه بميريد. شما مستحق شهادت هستيد، اما نه به اين زودي. اين نظام هنوز به شما نياز دارد.»
رهبر انقلاب در ادامه بيان خاطرات خود از شهيد كاظمي مي افزايند: در آن جلسه به شهيد كاظمي گفتم: «روزي كه خبر شهادت صياد شيرازي را به من دادند، گفتم: «شهادت حق او بود» و با ذكر اين خاطره ديدم كه در چشمان شهيد كاظمي اشك جمع شده است. در اين لحظه او به من گفت: «ان شاءا... خبر من را هم به شما بدهند.»

چه غبطه ها كه نخوردم به حال و روز ت
وتنها ياران شهيدان مي توانند شيريني اين وصل را وصف كنند، چنان كه دكتر محمد قاليباف همرزم نزديك شهيد كاظمي شهادت او را چنين وصف مي كند: خوب شد ! يعني بهتر از اين نمي شد. براي مثل تويي مردن در بستر، به ننگ مانندتر بود تا به مرگ. تو بايد پيشتر و در آن غوغاي هشت ساله مزد كرور كرور خلوص پاكت را از حضرت جل و علا مي گرفتي و تا بي كران عشق پر مي كشيدي و جرعه نوش مي  الست از دست دلبر مي شدي، عرشي مي شدي و آسماني و كبريايي، ولي گويا تقدير الهي بر اين قرار گرفته بود تا چندي ديگر ملازم ركاب اسلام و انقلاب و ايران بماني و در كسوت فرمانده نيروي زميني و هوايي سپاه، منشأ خدمات منحصر به فرد و به ياد ماندني شوي و در زلزله ويرانگر بم در نجات زلزله زدگان سر از پا نشناسي. وقتي شنيدم كه تو در كمال گمنامي و تواضع ميداندار اصلي امداد و نجات در چهار روز نخست زلزله «بم» بودي، هيچ تعجب نكردم؛ زيرا از سبيل اخلاص و جوانمردي و ايثار جز اين انتظار نمي رفت و كسي چه مي داند كه تو در آن صد ساعت بيداري چه حالي داشتي و چه حالي كردي. از اينكه حنجره ات از تك و تا افتاده بود و حريف عزم جزم تو نمي شد. من چه غبطه ها كه نخوردم به حال و روز تو و اين كه مي ديدم تو از فرش كنده اي و حال عرشيان را داري. و اين ورد زبان همه رفقا بود و براي همه ما مسلم شده بود كه ديري نخواهد پاييد كه ما از فيض حضور تو در ميان خود محروم مي شويم و تو قدم به محفل انس ياران آسماني ات مي گذاري.
لحظات شيرين
شهيد احمد كاظمي دو پسر داشت. يكي محمدسعيد و ديگري محمدمهدي. محمدمهدي خاطرات شيرين خود از روزهاي آخري كه در كنار پدر بود را اين گونه تعريف مي كند: همان شب شهادتش نشسته بوديم دور هم و حرف مي زديم. حالا كه فكر مي كنم مي بينم چه لحظات شيريني بود.
گپ آخرمان، خيلي گپ با حالي بود. وقتي شب رسيد خانه يك CD با خودش آورده بود. گفت: محمد اين سي دي را بگذار ببينم چه هست»! به قول خودش مشقهايش را هم پهن كرده بود جلوي رويش.
CD يك گزارش ويديويي بود از عمليات ثامن الائمه.
بابا مي گفت: «من خودم تا حالا اين فيلم را نديده ام». هر كس را كه در فيلم نشان مي داد، مي گفت خصوصيتش اين بوده و چطوري شهيد شده و.... خلاصه بيشترشان شهيد شده بودند. در فيلم نشان مي داد كه بابا داشت نيروهايش را توجيه عملياتي مي كرد و فقط يك زير پيراهن تنش بوده ريشهايش هم خيلي بلند و به هم ريخته بود. حتماً وقت نكرده بود به شان برسد. اما آنها كه مي گفت شهيد شده اند، اغلب تميز و مرتب و شيك بودند. سعيد به بابا گفت: «ببين اين جور آدمها شهيد مي شوند، آن وقت تو با اين قيافه به هم ريخته و نامرتب مي خواهي شهيد بشوي؟!» بابا خيلي به اين حرف سعيد خنديد. البته احساس كردم ياد شهادت كرده و دلش گرفته و مي خواهد با خنديدنهايش ما متوجه نشويم. فيلم كه تمام شد بابا گفت: «25 سال از وقتي كه اين فيلم را گرفته اند، مي گذرد. ما براي چه مانده ايم» و... يك كمي از اين جور چيزها گفت.
شب هم سعيد را پيش خودش خواباند. صبح كه مي خواست برود، من نديدمش اما سعيد كه صبح زود بيدار شده بود كه برود امتحان بدهد به بابا گفته بود: «مواظب خودت باش»! پيش نيامده بود سعيد چنين حرفي به بابا بزند. هميشه وقتي به بابا چيزي مي گفتيم، به همان شكل نظامي پاسخ مي داد «چشم قربان!» آن روز صبح هم به سعيد يك «چشم قربان» گفته بود و رفته بود.

چون سرو، آرام آرام سر برافراشت
شهيد احمد كاظمي در كوران انقلاب اسلامي و نيز در دوران دفاع مقدس و بعد از آن سرباز جان بر كفي بود كه سخت ترينها را انتخاب مي كرد.
او نماد قابل عرضه از پرورش يافتگان مكتب امام «ره» بود و كسي كه چون سرو، آرام آرام سر برافراشت و اجر جهاد خويش را به فرمايش مقام معظم رهبري با شهادت دريافت كرد.
مجاهدت در صحنه هاي بين المللي اسلامي و مقابله با رژيم ستمشاهي و حضور در ساماندهي انقلاب اسلامي نشان دهنده جوهر ناب و فطرت پاك و حق جوي اوست.
او در هجرت به منطقه كردستان از پيشتازان بود و ياد دلاوريهاي او در سرزمين مجاهدتهاي خاموش كردستان بخصوص در مناطق مركزي اين خطه، فراموش ناشدني است. احمد در طول هشت سال جنگ، از خاطرات اين دوران به نيكي ياد مي كرد و اين ورطه را تجربه پرباري مي دانست كه در نبردهاي بزرگتر به ثمر رسيد.
او مرد شكار فرصتها براي مجاهدت بيشتر بود و...
سردار سرلشگر شهيد حاج احمد كاظمي در عين اين كه فرمانده اي فهيم و راهبردي بود، در تاكتيك و تكنيك عملياتي هم بي نظير بود و مديريت او در لشگر 8 نجف اشرف و ساير مراكزي كه خدمت نموده بود، وصف ناشدني است. بارها سپهبد شهيد صياد شيرازي نظم و نگهداري لشگر 8 نجف اشرف را بي نظير و به عنوان الگو مطرح مي نمود. قابليتهاي وجودي او و سير انقلاب و جنگ از او فرماندهي بي نظير ساخته بود. او فرماندهي با ذكاوت و قاطع بود و در همه تخصصهاي مورد نياز براي دفاع سرآمد بود. بخوبي در كوهستان، دشت، هور و آب با مهارت فرماندهي مي كرد و در همه صحنه ها پيروز عرصه نبرد بود. پشت دشمن از نام احمد كاظمي به لرزه مي افتاد ولي در پيشگاه حضرت دوست او با چشماني اميدوار و اشكبار خاضع بود.

بازيابي هويت
به يقين راه شهادت پاياني ندارد و هر كس مي تواند هر وقت اراده كند قدم در اين راه بنهد و چون سرداران بزرگ و فاتح كه صلح و انسانيت را به بشريت تقديم كردند، راه را از بيراه بيابد.
دكتر محسن رضايي در اين باره عقيده دارد: در حال حاضر سه نسل در كشورمان زندگي مي كنند و ارتباط برقرار كردن بين اين سه نسل بسيار مهم است؛ چون حوادث اين زمانها با هم تفاوت دارد و در عين حال نمي توان گذشته را فراموش كرد و شرايط امروز كشورمان هم معلول شرايط گذشته است و جوانان امروز هم به دنبال آگاهي از شرايط گذشته هستند.
وي اظهار مي دارد: ما با خاطرات دوران دفاع مقدس زندگي مي كنيم و زماني مي توانيم هويت خودمان را بيابيم كه خود، تاريخ و افتخارآفرينان كشورمان را بشناسيم و نگاه به احمد كاظمي مي تواند يكي از الگوهاي ارتباط دهنده ما با گذشته باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 
به بهانه سوم خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر قهرمان

این فایل صوتی مکالمه بیسیم بین شهید حاج احمد کاظمی و سردارغلامعلی رشید [که در آن زمان فرمانده قرار‌گاه فتح بودند] می‌باشد.

قضیه ازاین قرار است که همه منتظر شروع عمليات هستند.

حاج حسين خرازي پشت خاكريزی كه منتهی ميشه به خرمشهر همراه با تيپ امام حسین(ع) مستقر شده و منتظر هماهنگی و رسیدن بقیه نیروها هستش.

اما حاج احمد كاظمی با تيپ نجف زده به شهر و وارد خرمشهر شده و وقتی سردار غلامعلی رشيد با بيسيم باهاش تماس می‌گيره، حاج احمد اعلام می‌كنه كه وارد شهر شده و 6000 نفر هم اسير گرفته.

باور این موضوع برای سردار رشيد سخته ولی کاریست که شده.

اینجا حاج احمد كاظمی از پشت بیسیم اعلام می‌كنه كه خداوند خرمشهر را آزاد كرد.

یاد جمله‌ای از شهید چمران افتادم:
"هنگامی که شیپور جنگ نواخته شود، شناختن مرد از نامرد آسان می‌شود."

راستی به نظر شما، امروز توی صحنه جنگ فرهنگی و میدان وسیع آن، مرد و نامرد را چطور می‌شه تشخیص داد؟!

.: دانلود این مکالمه بیسم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

سالگرد تشكیل بسیج مستضعفان، یادآور خاطره ی پُرشكوه مجاهداتی است كه در دوران             هشت ساله ی جنگ تحمیلی، زیباترین تابلوهای ایثار و فداكاری همراه با نجابت و فروتنی و توأم با شجاعت و رشادت را ترسیم كرده است؛

خاطره ی جوانمردان پاكدامن و غیوری كه شیران روز و زاهدان شب بودند و صحنه ی نبرد با شیطان زر و زور را با عرصه ی جهاد با نفس اماره به هم آمیختند و جبهه ی جنگ را محراب عبادت ساختند؛

جوانانی كه از لذات و هوسهای جوانی برای خدا گذشتند،

و پیرانی كه محنت میدان جنگ را بر راحت پیرانه سر ترجیح دادند،

و مردانی كه محبت زن و فرزند و یار و دیار را در قربانگاه عشق الهی فدا كردند؛

خاطره ی انسانهای بزرگ و كم ادعایی كه كمر به دفاع از ارزشهای الهی بستند و از هیبت دروغین قدرتهایی كه برای حفظ فرهنگ و ارزشهای جاهلی غرب به مصاف ارزشهای الهی آمده بودند، نهراسیدند؛

خاطره ی صدها هزار جوانمرد كه عاشقانه به نداهای مكرر امامشان و محبوبشان و سلسله جنبان عشق مقدسشان، پاسخ گفتند و رو به خدا و پشت به دنیا كردند؛

برخی فوز شهادت یافتند و بعضی با اسارت و جراحت و نقص عضو آزمایش شدند و برخی جسم و جان مبارك خود را كه سرشار از فیض و نور شده بود، سالم و كامل به خانه برگرداندند، تا همچون ذخیره یی برای دفاع در روز احتیاج، و در خدمت اسلام و انقلاب و میهن و ملت، از آن نگهداری كنند؛             «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظرو ما بدّلوا تبدیلا»

 

  


 

خاکريز :

به خاک هاي انباشته شده اي که به صورت طولي روي سطح زمين قرار گرفته شده باشند خاکريز مي گويند.

در حقيقت با انباشته شدن خاک ها، ديواره اي از خاک به ارتفاع 2 تا 3 متر تشکيل مي شد و نيروهاي رزمنده درون دل اين ديواره ها سنگر ساخته و جانپناه مي گرفتند و از آنجا دشمن را که در همين شرايط مشابه قرار داشت تحت نظر داشتند.

خاکريز دو جداره :

به دو رديف خاکريز که به موازات يکديگر و در يک امتداد قرار گرفته باشند خاکريز دو جداره مي گويند.

اين نوع خاکريز باعث مي شد که نيروهاي رزمنده داخل اين خاکريز سنگر ساخته و علاوه بر آن از تير مستقيم دشمن و ترکش توپ و خمپاره هايي که در پشت سرشان منفجر مي شد در امان باشند.

خيز رفتن :

هر فرد رزمنده براي محفوظ ماندن از تير مستقيم يا ترکش نارنجک ها در حين درگيري و يا با شنيدن سوت توپ و خمپاره و در امان ماندن از ترکش هاي آنها سريع روي زمين دراز مي کشيد. به اين عمل خيز رفتن مي گويند.

خط الرأس جغرافيايي :

به محل تلاقي دو دامنه کوه که در حقيقت نوک يا بالاترين لبه کوه مي باشد خط الرأس جغرافيايي مي گويند.

خط الرأس نظامي :

به اندازه قد يک رزمنده و اسلحه اش از خط الرأس جغرافيايي پايين تر است.


نقطه کور :

منطقه اي است که در فاصله ي برد سلاح ها قرار دارد ولي به سبب وجود عوارض و موانع و وضعيت خاص زمين ديده نمي شود.

برتري آتش :

موقعي که حجم آتش سلاح هاي ما روي دشمن بيشتر از حجم آتش سلاح هاي دشمن روي ما باشد و دشمن نتواند تيراندازي کند و يا فرصت تيراندازي را از دست بدهد، مي گوييم نيروهاي ما نسبت به دشمن برتري آتش دارند.

توضيح: برتري آتش را مي توان با آتش هاي پشتيباني مانند توپخانه خمپاره اندازها و ساير سلاح ها ... بدست آورد.

گرا :

مي دانيم که از محل توقف ما در طبيعت بي نهايت امتداد(خطوط مسير موازي) مي گذرد و اگر بخواهيم امتداد مورد نظر خودمان(مسير موازي مشخص) را براي ديگران بيان کنيم بايستي از راه حلي ساده و همگاني استفاده کنيم تا براي ديگران قابل فهم باشد، از آنجا که امتداد شمال در هر نقطه اي ثابت مي باشد زاويه بين شمال و امتداد مورد نظر مي تواند عاملي جهت مشخص نمودن امتداد مورد نظر ما باشد.

زاويه مذکور را در اصطلاح نقشه خواني« گرا» ناميده و به اين ترتيب گرا را نيز مي توان تعريف کرد:

گراي يک امتداد عبارت است از زاويه اي که آن امتداد با شمال مغناطيسي يا شمال جغرافيايي آن نقطه مي سازد. شروع زاويه از جهت شمال نقطه بوده و در جهت حرکت عقربه هاي ساعت به امتداد مورد نظر ختم مي گردد.


گراي معکوس :

هر مسير يا امتدادي را که در نظر بگيريم داراي دو گرا مي باشد يکي گراي رفت و ديگري گراي برگشت. گراي اصلي همان زاويه اي است که به سمت آن حرکت مي کنيم و گراي معکوس درست برعکس مسير اصلي بوده و خلاف جهت آن و يا به عبارت ديگر 180 درجه با آن اختلاف دارد که به اين گرا (گراي برگشت) گراي معکوس مي گويند.

تخمين مسافت :

تعيين تقريبي مسافت دو محل را تخمين مسافت گويند.

هلي برن (هلي برد) :

به منظور سرعت در انتقال نيروهاي رزمنده به مناطق مورد نظر، نيروها را با هلي کوپتر وارد منطقه مورد نظر نموده و هلي کوپتر در فاصله يک متري از سطح زمين قرار مي گيرد. در حقيقت بدون آنکه روي زمين بنشيند نفرات رزمنده بايد از هلي کوپتر به زمين فرود آيند. علت اين کار اين است که هلي کوپتر راحت تر بتواند خود را از منطقه دور نمايد.

رمل :

ماسه هاي بسيار ريز و رواني است که به وسيله وزش باد با حجم زيادي جابجا مي شود و به آن ماسه بادي نيز مي گويند.


اولين استفاده از سلاح شيميايي توسط دشمن بعثي

به کارگيري سلاح شيميايي براي اولين بار در عمليات خيبر توسط دشمن صورت گرفت عراق به دليل نگراني از نتايج عمليات براي نخستين بار نوعي از سلاحهاي شيميايي محصول کارخانه سامره به نام گاز خردل را با استفاده از هلي‌کوپترهاي ساخت شوروي و فرانسه،‌ به کار گرفت .

پيش از اين عراق در عمليات والفجر 2 در منطقه حاج عمران به صورت محدود از سلاحهاي شيميايي استفاده کرده بود، شوراي امنيت سازمان ملل در واکنش به اين اقدام در دهم فروردين ماه سال 1363 با صدور بيانيه‌اي استفاده از گازهاي سمي را محکوم کرد. اما عراق بي‌توجه به بيانيه سازمان ملل در عمليات بدر در طول پنج روز از تاريخ 22/12/1363 تا 27/12/1363 بيش از سي مورد انواع سلاح شيميايي را مورد استفاده قرار داد.


اولين حمله موشکي دشمن بعثي عليه شهرها

اولين حمله موشکي عراق عليه شهرهاي ايران شانزدهم مهرماه سال 1359 با شليک سه فروند موشک به شهر مقاوم دزفول آغاز شد که بر اثر اصابت اين موشک‌ها به مناطق مسکوني شهر پنجاه تن به شهادت رسيدند و تعدادي نيز مجروح شدند.در طول 8 سال دفاع مقدس دوازده هزار شهيد و بيش از پنجاه هزار نفر مجروح در حملات هوايي دشمن به شهرها ثبت شده است.

اولين زن اسيردفاع مقدس

بيستم مهرماه سال 1359 ساعت نه صبح ،دختر پرستاري که فارغ‌التحصيل رشته مامايي بود، به همراه چهار تن از رزمندگان به اسارت دشمن درآمد.

«فاطمه ناهيدي» ابتدا در جهادسازندگي و بعد از آن در کميته امداد امام فعاليت داشت.با آغاز جنگ براي کمک وهمياري رزمندگان به خرمشهر رفت و به اسارت دشمن بعثي در آمد.عراقي‌ها براي اين پيروزي با هلهله و شادي اقدام به تيراندازي هوايي  کردند.چند روز بعد سه خانم ايراني نيز اسير شدند ،ناهيدي در ارديبهشت ماه سال 1360 به همراه همراهانش دست به اعتصاب غذا زد، با اين اعتصاب مسئولين عراق موافقت‌کردند آنها براي خانواده‌هايشان از طريق صليب سرخ نامه بنويسند،‌ اولين اسير زن ايراني در روز دوازدهم بهمن ماه سال 1362 به همراه 190 نفر ديگر آزاد گرديد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

   
بعد از اینکه فرمانده لشکر امام حسین (ع) یک دست خود را در عملیات خیبر از دست داد و در بیمارستان شهید صدوقی اصفهان بستری شد ، روزی برای عیادت او به بیمارستان رفتم . قبل از اینکه سلام و احوالپرسی کنم ، حاج حسین تا دست شکسته مرا دید که به گردنم آویزان است ، از تخت پایین آمد و مرا در آغوش گرفت و حال و احوال کرد و گفت : دست تو چطور شده ؟

گفتم : حاج آقا دستم یک ترکش کوچک خورده و شکسته است .
گفت : من هم دستم یک ترکش بزرگ خورده و قطع شده است و شروع کردیم به خندیدن .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

   
صبح پس از نماز و استراحت و شوخی وصحبت با دوستان حدود ساعت ده بود  رفتم کنار چشمه آب نزدیک چادرمان . نمی دانم چرا احساس راحتی می کردم و روحیه ام کمی باز شده بود . یکی از همسنگران مرا صدا کرد و گفت  از فرماندهی برادر صباغ آمده و با شما کار دارد . برایم غیر منتظره بود نمی دانستم چه کاری می تواند داشته باشد . به چادر آمدم و برادر صباغ را دیدم کمی احوالپرسی و صحبت و بعد ایشان گفت : ساک دستی ات را بردار می خواهیم برویم جایی . کنکاش و سوال نکردم چون معمولا به جواب ها نمی شد اطمینان کرد به هر حال سریع آماده شدم و وسایل شخصی کمی برداشتم همراه ایشان سوار وانت تویوتا شدیم و راه افتادیم .
آن وقت اصلا نمی توانستم حدس بزنم که این حرکت مقدمه اجرای نذر و قسم من است و خانم فاطمه به این زودی و سرعت درخواستم را اجابت نموده است و اسباب اجرای آن را فراهم کرده است . مدت زیادی از راه به سکوت گذشت ابتدا خواستم از مسیر حرکت حدس بزنم  که به کجا می رویم ولی چیزی دستگیرم نشد با تمام سرعت داشتیم به سمت عقبه می رفتیم و از بانه و سقز رد شدیم و از جاده اصلی منحرف شدیم و به طرف منطقه مریوان رفتیم
از برادر صباغ سوال کردم اصلا معلوم هست به کجا می رویم من تازه از مرخصی و استراحت آمده ام و داریم بر می گردیم به پشت جبهه ولی ایشان باز سکوت کرد و فقط برگشت و لبخندی زد و گفت : عجله نکن آخر می فهمی و من متوجه شدم که سوال بیخودی کرده ام .
به هر حال یکسره تا شب راه رفتیم . در مسیر ضمن تماشای اطراف جاده و کوه‌ها مدتی با برادر صباغ صحبت  می کردم و مدت زیادی را نیز سکوت و فکر به خاطرات گذشته و عزیزان همسنگرم که اخیرا شهید شده بودند و به تصمیم انتقام آنها و مدتی به خانواده ام فکر کردم . به مادر عزیزتر از جانم و اینکه با چه مشقات و زحمتی ما را بزرگ کرده بود . در دوران کودکی ام وقتی که هنوز 11 سال بیشتر نداشتم پدرم فوت کرده بود و از مال دنیا هیچ برایمان به جا نگذاشته بود و مادر با چه سختی و تلاشی ما را بزرگ کرده بود و امروزه به خاطر جنگ  و دفاع چه سخت بود دوری ما را تحمل کردن .
به دانشگاه و کلاس های درس و همکلاسیهایم فکر می کردم  ، چه آنهایی که با هم در جبهه بودیم و چه کسانی که شعار می دادند و اهل عمل نبودند و چه کسانی که اصلا مال این حرفها نبودند و به فکر خودشان و دنیایشان بودند . لحظات خداحافظی از دوستان و شمایل ساختمانهای دانشگاه را می دیدم . به دوستانی فکر می کردم که دیگر هرگز ساختمانهای دانشگاه را ندیدند و لحظات شیرینی که با آنها سپری کرده بودم .
کاملا می دیدم  عظمت دانشگاه صنعتی شریف در مقابل عظمت این شهدا خیلی کوچک بود و اعتبار مدارک این دانشگاه در مقابل اعتبار خون شهدا هیچ بود . شهید بیدگلی که اخیرا شهید شده بود نیز از دانشجویان دانشگاه خودمان (دانشگاه صنعتی شریف ) بود. غیر از خانواده و دانشگاه و دوستانم به خیلی چیزهای دیگر فکر می کردم. به مظلومیت جنگ ، به اجتماع ، به مردم ، به رزمندگان و به امام .

در راه دزلی

حوالی غروب متوجه شدم از سه راهی دزلی گذشتيم و وارد راهی شدیم که به طرف مرز می رفت . ساعتی از غروب گذشته بود که به موقعیتی وارد شدیم . دربدو  ورود ؛ توپهایی عجیب که استتار شده بود، توجهم را جلب کرد . لوله هایی بزرگتر از حد معمول که به دلیل تاریکی منظره ای با ابهت ایجاد کرده بود همان ابتدا حدس زدم توپهای 155 میلی متری معروف به اتریشی یا ( فرانسوی ) می باشند. نمی دانستم این توپها در غرب  و در این مکان چه کاری دارند . زیرا برد این توپها حدود 70  کیلومتر است و به دلیل کوهستانی بودن مناطق غرب و عدم وجود دید کافی برای هدایت این توپها عملا در این ناحیه کاربردی ندارند . به دلیل ارتفاعات ازبرد مفید توپ ها کم می شود چون باید با زاویه بیشتری با زمین پرتاب شوند و هم اینکه دیده بانی و هدایت این توپها در ارتفاعات مشکل است و ارزش مهمات و کمبود گلوله آن نیز باعث می شود برای اهداف با اهمیت و گسترده استفاده شود مثلا پادگانهای بزرگ ؛ کارخانجات و تجهیزات صنعتی و نظامی و سایر اهداف گسترده.
برای عملیاتهای مناطق کوهستانی بیشتر از توپ 105 میلی متری استفاده می شد که به دلایل فنی می تواند نوک ارتفاعات را هدف بگیرد و از طرفی هدایت آن حتی تا حد چند متر ممکن  است  و نیز کاتیوشا و سلاح های موشکی برای تولید حجم آتش که حتی این موارد نیز در خیلی جاها مقدور نیست و بیشترین استفاده از ادوات مانند خمپاره و مینی کاتیوشا و آرپی جی 11 و سایر موارد می باشد . به علت خستگی و خواب آلودگی زیاد روی این  مسائل فکر نکردم به داخل سنگری رفتیم و بعد از نماز و استراحت و شام و دیدن تنی چند از دوستان و آشنایی با برادر بیات و شاه محمدی و دیدن برادر شاهمرادی و .... خوابیدیم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

   
در حالى که برخى نیروهاى سیاسى در داخل ایران آرام آرام راه خود را از انقلاب جدا مى کردند و هنوز صحبت از ماندن و یا انحلال ارتش بود و توان پرسنلى ارتش به ۵۰ درصد سال ۵۶ کاهش یافته بود، بیش از ۱۰۰ هواپیماى عراقى در ساعت ۱۴ روز ۳۱ شهریور با عبور از مرزهاى ایران از ۴ فرودگاه اصلى، ۱۹ شهر ایران را مورد هجوم قرار دادند.
هدف اولیه آنها از بین بردن هواپیماهاى ایران بر روى باندها و گرفتن توان واکنش هوایى از سوى ایران بود (عراق با توجه به برترى زرهى خود به ایران تنها از نیروى هوایى ایران هراس جدى داشت و تنها زمانى حاضر به حمله به ایران شد که مستشاران آمریکایى به صدام اطمینان دادند نیروى هوایى ایران بدون آنها فاقد کارایى است اما گذشت زمان ثابت کرد که اشتباه بزرگ آنها صدام را نیز دچار مشکل مى کند) نیروى هوایى عراق جز چند مورد محدود نتوانست باندهاى پروازى ایران را از کار بیندازد و هواپیماهاى جنگى ایران نیز با حداقل ۱۰۰۰ خلبان آماده در آشیانه هاى بتونى محفوظ مانده بودند.

اما عراق ضربه اصلى خود را چنان که گفته شد در روى زمین و با استفاده از ستونهاى عظیم زرهى وارد آورد. ۲ لشکر از شمال (در قالب سپاه اول)، ۵ لشکر از مرکز (در قالب سپاه دوم) و ۵ لشکر در جنوب (در قالب سپاه سوم) به سرعت از مرزهاى غیرآماده ایران گذشته و به سمت شهرهاى بزرگ و صنعتى جنوب و مرکز ایران سرازیر شدند.
در ساعتهاى اولیه جنگ پیشروى نگران کننده دشمن تقریباً همه را مطمئن ساخته بود که ایران با یک فروپاشى در کلیه «جبهه هاى جنگ ۱۳۵۲ کیلومترى» مواجه است. بویژه ۵ لشکر زرهى و موتوریزه عراق در جنوب مرکب از لشکر ۹ و ۱۰ زرهى، یک و ۵ مکانیزه و لشکر زبده ۳ زرهى به همراه تیپ نیروهاى مخصوص ۳۳ حرکت نگران کننده اى را آغاز کردند و اقدام دشمن دقیقاً حرکت یک جنگ برق آسا را داشت. در کل جبهه عظیم جنگ تنها تعدادى نیروى مردمى، عشایر و بخشهایى از لشکرهاى ۹۲ زرهى و ۸۱ خرم آباد مشغول دفاع بودند که ناگفته پیداست قادر به مقابله با ۲۵۰ هزار سرباز عراقى که در پناه ۱۱۶۰ توپ سبک و سنگین و آتش پشتیبانى ۳۳۰ فروند هواپیما جنگ را آغاز کرده بودند، نمى شدند.


اولین واکنش ایران

در تهران مسؤولان وقت با نگرانى اخبار جنگ را دنبال مى کردند و به این نتیجه رسیدند که اولین گام باید کاستن از سرعت دشمن باشد و در این میان گام اول استفاده از تنها نیروى آماده یعنى نیروى هوایى بود. در اول مهر ۱۳۵۹ ایران در حرکتى که ضمن اهمیت نمادین به دنبال زدن ضربه اى جبران ناپذیر به عراق بود با بلند کردن ۲۰۰ فروند هواپیما از سطح زمین، ۱۴۰ فروند از آنها را بر فراز خاک عراق به پرواز درآورده و تمام پایگاهها، فرودگاهها و مراکز مهم نیروى هوایى عراق (به جز پایگاه الولیدر غربى ترین نقطه عراق) را مورد حمله قرار دادند. شدت ضربه مذکور به حدى بود که نیروى هوایى عراق از همان روز اول به عنصر دست دوم جنگ تبدیل شد چرا که نتوانست رهگیرى و دفاع مؤثرى در برابر ایران داشته باشد.


در مرحله بعد فانتومها و اف _ ۵هاى ایرانى به همراه صدها هلیکوپتر کبرا و بل عملیات گسترده شکار تانکهاى عراقى را آغاز کردند. اگرچه هنوز گزارشى دقیق از حملات هوایى ایران در دو هفته اول جنگ در دست نیست (یا حداقل نگارنده از آن مطلع نیست) اما گمان مى رود صدها تانک و نفربر عراقى و هزاران سرباز دشمن در همان ۱۵ روز اول جنگ در اثر هزاران سورتى پرواز خلبانان شجاع ایرانى از بین رفته باشند و دلیل این امر نیز کند شدن حرکت ارتش عراق در ماه اول جنگ است. بویژه در دشتهاى جنوب خلبانان ایرانى با استفاده از موشکهاى پیشرفته ماوریک و تاو جهنمى واقعى را در برابر ستونهاى پیشروى عراقى ایجاد کرده بودند البته ناگفته پیداست که متوقف ساختن ۱۲ لشکر که از حمایت دهها سایت موشکى و ۳۳۰ هواپیماى خودى نیز برخوردارند با نیروى هوایى و هوانیروز بدون «عقبه» ممکن نیست. (سلاح هاى گران قیمت مورد نیاز هلیکوپترها و هواپیماهاى ایرانى تنها در اختیار آمریکا بود که طبیعى بود هرگز آن را به ما ندهد ) .

اما در روى زمین، برخى از لشکرهاى عراقى نظیر لشکر ۱۰ زرهى با پیشروى به عمق ۸۰کیلومترى ایران، در حال مسلط شدن بر روى جاده هاى استراتژیک شمال به جنوب ایران مانند اهواز - خرمشهر شده بودند.

لشکر یک زرهى عراق نیز با پیشروى در محور فکه - شوش به دنبال قطع ارتباط جنوب خوزستان با اهواز و سایر شهرهاى شمال استان بود.

اما جدى ترین بخش نبرد به عملیات لشکر ۳ زرهى عراق و تیپ ۳۳ نیروى مخصوص آن و لشکر ۵ زرهى باز مى گشت. این واحدها شتابان با عبور از کارون به دنبال تسخیر آبادان و خرمشهر بودند اما پایدارى مردانه لشکر ۹۲ زرهى اهواز و مقاومتهاى مردمى که اکنون کم کم شکل سازمان یافته به خود مى گرفت «۱۹ روز حیاتى » را از سپاه سوم عراق گرفت وعملاً تلاش عراق معطوف گرفتن این ۲ شهر مهم شد. در این مدت سوسنگرد ، بستان ،مهران، دهلران، قصر شیرین، نفت شهر، سومار و موسیان به تصرف عراق درآمده بود اما هنوز دشمن شهرهاى مهم ایران نظیر اهواز ، دزفول، آبادان ، خرمشهر و سنندج را نگرفته بود.

بالاخره با پیوستن لشکر ۱۱ پیاده عراق به نیروهاى مذکور، (به عبارتى در اوایل آبان ۱۳۵۹ ، ۳ لشکر مجهز عراقى به همراه یک تیپ کماندویى تمام تلاش خود را معطوف گرفتن یک شهر ایران کرده بودند) دشمن موفق به اشغال خرمشهر در ۳ آبان شد و حلقه محاصره آبادان تقریباً تکمیل شد.

در جبهه میانى نیز لشکر ۶ زرهى عراق قصر شیرین و لشکر ۱۲ زرهى عراق نیز سومار و نفت شهر را اشغال کرد.

  

ورود نیروهاى سازمان یافته

لشکرهاى زرهى ارتش ایران که در طول هفته هاى اول جنگ چندان آمادگى نداشتند در این زمان تجهیز شده و به منطقه اعزام شدند (از جمله لشکر ۱۶ زرهى قزوین و لشکر ۸۸ زرهى زاهدان) از آن طرف لشکر ۷۷ خراسان ، لشکر ۸۱ خرم آباد و ۶۴ ارومیه نیز به غرب و جنوب اعزام شدند. سپاه پاسداران انقلاب اسلامى نیز که تاکنون بیشتر یک نیروى انقلابى - سیاسى بود مبدل به بازوى نظامى انقلاب شد و با تغییر ساختار و استفاده از فرماندهان جوان و شجاع واردعمل شد. عملیات اولیه ایران علیه دشمن اگرچه عمدتاً موفقیت زیادى نداشت . (نظیر نصر و توکل ) اما یک اثر بسیار خوب داشت ، پیشروى دشمن را متوقف کرد.در حقیقت صدام جنگ را در ۲ ماه اول باخت چرا که در جریان پیشروى هاى خود تنها ۱۴هزار کیلومتر مربع (کمتر از یک درصد خاک ایران )، یک شهر مهم و چند شهر کوچک راگرفته بود. اکنون باید منتظر مى ماند تا ببیند ارتش تجدید قوا کرده ایران در کنار سپاه پاسداران و بسیج ضربات متقابل خود را وارد آورند.


پتانسیل انقلاب

تاریخ مهمترین مدرس انسانها و رهبران است اما صدام از این مدرس بزرگ هیچ درسى نیاموخته بود. ناموفق بودن دولتهاى اروپایى در شکستن مقاومت مردم فرانسه در اواخر قرن ،۱۸ ناموفق بودن دنیاى سرمایه دارى درکوبیدن انقلاب ۱۹۱۷ در روسیه و ناموفق بودن آمریکا در ضربه زدن به انقلاب کوبا در ۱۹۵۹ همگى ثابت کننده یک نکته بودند. انقلاب داراى قدرتى خارق العاده و انکارناپذیر است. ایران از این قاعده مستثنى نبود . سرازیرشدن صدها هزار نیروى داوطلب با انگیزه به جبهه هاى جنگ در کنار نبوغ جوانان ایرانى در فرماندهى از یک سو و عظمت سازمان ارتش ایران سبب شد تا خیلى سریع ورق به سود ایران برگردد. در حقیقت خیز اول ارتش عراق به مانند حرکتى براى بیدارکردن یک نیروى برتر بود. (به جاى آنکه نقش ضربه را ایفا کند) .


ضد حمله هاى ایران

پس از آنکه ایران مطمئن شد عراق تمام تلاش خود را کرده و خطر پیشروى مجدد منتفى شده است در جبهه جنوب دست به بزرگترین سازماندهى هاى نظامى زد. (در جبهه هاى میانى و شمالى نیز سرسختى نیروهاى مردمى، ارتش و عشایر نشان داد که «عراقیها مرد میدان جنگهاى کوهستانى و مناطق صعب العبور نیستند» .)

اولین عملیات دراین زمینه عملیات ثامن الائمه براى شکست حصر آبادان بود که در آن ارتش و سپاه در حالى که از پشتیبانى سنگین هوایى و هوانیروز بهره مى بردند قواى عراق در شرق کارون را در هم کوبیده و ظرف ۴۸ ساعت محاصره آبادان را در هم شکستند (۵مهر ۱۳۶۰) در این عملیات ۳۰ گردان پیاده و زرهى ایران که از پشتیبانى ۸ گردان توپخانه ارتش بهره مى بردند شرکت کردند.

ضربه بعدى را عراق در ۸ آذر ۱۳۶۰ در محور دشت آزادگان تحمل کرد. این عملیات که به نام طریق القدس معروف شد از ۳۲ گردان آفندى زرهى و پیاده بهره برد و نیروهاى سپاه و ارتش نیروهاى عراقى را از ۵ محور اصلى در جبهه جنوب (شمال غرب اهواز ) مورد حمله قرار داده و ضربات سنگینى به آنها وارد کردند. کشته و زخمى شدن ۱۰هزار عراقى در کنار انهدام ۱۷۰ تانک و نفربر و غنیمت ۱۵۰ دستگاه دیگر سبب شد تا عراق در شمال خوزستان جبهه دفاعى خود را کاملاً عقب بکشد و خطر حمله به اهواز کلاً منتفى بشود. نکته قابل توجه اینکه حملات هوایى عراق تحت تأثیر ضربات نیروى هوایى ایران کلاً خنثى شد و ظرف ۱۰ روز عملیات ۱۶ هواپیماى عراقى و ۴ هلى کوپتر از بین رفت (در عملیات ثامن الائمه نیز نیروى هوایى نقش مهمى در پشتیبانى زمینى داشت . )

عراق در حالى که با انتقال قوا به جبهه جنوب براى ضدحمله آماده مى شد در کمتر از ۴ ماه بعد با ۲ عملیات عظیم ایران مواجه شد که تکلیف را یکسره کرد. ارتش که در این زمان با بازیابى قدرت زرهى و توپخانه خود نیروى کلاسیک قابل توجهى محسوب مى شد در کنار صدها هزار نیروى داوطلبى که در قالب سپاه و بسیج در جنوب گرد آمده بودند بزرگترین تک را در محور شوش ، دزفول و غرب رود کرخه سازمان داد و با ۱۳۳ گردان پیاده و زرهى در ۳۰ دقیقه اول فروردین ۱۳۶۱ (در حالى که اصلاً عراق گمان نمى کرد ایران در شب عید نوروز دست به حمله بزند) از چند محور اقدام به یورش به عمق مواضع عراق کرد. شکاف ایجاد شده در مواضع عراق آنقدر عمیق شد که دهها هزار سرباز عراقى در گازانبر نیروهاى مسلح ایران به دام افتادند. ایرانیها ضمن بستن دو تنگه مهم رقابیه و عین خوش از پهلو دشمن را دور زده و ۱۵هزار سرباز دشمن را در تله انداختند. درخواست فرماندهان سپاه سوم عراق سبب شد تا صدام با اعزام دهها هواپیما سعى کند رزمندگان ایران را در هم بکوبد حال آنکه پدافندها و سایتهاى «هاک» ایران منتظر این موقعیت بودند و هواپیماهاى عراقى دسته دسته در اثر آتش زمینى و موشکهاى مدرن هدایت شونده هاک سقوط مى کردند. دراین عملیات ۴ هزار عراقى کشته و ۱۵هزار نفر اسیر شدند.(به قولى ۱۸ هواپیما و به روایتى ۲۷ هواپیماى عراقى در ۸ روز نبرد فتح المبین سقوط کرد) درحالى که انتظار نظامیان عراق این بود که ایران پس از این عملیات عظیم مدتى استراحت به نظامیان خود بدهد اما فرماندهى ایران با توجه به روحیه بالاى نیروها بلافاصله موقعیت را براى بازپس گیرى خرمشهر مناسب دید و در ۱۰ اردیبهشت با نیروى عظیم پیاده، زرهى و مکانیزه (۱۴۴ گردان) در حالى که از آتش توپهاى عظیم ۱۵۵ و ۲۰۵ میلیمترى بهره مى بردند نیروهاى عراقى را مورد حمله قرار دادند (۲۰واحد توپخانه در این نبرد شرکت داشتند) حملات مذکور در ابتدا با واکنش دشمن مواجه شد چرا که عراق این مسأله را (اشغال خرمشهر) به عنوان مسأله اى حیثیتى مى دانست بنابراین با تجهیز حداقل ۲۰۰گردان تصمیم گرفت که در محور طولانى و مهم اهواز - خرمشهر مقاومت کند. این بار عراق با به کارگیرى هواپیماهاى جدید (که به تازگى از فرانسه و شوروى دریافت کرده بود) نظیر میراژ و میگ۲۳ سعى کرد تا برترى هوایى را از ایران بگیرد اما ایران با تغییر تاکتیک هاى هوایى این برترى را از عراق گرفت و اگرچه به مانند بسیارى از عملیات دیگر نتوانست نیروهاى زمینى را پشتیبانى کند اما نیروى هوایى عراق را نیز از پشتیبانى مؤثر بازداشت. در هر صورت درگیرى صدها هزار سرباز ایرانى و عراقى عظیم تر از آن بود که نیروهاى هوایى بتوانند در روند کلى آن تأثیر بگذارند اما در نهایت در عملیات عظیم بیت المقدس قواى ایران با عبور از کارون دفاع ارتش عراق را متزلزل کرده و این بار با کشتن ۱۶هزار عراقى بخش بزرگى از ارتش عراق را به دام انداختند. پافشارى صدام حسین مبنى بر پایدارى عراق سبب شد تا نبرد ۲۴روز به درازا بکشد و زمانى که حلقه محاصره ایران به عراقى ها محکم شد ۱۹هزار سرباز عراقى راهى براى گریز نداشتند. در این نبرد عظیم بیش از ۵هزار کیلومتر مربع از خاک ایران آزاد شد و ارتش عراق به پشت مرزهاى بین المللى رانده شد. این عملیات سبب شد تا ۲۰درصد ارتش عراق منهدم شود و عملاً ماشین جنگى عراق زمینگیر شود.


آغاز رکود در جنگ

مخالفت ایران با آتش بس از یک سو و ارتش پاره پاره شده عراق از سوى دیگر غرب و شوروى را به این جمع بندى رساند که باید به هر صورت ممکن از ورود ایران به داخل خاک عراق جلوگیرى کند. انهدام حداقل یک سوم توان زرهى و پیاده در کنار فرسودگى شدید نیروى هوایى عراق، نوید این را مى داد که ایران با یک یا دو عملیات دیگر خود را به شرق بصره برساند و با سقوط این شهر، زمین هاى صاف و هموار عراق نمى توانست جلوى حداقل یک میلیون سرباز ایرانى را بگیرد و بغداد دور از دسترس نبود. در تابستان ۱۳۶۱ در حقیقت ارتش عراق اصلاً روحیه مبارزه نداشت اما چنان که گفته شد شرق و غرب تمایلى به این اتفاق نداشتند بنابراین سیل سلاحهاى روسى، فرانسوى و آلمانى به عراق سرازیر شد و اعراب نیز ظرف دو سال ۵۵میلیارددلار کمک به عراق کردند. روسها با اعزام مستشارانى در سطح ژنرال سازمان نیروى زمینى عراق را تغییر داده و ابعاد آن را ۴برابر کردند! از آن طرف فرانسوى ها و روسها براى صدام زرادخانه هوایى تشکیل دادند که تا آن زمان هیچ ارتش جهان سومى از آن بهره نبرده بود. آمریکایى ها نیز با در اختیار گذاشتن آخرین اخبار مربوط به نقل و انتقالات نظامى ایران (که توسط آواکس دریافت مى شد) به ژنرالهاى عراقى، به دشمن این امتیاز را داد که در هیچ عملیاتى غافلگیر نشود. این مجموعه مسائل سبب شد تا عملیات هاى رمضان، محرم و والفجر مقدماتى در سال۶۱ بدون فایده به پایان برسد و عملاً جبهه ها ۱۸ماه بدون هیچ جنگ مهمى معطل بماند. از این زمان به بعد بود که مقامات کشور براى تقویت قوا کم کم با مشکل مواجه مى شدند. آنها مى دیدند که در برابر سیل سلاحهاى خارجى که به عراق ارسال مى شود ایران به دلیل تحریم و ضعف نسبى بودجه قادر به تجهیز خود نیست. امام خمینى (ره) نیز که درخواست نظامیان را براى ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر پذیرفته بودند در چنین شرایطى آتش بس را قابل قبول نمى دانستند چرا که ایران دست پایین را داشت و از رزمندگان خواستند تا مقامات ایران را با شرایط بهترى رودرروى رژیم عراق قرار دهند.

 
آغاز به کارگیرى گسترده بمب هاى شیمیایى

در سوم اسفند ۱۳۶۲ ، ۲۰ماه پس از رکود در جبهه ها، ایران با تدارک نیرویى عظیم از نیروهاى درگیر در فتح خرمشهر، بیش از ۲۸۰ گردان پیاده و زرهى را در عملیات خیبر در محور شمال بصره به حرکت درآورد. عراقى ها على رغم مقاومت شدید مجبور به عقب نشینى شده و جزیره مجنون را به ایران واگذار کردند. صدام با این استدلال که ایرانى ها متجاوزند اقدام به بمباران شدید شیمیایى منطقه کرد اما این امر اگر چه آمار شهدا و مجروحین ایران را بالا برد اما در نهایت ۱۱۸۰ کیلومتر از خاک عراق در شرق بصره به تصرف ایران درآمد.

در جبهه مرکزى نیز از دو عملیات مسلم بن عقیل و والفجر۳ در سالهاى ۶۱ و ۶۲ مى توان به عنوان عملیات مهم سالهاى میانى جنگ نام برد. در هر دوى این عملیات که در مناطق صعب العبور سومار و مهران جریان داشت ارتش و سپاه موفق به تصرف بخشهاى باقیمانده از مناطق غربى تحت اشغال عراق شدند. عملیات عاشورا در ۳۰مهر ۱۳۶۳ حرکت دیگرى در منطقه بود که منجر به استقرار قواى ایران در جاده مندلى - بدره در خاک عراق شد اما همان طور که قبلاً نیز ذکر شد باید تکلیف جنگ در جبهه عظیم جنوب مشخص مى شد بنابراین در اواخر سال۶۳ نیروهاى سپاه و بسیج دست به تجدید قوا در محور هورالهویزه در شمال بصره زدند. این عملیات که تحت نام بدر آغاز شد به دنبال تسلط بر جاده عماره - بصره بود و مى توانست مقدمه محاصره بصره از شمال و جنوب باشد. عملیات مذکور عملیاتى بسیار جسورانه بود و خارج از انتظار ارتش عراق. در ۱۹اسفند۱۳۶۳ ، ۱۱۵گردان از نیروهاى سپاه، بسیج و ارتش تحت فرماندهى سپاه با در هم کوبیدن خطوط دفاعى عراق خود را از ۳محور به شرق دجله رساندند و براى اولین بار بصره و جنوب عراق را با خطر محاصره مواجه کردند. طبیعى بود که صدام نمى توانست چنین مسأله اى را تحمل کند و دهها لشکر عراقى مأموریت یافتند تا نیروهاى ایران مستقر در شمال بصره را وادار به ترک مواضع کنند. ماهواره هاى جاسوسى آمریکا و شوروى نیز که اوضاع جنگ را با دقت دنبال مى کردند بلافاصله ترکیب و شکل آرایش قواى ایران را به اطلاع سرفرماندهى ارتش عراق رساندند و قبل از استقرار نیروهاى ایران به مواضع خود امواج هواپیماها و هلى کوپترهاى عراقى مواضع ایران را زیر آتش گرفتند. در این عملیات که یک هفته به طول انجامید ۱۳۰گردان عراقى که ۲۸گردان آن از نیروهاى زبده گارد ریاست جمهورى بودند وارد عملیات شدند این در حالى بود که نیروهاى زرهى دشمن نسبت به نیروهاى خودى ۱۰ بر یک بود و در چنین شرایطى عنصر شجاعت و از جان گذشتگى به تنهایى کارساز نبود بنابراین دستور عقب نشینى داده شد.

 

تداوم عملیات ایذایى توسط دشمن

عراق که استراتژى حمله به تأسیسات اقتصادى ایران بویژه نفتکش ها را از اسفند۶۲ دنبال مى کرد پس از آن که پى برد توان هجومى ایران هنوز بسیار بالا است در اواخر اسفند۱۳۶۳ حملات هوایى و موشکى خود را به شهرها آغاز کرد. در این مرحله ارتش مذکور با بهره گیرى از هواپیماهاى فوق مدرن میراژ، سوخو،۲۴ میگ۲۵ و توپولوف ضرباتى را به اقتصاد ایران زد که اگرچه تأثیر فورى بر روند جنگ در جبهه ها نداشت اما در درازمدت چرخهاى اقتصاد کشور را به عنوان بازوى حمایتى جبهه ها کند کرد.

نتایج جنگ

جنگ ایران و عراق ۲ سال بیش از جنگ ۶ ساله «دوم جهانى» ، ۵سال بیش از جنگ کره و ۴ سال بیش از جنگ جهانى اول به طول انجامید.از نظر اندازه زمانى این جنگ تنها با جنگ ویتنام در قرن بیستم قابل اندازه گیرى و مقایسه است.


آمارتلفات وشهداى این جنگ بسیار بیش ازمجموع کشته هاى ۵ جنگ اعراب و اسرائیل در سال هاى ۱۹۷۳ ۱۹۶۷، ۱۹۵۶، ۱۹۴۸،و ۱۹۸۲ است.

اینکه جنگ ایران و عراق به سود چه کسى تمام شد سؤال سختى است اما قطعاً عراق از این نبرد سودى نبرد. فضاى رادیکالیزه اى که پس از جنگ در عراق حاکم شد کشور مذکور را به سوى جنگ کویت در ۱۹۹۱ و نهایتاً جنگ ویرانگر ۲۰۰۳ و پایان ۳ دهه حکومت بعثى ها در عراق سوق داد.

این جنگ ایران را نیز ۸ سال به عقب انداخت. اگرچه ایران با استفاده از مدیریت مناسب، از سال ۱۳۶۸ به بعدطى ۳ برنامه اقتصادى آثار جنگ را از بین برد (حال آنکه عراق، امروز کشورى جنگ زده و «پرتاب شده به عقب» است) اما باید اذعان کرد که ۸ سال جنگ پتانسیل سازندگى را مبدل به قدرت رزمى کرد و این مسأله رشد اقتصادى ایران را براى یک دهه با وقفه مواجه کرد. اگرچه جنگ و عواقب آن فوایدى نیز داشت. از جمله آنکه قدرت رزمى ایران را ثابت کرد. مانع از هم پاشیدن ارتش در ایران شد واز همه مهمتر قدرت اتکا به خود و خودکفایى را در ایران بالا برد.

سرتیپ حسن فرمانده سابق نیروى هوایى عراق در سپتامبر سال ۲۰۰۴ در مصاحبه با ساندى تایمز مى گوید: ۵۲ هزار مستشار روس به ارتش عراق در جنگ کمک مى کردند این در حالى بود که مستشاران استرالیایى، آلمانى، آمریکایى، زلاندنواى، مصرى، یوگسلاوى، سودانى، لهستانى ، بلغارى، اسپانیایى و فرانسوى را نیز مى توانیم در ارتش صدام ببینیم.

وى اذعان مى کند: در عملیات کربلاى ۵ طرح دفاعى بصره را که روسها ریخته بودند بى فایده دیدیم و زمانى که ایرانى ها از دیوار دفاعى ما گذشتند ماهواره هاى روسى از تمام امکانات خود براى ردیابى دقیق نیروهاى مهاجم (و اطلاع دادن به واحدهاى توپخانه) استفاده کردند.

سرتیپ حسن وجود خلبانان (باتجربه) مصرى را در ارتش صدام تأیید کرد و گفت که رابط آمریکا و عراق همین خلبانان بودند. به گفته وى آواکسهاى عربستان سعودى بهترین همکارى را با عراق داشتند و همین امر به عراقیها امکان بمباران دقیق مواضع ایران را داد.

وى اذعان مى کند که دونالد رامسفلد وزیر دفاع آمریکا رابط اصلى سیا و ارتش عراق بوده و عکسهاى ماهواره اى را در اردن در اختیار مقامات عراقى مى گذاشته است.

در چنین شرایطى باید گفت که جنگ ایران و عراق بدون اغراق جنگى بى سابقه و بى بدیل بوده و چرا که هیچگاه در دنیا کشورى تنهاى تنها قادر به دفاع در برابر ارتشى با پشتیبانى بى دریغ توسط ۲۳ کشور نبوده است. ارتش عراق در ۱۹۹۱ زمانى که برابر چنین شرایطى قرار گرفت ظرف ۴۵ روز به کلى از هم پاشید یوگسلاوى نیز در اواخر دهه ۹۰ در برابر حملات مشترک ناتو نتوانست حتى یک ماه مقاومت کند، مصر در ۱۹۵۶ هنگام مواجهه با ۳ کشور مهاجم طى چند هفته از پاى درآمد. اسرائیل هنگامى که در اکتبر ۱۹۷۳ از ۳ طرف مورد هجوم قرار گرفت و غافلگیر شد اگر از کمک به موقع اروپا و آمریکا برخوردار نمى شد ظرف یک هفته مجبور بود خطوط دفاعى خود را در تل آویو در برابر لشکرهاى زرهى مصرى پایه ریزى کند.

ایران در جنگ با عراق بارها و بارها تمام محاسبات نظامى را برهم زد.

از زمانى که تعدادى دانشجوى دانشکده افسرى در کنار پرسنل از جان گذشته لشکر ۹۲ زرهى اهواز و نیروهاى مردمى ، ۳۴ روز در برابر ۳ لشکر عراق در خرمشهر مقاومت کردند تا زمانى که گردان ۱۴۴ لشگر ۲۱ در ۵ کیلومترى آبادان خود را فدا کرد تا نیروهاى لشکر ۷۷ برسند و مانع از سقوط آبادان شوند تا زمانى که هواپیماهاى نیروى هوایى ارتش خلاف کلیه دستورالعملهاى رایج با رساندن خود به ارتفاع ۱۰ تا ۲۰ مترى زمین واحدهاى زرهى عراق را به مسلسل مى بستند یا بسیجیانى که در کربلاى ۵ و خیبر به جاى عقب نشینى دست به مقاومت مى زدند یا گذر از رودخانه هاى خروشان کرخه، اروند، دجله و... بدون برخوردارى از پشتیبانى هاى مرسوم هوایى تا مقابله با ارتشى که در هوا ۹ برابر، در بخش زرهى ۷ برابر، در بخش توپخانه ۸ برابر و... از برترى برما برخوردار بود. همه نشان دهنده یک چیز بود و آن اینکه ایران و ایرانى جنگ      نمى خواهد اما اگر «آغاز شود» دشمن سالم از مهلکه بیرون نخواهد رفت.

نتیجه جنگ ایران و عراق فقط همین بود. یادآورى این نکته که ایران از هزاران سال قبل به این سو اگر به این نتیجه رسیده که حمله دشمن ناجوانمردانه بوده از قدرت آن نهراسیده و از لژیونهاى ورزیده رومى گرفته تا سربازان هراس انگیز عثمانى تا تفنگداران انگلیسى که در بوشهر اسیر مشتى نیروى بومى شدند بدانها اجازه ورود به فلات ایران را نمى دهد و این رمز ماندگارى ملت ایران است و همین امر سبب شده تا امروز آمریکا نسخه اى را که براى بغداد مى پیچد براى ایران ناکارا بداند و قبل از آنکه به اجماع بین المللى علیه ایران دست نیابد سربازان خود را وارد منطقه هاى ایرانى نشین نکند.
این از بازى هاى تاریخ است که رشد بى تناسب ارتش عراق طى سالهاى ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۹ به جاى آنکه موجب تضعیف ایران شود موجب دردسر براى غرب شود و منجر به جنگ ۲۰۰۳ شود که در هر صورت بازنده آن عراق و برنده آن ایران بود. جنگ ایران و عراق پس از ۸ سال قریب به ۳۸۱ هزار کشته و زخمى براى عراق و ۳۰۰ هزار شهید براى ایران به جاى گذاشت. (عراق بیش از ۷۲ هزار اسیر داد) بیش از هزار میلیارد دلار خسارت به اقتصاد دو قدرت منطقه وارد کرد و سبب معلولیت و جراحت میلیونها نفر دیگر شد. کاش هرگز این جنگ رخ نمى داد، اما دیوانگى مردانى چون صدام حسین را جز با بازوى نظامى یا بیمارستانهاى مجهز (!) نمى توان درمان کرد.

این جنگ ۲۸۸۷ روزه همچنین سبب سقوط ۴۷۱ هواپیما و نابودى ۵۸۰۰ تانک و نفربر براى عراق شد و علاوه بر آن ۱۷۰۰ تانک و نفربر آنها نیز به غنیمت ایران درآمد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

گرماى هوا کمتر شده بود. تابستان سپرى گشته و روزهاى اول مهر ماه سال 72، خنکاى صبحگاهى دلچسبي داشت. رفتيم اطراف ارتفاع 112 کار کنيم. روزهايى همين قسمت از فکه، چه صحنه هاى خون و آتشى در بهار سال 62 در عمليات والفجر يک به خود ديده است.

محلى که در حين عمليات از آن به عنوان اورژانس استفاده مى شد، و بقاياى چند سنگر و آمبولانس منهدم شده در اطرافش پراکنده بودند، در سمت چپ، جاده روبه رويمان قرار داشت. خسته شديم. کانال اصلى را هرچه بيل زديم چيزى پيدا نکرديم. جاى تاول دستهايمان مى سوخت. کانال نفر رويى نظرم را جلب کرد و رفتم طرفش. هرچه را که به زبان مى آمد، زمزمه مى کردم. در حالى که چشمانم داخل کانال را مى کاويد، سلانه سلانه قدم مى زدم و جلو مى رفت. غالباً داخل اين کانال هاى فرعى بعيد به نظر مى رسيد که چيزى باشد. از دور چيرى نظرم را جلب کرد. رفتم به سمتش. ظاهراً بايد کلاهخودى قرار گرفته بر روى يک نبشى آهنى باشد. چيزى عجيبى به نظر نمى رسيد. حتماً نيروهايى که قبلا اينجا تفحص مى کرده اند، اين کلاه را که پوسيدگى و رنگ و رو رفتگى اش نشان مى داد متعلق به هشت - نه سال پيش است، پيدا کرده و بر روى نبشى قرار داده اند.

گرماى هوا کمتر شده بود. تابستان سپرى گشته و روزهاى اول مهر ماه سال 72، خنکاى صبحگاهى دلچسبي داشت. رفتيم اطراف ارتفاع 112 کار کنيم. روزهايى همين قسمت از فکه، چه صحنه هاى خون و آتشى در بهار سال 62 در عمليات والفجر يک به خود ديده است.

محلى که در حين عمليات از آن به عنوان اورژانس استفاده مى شد، و بقاياى چند سنگر و آمبولانس منهدم شده در اطرافش پراکنده بودند، در سمت چپ، جاده روبه رويمان قرار داشت. خسته شديم. کانال اصلى را هرچه بيل زديم چيزى پيدا نکرديم. جاى تاول دستهايمان مى سوخت. کانال نفر رويى نظرم را جلب کرد و رفتم طرفش. هرچه را که به زبان مى آمد، زمزمه مى کردم. در حالى که چشمانم داخل کانال را مى کاويد، سلانه سلانه قدم مى زدم و جلو مى رفت. غالباً داخل اين کانال هاى فرعى بعيد به نظر مى رسيد که چيزى باشد. از دور چيرى نظرم را جلب کرد. رفتم به سمتش. ظاهراً بايد کلاهخودى قرار گرفته بر روى يک نبشى آهنى باشد. چيزى عجيبى به نظر نمى رسيد. حتماً نيروهايى که قبلا اينجا تفحص مى کرده اند، اين کلاه را که پوسيدگى و رنگ و رو رفتگى اش نشان مى داد متعلق به هشت - نه سال پيش است، پيدا کرده و بر روى نبشى قرار داده اند.

سعى کردم به راه خودم ادامه دهم و بقيه کانال را نگاه کنم، ولى حسّ درونى مى گفت که بايد اطراف نبشى را وارسى کنم و برگشتم. چرخى در اطراف آن زدم. کلاهخود ايرانى بود. نگاهى به موقعيت قرار گرفتن نبشى انداختم. نه ميدان مين بود و نه سيم خاردارى به آن آويزان.براساس اصلى که در تخريب وجود دارد، جهت نوک نبشى و فلش آن، به هر سمت که باشد يعنى آنجا ميدان مين است. ولى هيچ ميدانى در اطراف وجود نداشت. جهت فلش نبشى به طرف داخل کانال بود. نگاهى به دورترها انداختم، شايد تپه اى و يا سنگرى خاص وجود داشته باشد; چيزى به چشم نمى آمد. اين نبشى حتماً معنى خاصى داشت. شايد هم براى گراگيرى بچه ها واحد ادوات بوده باشد. شايد.

کانال دويست - سيصد مترى با جاده فاصله داشت، زياد محل تردد افراد نبود که بگوئيم براى هميدگر علامت گذاشته اند. با خود مى انديشيدم که تا کنون هيچ کدام از گروه هاى تفحص به اين اطراف نيامده اند و اگر درست حدس زده باشم، ما اولين کسانى هستيم که پايمان به اينجا باز شده.

ظاهر کانال هم چيزى خاصى نشان نمى داد. يک لبه آن بر حسب نياز تردد نيروها شيب داشت و نشانى از خاک دست خورده وجود نداشت.

تصميم خود را گرفتم. بايد اطراف نبشى کنده مى شد. بچه ها که آمدند، گفتم بايد سمتى را کهى تيزى نبشى رو به آن است، بکنيم. بچه ها تعجب کردند. گفتند که بعيد است اينجا شهيد باشد. ولى کلاه بالاى نبشى که يک آن مرا مى برد به صحنه کربلا و سرهاى برروى نيزه، به من مى گفت که بايد چيزى باشد. حداقل اين بود که از شک و ترديد بيرون مى آمديم.

شروع کردم به کندن با بيل دستى. دو سه ساعتى بود که داشتم بيل مى زدم.

گرماى آفتاب به بالاترين حد خود رسيده بود. مستقيم بر سرمان مى تابيد. زمين خيلى محکم بود و اين خود نشان مى داد که خاک اينجا دست نخورده است. دو تا از بچه ها از شدت گرما وکار، خون دماغ شدند. سريع رفتم يک پليت (ورقه فلزى) آوردم و انداختم روى کانال تا ساعتى بچه ها زير سايه اش استراحت کنند.

خستگى که رفع شد، بچه ها گفتند اينجا چيزى پيدا نمى شود، بساطمان را جمع کنيم و برويم. خودم هم خسته شدم و حالا ديگر با آنها همعقيده بودم. بچه ها زياد اذيت شدند. همين سفتى زمين نشان مى داد که آنجا چيزى دستمان را نخواهد گرفت.

يا على گفتيم و بلند شديم. بيل و کلنگ ها را برداشتيم که برويم. چى بود که ما را به آنجا کشاند، الله اعلم. يکى از سربازها هم خون دماغ شده بود. سعى کردم کمکش کنم تا خونش بند بيايد. يک دفعه داد زد. از آنهايى که انسان را در جايش ميخکوب مى کند.

- اِ... اين لنگه پوتين را نگاه کنيد... برادر شادکام اينجا رو نگاه کن...

بلافاصله برگشتم. انگارى منتظر چنين فريادى بوده ام. نگاه کردم به جايى که نشان مى داد. شيب کانال را که کنده بوديم از نظر گذراندم. لبه هاى يک جفت پوتين پديدار شده بود. جالب تر اين بود که در حال کندن متوجه آن نشده بوديم. آرام نشسته بالاى سرش. صلواتى فرستاديم. آهسته خاک هاى اطرافش را کنار زديم. آرام نشستيم بالاى سرش، کلى خوشحالى داشت. در حال خارج کردن بدن متوجه موضوعى شديم، بيشتر دقت کردم. جهت قبله را پرسيدم. درست فکر کرده بودم. اين شهيد بر شانه راست، درست روبه قبله خوابانده شده بود.

او را پس از شهدات رو به قبله خوابانده و رويش خاک ريخته بودند تا از گزند دشمن مصون باشد. گزندى که نمونه هاى آن را زياد ديده ايم. حالا اينکه چه کسى اين معرفت را به خرج داده و همان زمان يک نبشى بالاى سر او کوبيده و کلاهى هم رويش گذاشته تا محل پيکر مشخص باشد، معلوم نيست کيست.

احتمالى که زياد به آن گمان مى برديم، اين بود که از دوستان يا بستگان همين شهيد بوده است. هرچه که بود، او اين احتمال را داده که زمانى باز خواهيم گشت تا پيکر اين عزيز را برداريم حالا اين زمان هشت - نه سال طول بکشد، مشکل نيست. مهم اين است که شهدا را از ياد نبرده باشيم.

با اين قضيه بر خود من ثابت شد که شهدا خودشان انسان را به سمت خويش مى کشند.

 


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

۱- اولین قطره ی خونی که از بدن شهید چکه می کند تمامی گناهان او بخشیده می شود .

۲- همسر بهشتیش سرش را به دامن می گیرد و غبار از چهره اش پاک می کند و به او می گوید آفرین بر تو باد .

۳- از لباسهای بهشتی می پوشد که نمونه آنرا در دنیا نمی شناسیم .

۴- خزانه داران بهشت در استقبال او با عطر و بوهای خوش با یکدیگر مسابقه میگذارند تا از دست کدام یک گلهای بهشتی را بگیرند .

۵- خانه و منزل خود را در بهشت می بیند .

۶- به روح پاکش می گویند زودتر در هر جای بهشت که میخواهی منزل کن .

۷- به چهره عظمت حق نگاه می کند و آن برای پیامبر و شهید سبب آرامش است .

باز هم از پیامبر  :

سه گروه شافع روز قیامتند انبیا ؛ علما و شهدا و در دروایت دیگر پیامبر می فرماید هر شهید می تواند هفتاد تن از نزدیکانش را شفاعت کند

شهید محمد علی دورقی : فقط و فقط بر او توکل کنید که خداوند متعال است که می تواند بزرگترین مشکلات بندگان را آسان کند .

شهید محمد ابراهیم همت : ما در راه خدا مبارزه می کنیم و مبارزه ما شکست ندارد مرحلی آخر این راه شهادت است که خود بزرگترین پیروزی است .

استاد شهید مطهری : عالم و مربی و صنعتگر و فیلسوف مدیون شهدایند و شهدا مدیون کسی نیستند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

   
من پلاكي از فكه برگشته ام. با سابقه سالها حضور در زير خاك. با عطر و بوي بهشت . آغشته به خون. شاهد ديدن بال ملايك. شب نشين كانالها! همنشين انتظار. خاك مرا دربرگرفت. خاك مرا روييد. خاك لبهايم را بوسيد.
خاك تنم را پوشيد. لاله اي سرخ جوانه زد. من از امتداد غربت غرب مي آيم. با شانه هاي صبور خاك گرفته خاك جنوب و نگاهي كه پي جوي مادري دل نگران است. كانالهاي غريب را غريبانه جسته ام. سنگرهاي آبي بي آلايش همدمم بوده اند. شبهاي من غريب ترين شبهاي شام غريبانند. هفت آسمان از من دور نبوده اند. من فداي فكه ام. شهره گمنامي. خوابيده در شيارها! بي هيچ سايباني! دلم از مرز بهشت مي آيد. گمنامي مرا خوشتر است. در كانالها بهتر مي توان نفس كشيد. راه آنجا تا بهشت يك دهن ناله است. شيارها را خوب مي شناسم. شبهاي تنهايي را لمس كرده ام ودرد غربت را خوب مي فهمم. چندي در محاصره هم بوده ام. عطش را چشيده ام. مرا چند همدم بود. پيشاني بندي ـ قرآن كوچك ـ مهر نمازي ـ وصيتنامه اي ـ چفيه اي خونين! قمقمه اي تهي از آب و مشتي استخوان كه هر صبح به ركوع پهلويي شكسته اند و هر شام به سجود گلويي پاره پاره! آنجا فرشته ها هم بودند. آسمان سينه به سينه زمين بود.

در شبهاي من مهتاب بود و ستاره. چهره ها نوراني بود و نسيم با من به گفت وگو بود. پيشاني بند را فرشته ها مي بوييدند. قرآن كوچك را چهره هاي نوراني مي خواندند. مهرنماز را ماه برد و وصيتنامه ام را زمين در خويش جايي داد. اما كماكان مي درخشد. آسمان به رنگ چفيه ام رشك مي برد. دريا در قمقمه ام جا نمي گيرد. مرا روزي گردن آويز شجاعي بود. گردني شمشادگونه. قامتي بر خاك افتاد و قناسه اي مرا به بهشت رساند. گامها آمدند و رفتند. نسيمها وزيدند. اما من در خاك رها بودم. هر غروب دلتنگي هايم را با فرشته ها قسمت مي كردم و غريبي عادت شيرين من شد. طوفان مي وزيد. اما من نمي لرزيدم. باران مي باريد اما من دريا را مي جستم. عطشم را فرات فرومي نشاند. مرا سرپناهي نبود جز آسمان. شبهاي دعاي كميل مرا هزار پنجره مي خواند و دلهايي كه به رنگ شيعه بود. چشماني مرا منتظر بود. مادري مهربان ياد مرا واگويه مي كرد. زمزمه هايش را مي شنيدم. با چشماني منتظر! غربت من بيشتر و بيشتر مي شد. دلم براي مويه هاي پرسوز مي گداخت. مي خواستم كسي مرا مي خواند. پيشاني بندم را به مادري مي سپرد. چفيه ام را به چهره مي ماليد. مي گريست. گرد غربت را از چهره ام مي زدود. مرا آغوش مهرباني در آغوش مي گرفت. خاك را به گفت وگو مي نشست. دمي مويه اي سرمي داد. از غربت ني برايم مي خواند. من كه ماندم، مجنونم را ليلايي خواندند و دشت آواره من شد. سكوت لاله هاي همجوار، كانالها را پر مي كرد و تماشا پي در پي دور مي شد. از كه بايد پرسيد چرا عطش جواب لبهاي من است. از كه بايد پرسيد چرا مشتي استخوان؟ از كه بايد پرسيد پلاكهاي همسفر من كجايند؟ از كه بايد پرسيد اين همه مظلوميت چرا بر خاك آرميده است. از كه بايد پرسيد چفيه هاي خونين در شلمچه چه مي كنند؟ به كه بايد گفت: قمقمه هاي سوراخ هنوز در خاك غلت مي خورند؟ كلاههاي شكافته را فقط خورشيد لبخند مي نوازد. كودكي در شلمچه گله مي كرد چرا ديگر خواب بابايم را نمي بينم؟ گناه از كيست؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

   
سلام بربچه هاي بي پلاك و با پلاك! سلام برپلاكهاي برگشته از فكه! سلام بربچه هاي بي ادعايي كه ديروز گفتند: روي مين ها سياه كه ما را نطلبيدند. سلام برآناني كه درميان شعله هايي از جنس آه سوختند ونه اهل «نان» بودند ونه اهل «نام».
سلام برپاهاي تاول خورده بچه هاي صخره هاي «ماووت»، سلام برمظلوميت بچه هايي كه در ارتفاعات «شاخ شميران » پاره هاي پيكرشان آسماني شد، سلام برلحظه هاي سرخ برگ ريزان. سلام برشور شبهاي قلاويزان. سلام برروزهاي آتش وباروت وگلوله. سلام برشهيدان غريب چنگوله. چه مردان بزرگي بودند؛ آنان كه شبانه از سيم هاي خاردار گذشتند؛ چه مردان سبزي بودند آنان كه لحظه هايي پراز عصمت واخلاص آفريدند ونگاهشان آبروي روزهاي روشن فردا بود. چه مردان بزرگي بودند آنان كه جاده هاي عرفان را درنورديدند ويك شبه ره صدساله پيمودند. آنان چه زيبا عطش و سنگلاخ را تجربه كردند. چه روزهاي سرشار از صميميت وچه شبهاي پراز نيايشي!
«كاش آن شبهاي بي برگشت برگردند
تا شهيدان غريب دشت برگردند
كاشكي يك بار ديگر از خم كانال
ضربتي هاي گروه گشت برگردند».
شما هرگز فراموش نمي شويد بچه هاي رفته تا «شلمچه» و «مجنون» ، بچه هاي گردان ۵۰۵ محرم، بچه هاي «گريه در جشن حنابندان» دوستتان دارم. هنوز لحظه هايمان را به نامتان متبرك مي كنيم. هنوز دراين كوچه ها، طنين گامهايتان جاري است و رهگذران عاشق، سرمست از جرعه زلال كلام آسماني تان عشق وايمان ومهرباني را زمزمه مي كنند. شما در روزگار قحطي عشق واخلاص،ساده وبي ادعا، شهره روزگار شديد وگامهايتان سجده گاه فرشتگان خدا شد.
صبح با نسيم نگاهتان آغاز مي شد و«ني»ها با غريب نوازي شما، دلتنگي هايشان را به شانه هاي زخمي باد مي سپردند. شما بزرگ بوديد و «از اهالي امروز» و «لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميديد». ما چقدر غبطه مي خوريم كه شما را نشناختيم ودركوچه هاي رسيدن تا شما مانديم:
هنگامه رفتن ما خوان اول را حتي نپيموديم
مانديم در غربت، آنها گذر كردند از هفت خوان آتش
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  |