تبليغاتX
عملیات پایگاه بسیج شهدای ایرنا

عملیات پایگاه بسیج شهدای ایرنا

در مورد گوشه اي از عملیاتهای 8سال دفاع مقدس و سرداران شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعدا علیه حقا فی التورات و الانجیل و القرآن و من العهد …

خداوند مال و جان مومنین را در ازای بهشت خریداری كرده است آنهایی كه در راه خدا جهاد می كنند و دشمنان دین را میكشند و خودشان در راه دین شهید می شوند این وعده از طرف خداوند كه درتورات و انجیل و قرآن یاد شده است. چه كسی باوفاتر از خدا در عهد خود ای اهل ایمان به هم مژده بدهید در این معامله ، معامله با خداست كه سعادت بزرگی است .

بنده در اول صحبت اجازه می خواهم از روحانیت این مجلس ، خانواده شهدا و برادران عزیز و مردم ایران بخصوص تبریز . در این مجلس صحبت كردن خیلی دشوار است ولی شاید بتوانم در مورد شهدا و عظمت و والایی آنها صحبت كنم . شاید این جملات تازگی داشته باشد به دلیل این كه بیانم رسا نباشد از شما عذرخواهی می كنم چون من سخنران نیستم . در دو قسمت اول در مورد جنگ و ثمرات آن و دوم در مورد عملیات والفجر چهار و جوانان شما در عملیات پیش و الان چه كرده اند .

گمان می كنم در قسمت اولی كلی و قسمت دوم را جزئی تر صحبت كنم . رسالت یك مسلمان همان رسالت انبیا خداست . رسالت دیگر پرچم اسلام را برافراشته نگاه داشتن و جهاد در راه خدا در مقابل همه آفاتی كه دین را تهدید می كند، خدا پیامبران خود را به ویژه حضرت محمد(ص) و ائمه اطهار و این رسالت را برای ما روشن كرده و زندگی آنان هم نشان دهنده این رسالت است . بنابراین مبارزه در راه دین و حفظ دین و اسلام و پرچم لااله الا الله یك تكلیف لاینفك از ما مسلمانان است و در مبارزات ابعاد مختلفی است كه یكی از بعدها بعد نظامی است و برافراشتن پرچم لا اله الا الله و جنگهای پیامبر اكرم و حضرت علی و ائمه اطهار. برای ما كاملاً مشخص است و جزء زندگانی آنان است . نه این كه اتفاقی باشد مبارزه برای نگهداری اسلام و پرچم الله و مبارزه در بعد نظامی .

در بعد نظامی مسئله جدی برای مسلمین دارد كه یك تكلیف لاینفك است و در قرآن آیات بسیار آمده در این رابطه و همچنین در زندگی پیامبر اكرم بیان شده. اما بنده به یك جمله اكتفا می كنم كه خط مبارزه را كاملاً‌نشان داده و خط مبارزه ما را نیز مشخص كرده است و چگونگی مبارزه با امریكا و تكلیف چیست . امام می فرمایند تا بانگ لا اله الا الله و محمداً رسول الله در تمامی جهان طنین نیفكنده و تا مبارزه در هر كجای جهان با مستكبرین هست ما هم هستیم و این خط همان خطی است كه به ما مسلمانان نشان داده شده است و راهی را كه باید ادامه دهیم پس مبارزه ودین چیزی جدید نیستند . اما در مورد ادامه مبارزه با رژیم كفار بعثی عراق. همچنان كه امام فرموده اند كه آنها در جبهه های مختلف به ما حمله كرده اند و ما در حال دفاع هستیم كه امیدواریم خداوند قدرت عظیمی به جمهوری اسلامی و كشورهای اسلامی عطا كند، تا حالت تهاجمی پیدا كنیم تا ابرقدرتهای بزرگ را نیز به زانو درآوریم. انشاءالله

پس می بینید كه در این روزها كه دفاع می كنیم در مقابل رژیم عراق در شهرهای مرزی در شعاع 200 كیلومتر در داخل مرز… خارج شده و می بینید كه رژیم عراق چه فجایعی را مرتكب شده به هر حال تا زمانی كه رزمندگان نفوذ كنند در عراق تا شهرهای اسلام و مسلمین را از شر كفار پاك كنند این جهاد و مبارزه ادامه دارد و به هر حال ما در حال دفاع هستیم .

اما چند روزی در روزنامه دیده می شود كه امام عزیز فرموده اند،... ما مقلد امام و پیرو خط امامیم ،باید پیروی كنیم و قاطع گفتند تا صدام و رژیم بعث از بین نرفته است هیچ گونه صلح و سازشی و نشستن بر سر میز مذاكره امكان پذیر نیست . امام بزرگوار برای مسائل شخصی این را نگفته بلكه هیچ گونه اعتمادی نیست به صدام و رژیم بعثی، چطور در اوایل جنگ با تمام قوا و پشتیبانی ابرقدرتها به ایران حمله كرد و با شدت به خوزستان حمله كرد، هیچ ضمانتی نیست كه دوباره نیرو جمع كند و فكر حمله به ایران را نكند و بعد از این كه با ایران سازش كند دوباره این اعمال را انجام دهد، حمله رژیم بعثی به خاطر جمهوری اسلامی و پرچم اسلام است، نه به خاطر خاك ایران و منطقه خلیج فارس و دست به یكی كردن كه این اسلامی كه در همه جا طنین افكن شده و می دانند كه روزی قدرتمند می شود و ریشه ابرقدرتها و ظالمین را از بین می برد تا این نیروی عظیم اسلامی كه بعد از قرنها به وجود آمده را نابود كنند . خداوند متعال پشتیبان این مردم و ملت است، پس هیچ ضمانتی نیست كه اگر فرصتی به رژیم بعث داده شود با قدرت وحشتناكی به ایران حمله نكند كه امام فرمودند حتی ساعتی به آنها فرصت ندهید . ما باید با این آمادگی و انسجامی كه بین ملت ایجاد شده به جهاد ادامه دهیم، چون امام فرموده كه راه قدس از كربلا می گذرد و ما مجبوریم برای رسیدن به هدف اسلامی خود اول از عراق بگذریم ………

رزمندگانی بودند كه چندین عراقی را از بین برده اند و بعد خود شهید شده اند و شهادت چیزی نیست كه در دست انسانها باشد بلكه خداوند تعیین كرده است ……

پس اگر از طرف خدا تعیین شده باشد كسی شهید شود شهید می شود و اگر كسی قرار نباشد شهید شود نمی شود . برادرانی كه شهیدشدند می خواهم بگویم چگونه مردانی بودند . شهید صدوق در شدت عملیات برای او یك مأموریتی داده شد . برادرانی كه دیدند تعریف می كردند . در یك خاكریز كه آتش دشمن بر آنجا می ریخت ساعت دو بود و مجروح شده بود . برادر دیگری به او می رسد و می گوید زخمی شده ای به عقب برگرد . او در پاسخ می گوید مأموریتی به گردنم هست، تا انجام ندهم، باید در اینجا بمانم باز آن برادر می گوید این همه خون تو را ضعیف می كند شاید برای شما اتفاقی بیفتد باز قبول نمی كند و با آن حال و مقاومت بعد از یك ساعت با تركش دوم به شهادت می رسد . نگاه كنید چگونه افرادی ؟ چه شهامت و شجاعتی شما می توانید دست خودتان را روی آتش بگیرید این افراد تمام مراحل را گذرانده اند و به جایی می روند كه انبوه آتش دشمن است اگر به عقل رجوع كنیم می گوید دراینجا هستند و مسلمان می شوند . می گوید مأموریتی كه به ما داده اند انجام می دهیم و حافظ خداست پس در اینجا می فهمیم كه ایمان و شجاعت یعنی چه ؟ یا برادر دیگر شاپور برزگر كه با یك دست در جبهه می جنگید . ببینید كه حضرت ابوالفضل چگونه به اینان درس داده است و چگونه جوانانی دارید ؟ بنده به فرمانده تیپ گفتم نگذارید این جوان با یك دست به جبهه برود او كه نمیتواند بجنگد . فرمانده تیپ گفت بیا ببین كه چگونه با یك دست جنگ می كند او قبول نكرد كه عقب برگردد می گفت مگر حضرت ابوالفضل با یك دست جنگ نكرد. چه شجاعت و شهامتی؟ با یك دست می جنگید و حمله ور می شد . اسم اینان را چه بگذاریم و به اینان افتخار نكنیم؟یا برادر اسد قربانی .امام حسین كه سرور شهداست و اولادهای خود را در راه اسلام داده اند ، برای ما افتخار است یاد كنیم امام حسین و یارانش را و برای ما افتخار است كه نام این شهدا را بگوییم و بنویسیم حتی اگر به اندازه یك طومار شود . فخر كنید ای خانواده شهدا و ملت مسلمان ، برادر قربانی یك پایش را از دست داده بود وراه رفتن برایش دشوار . وقتی مأموریتی به عهده او می گذاشتند گویا پرواز می كرد و انگار كه هیچ معلولیتی ندارد .دشوارترین عملیات را انجام می داد. فرمانده گروه ویژه بود كه شهادت حتمی بود ولی می رفتند و انجام می دادند و با این مسئله باید می رفت و استراحت میكرد . برادر اللهیاری فرمانده گردان حضرت ابوالفضل(ع) یك چشم خود را در عملیات قبلی از دست داده بود .ولی شیری بود. كسی كه تیپ 605 به جان دشمن انداخته بود . با این كه هم شهید داد و هم شهید شد، ولی دشمن را در سه متر و چهار متری می زد دوازده ساعت در محاصره ماند و ما نتوانستیم به او كمك برسانیم، ولی هر بار در تماس می گفت حالم خوب است و نیروهایم هستند خیالتان راحت باشد ، آتش دشمن از هر طرف بر آنان فشار می آورد ولی مقاومت كردند. مانند امام حسین. یا حسین .سنگری كه داشت در یك طرف زخمی هایش را و در طرف دیگر شهیدانش را جمع كرده بود و تخلیه امكان پذیر نبود و در كنار آنها مقاومت می كردند. من نمی دانم انسان این گونه این همه مقاومت و شهامت و شجاعت . برادرش شهید شده بود و در كنار او بود و عملیات را انجام می داد .  … نصف شب بیسیم قطع شد و نگران شدم و گفتم اتفاقی افتاده رفته بودند تا كارها را سریعتر انجام بدهند بعد از دو روز اثری از آنها نبود . ماشینی داشت می آمد بچه ها گفتند انگار جنازه … است گفتم كو . جنازه ها را دیدم و گفتم اینها نیست گفت داخل جعبه را نگاه كن . یا امام حسین ببین چه جوان هایی آماده سر دادن در راه تو هستند . زمانی كه تازه ازدواج كرده بود و تمام زندگی خود را وقف جنگ كرده بود. خانمش را برداشته و از این شهر به آن شهر می رفت. اتاقی برایش می گرفت و خود راهی جنگ می شد. تمام زندگی اش را وقف جنگ كرده بود . این همان جوانانی است كه شما تربیت كرده اید و تقدیم اسلام كردیم . افتخار می كنیم به اینان . زبان شایعه سازان لال شود كه این صحنه ها را نمی پسندند. ولی مگر ما به این شایعات وابسته هستیم ؟

بله اینان كه شهید شدند خداوند آفریده است و هیچ كس قادر نیست جلوی او را بگیرد و خدا خودش آنها را میبرد. ولی ببینید اینها چه افتخاراتی برای اسلام آورده اند. چه انسانهایی بودند الله اكبر. من قادر نیستم توصیف كنم یا آن برادر جهادی كه روی لودر می نشیند و می داند كه شهید می شود اینان در دل دلهره ندارند و آنقدر مسلم و آرامش قلبی دارند كه بدون توجه به دشمن و تانكهای او پشت لودر نشسته و كار خودش را می كند وعین خیالش نیست و این انسانها و رزمندگان قابل تقدیر و افتخار اند . خانواده شهدا خیلی خیلی سرفرازند . از این موارد زیاد هستند اگر بخواهم تك تك بگویم خیلی طول می كشد . جوانانی كه میخواهند به عملیات بروند شب به دستهای خود حنا می گذارند. به سر خود سربند می بندند یا حسین مظلوم یا حسین شهید ، غسل شهادت می كنند و با یكدیگر روبوسی می كنند و حلالیت می خواهند. دعا می خوانند تا به عملیات بروند . ببینید مگر اینها قابل توصیف است و قابل نوشتن در كتابهاست اینان مانند اصحاب امام حسین شدند. مگر ما به امام حسین افتخار نمی كنیم و دار و ندار خود را فدای امام حسین نمی كنیم . همان صحنه های عاشورایی تكرار می شود حتی در پشت جبهه ها آنهایی كه كوردل هستند نمی توانند این صحنه ها را ببینند و لمس كنند. كسی كه عاشق امام حسین نیست نمی تواند بفهمد جنگ و جبهه و صحنه عاشورایی چیست. نمی دانند معرفت و عرفان چیست ؟ شاید از دور نگاه كند كه جنازه ها را می برند . زبان آنها بسته شود كه علیه ولایت و این صحنه ها صحبت میكنند . كسانی كه در این جبهه با این رزمندها هستند می فهمند اینان چه كسانی بودند . افتخار ما سید الشهدا است . نه باكی ، نه ترسی ، نه دلهره ای داریم. بسته شود آن زبان ها .

پیام رزمندگان ما به ملت مسلمان این است كه اطاعت از فرمان امام و جنگ جنگ تا پیروزی .

متشكل شدن ، آماده شدن ، آموزش دیدن برای فتح قدس و در رابطه با فتح قدس. نابودی حزب بعث و گذشتن از كربلا حتمی است و پیام رزمندگان ،كه من به نمایندگی آنها اعلام می كنم كه شهادت بزرگترین سعادت از طرف خداونداست كه این امر مخصوص بندگان خالص اوست . هیچ خوفی در رابطه با شهادت نداریم . طلب شهادت ، عشق به شهادت، باعث شتابندگی به سوی دشمن است. دانستن علم جنگ در تمام زندگی تأثیر می گذارد و درگیر شدن با مشكلات و كمبودها و مسائل سیاسی و اختلافات ( كمبودها در تمام جوامع است ) و به فرموده امام مسئله اصلی جنگ است. شور به جنگ دادن و اولویت قرار دادن جنگ در تمام مراحل زندگانی . از خداوند طول عمر طولانی برای امام و درجات متعالی برای شهدا و افتخار و عزت برای خانواده شهدا و ملت ایران بخصوص مردمان تبریز و شفای عاجل برای مجروحان و معلولین و آزادی اسرا و پیروزی نهایی برای رزمندگان اسلام . انشاالله خدا راضی باشد از این مجالس و مورد لطف خدا قرار بگیرد . صلوات .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

عملیات، عملیات سختی خواهد بود. باید بدانیم اگر این عملیات موفق نشد،‌عملیات بعدی ما سخت‌تر خواهد بود؛ چون خداوند بندگان مؤمن خود را هر چه می گذرد با آزمایشی دیگر می آزماید.

همه برادران بایستی تصمیم قطعی بگیرند. تمام علایقی كه در ده، در شهر و … دارید ،‌كنار بگذارید.

مصمّم ، قاطع و با توكّل به خداوند ،‌تمام برادران تصمیم بگیرند و گرنه خدای ناكرده مردّد و متزلزل می‌شویم و تردید و ابهام حتی به اندازة‌نوك سوزن مانع امداد الهی است. هر برادری شب عملیات می‌خواهد جلو برود باید تصمیم خود را گرفته باشد. خدای نكرده اگر برادر ضعیفی است، نباید جلو بیاید. هر كس نمی تواند تصمیم بگیرد ،‌همراه ما نیاید و گرنه خدای نكرده به ما صدمه خواهد زد.

همه برادران تصمیم خود را گرفته اند، ‌ولی من بخاطر سختی عملیات تأكید می كنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم باشید كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلح بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید كرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده كنیم.

هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، ‌یك نفر بماند، باید آن یك نفر باید مقاومت كند؛ حتی اگر فرمانده شما شهید شد، نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما ،‌خدا و امام زمان است، ‌اصل ،‌آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وقتی شما شهید شدید ،‌خودتان فرمانده‌اید؛ وظیفة‌ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است.

تا موقعی كه دستور حمله داده نشده كسی تیراندازی نكند، ‌حتی اگر مجروح شد خودداری نماید. دستمال در دهانش بگذارد، دندانها را به هم بفشارد و فریاد نكند، فریاد نشانه ضعف شماست.

با هر رگبار سبحان الله بگویید. در عملیات خسته نشوید، بعد از هر درگیری و عملیات شهدا و مجروحین تخلیه و بقیه سازماندهی شده و كار ادامه یابد.

با عرض معذرت مسأله‌ای كه امیدوارم به برادران جسارت نشود و ان شاء الله كه از قلبهای پاك شما به دور است، ‌ولی شیطان دست بردار نیست. شیطان بعضی وقتها آرامتر و با وجهه شرعی جلو می‌آید، ‌بنابراین در پیروزی مغرور نشوید.

حداكثر استفاده از وسایل را بكنید. اگر این پارو بشكند به جای آن پاروی دیگری وجود ندارد ،‌با همین قایقها باید عملیات بكنیم ،‌لباسهای غواصی را خوب نگهداری كنید ،‌یك سال است دنبال این امكانات هستیم.

در شب عملیات آقا مهدی وضو می گیرد و همة‌گردانها را یك یك از زیر قرآن عبور می دهد. مدام توصیه می كند؛ برادران، خدا را از یاد نبرید! نام امام زمان (عج) را زمزمه كنید! و دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد و از پشت بی سیم نیز همه را به ذكر «لاحول و لا قوه الا بالله» تحریض و تشویق می كند.

قرار بر این است كه شب عملیات ،‌برادران كاملی، میراب ،‌موسوی و مقیمی همراه آقا مهدی باشند. عملیات در آن سوی دجله غوغا می كند و مهدی در اضطراب آن سوی دجله، نگران بسیجیان است.

لشگر عاشورا در اولین شب، موفق به شكستن خط دشمن می شود و روز اول به كوشش در تثبیت مواضع ساحل رود می گذرد و در مرحله دوم عملیات، از سوی لشگر عاشورا حمله ای نفس گیر به واحدهایی از دشمن ـ كه عامل فشار برای جناح چپ بودندـ آغاز می شود كه قلع و قمع دشمن و گرفتن انتقام و قطع كامل دست دشمن از تعرض به نیروها در جناح چپ، ثمره آن است.

دو روز از عملیات می گذرد. برادر كاملی فراق مهدی را طاقت نمی آورد و او هم چونان دیگران به آن سوی دجله می رود. با «رستم خانی» برخورد می كند و همان جا می ماند.

نزدیك شب آقا مهدی به آنجا می آید و خطاب به برادر كاملی می گوید: «چرا آمدی؟» و او سرش را پایین می اندازد و چیزی نمی گوید، و آقا مهدی دستور می دهد كه برای خودشان سنگر بكنند.

برادر«امین شریعتی» هم همان جاست و همه تا صبح در كنار آقا مهدی می مانند.

شب برای همه شبی عجیب است،‌تا صبح چندین بار چای می آورند و شهید مهدی نمی خورد. حدود ساعت سه برادر كاملی را صدا می زند و از او می خواهد كه برایش چای بیاورد. برادر كاملی از مقر اورژانسی كه نزدیكشان است چای می آورد.

صبح زود بر می خیزد و به سوی اتوبان می رود و منتظر می ماند تا نیروی تخریب برسد كه متأسفانه نمی رسد. بعد با برادر مقیمی آماده می شوند به جلو بروند و از برادر كاملی هم می خواهد كه بی سیم را بردارد و با آنان بیاید.

از یك نفربر می گذرند، به تنگه ای می رسند به نام «گلوگاه» یا «نخلستان». و پیاده می روند تا به یك گردان می رسند. آقا مهدی آنان را توجیه می كند و راه می اندازد و بعد با فرمانده نجف اشرف صحبت می كند و به حركت خود ادامه می دهد. نزدیك ظهر به نیروها می رسند. منطقه در تصرف نیروهای خودی است . ولی هنوز پل تصرف نشده است،‌خبر می دهند، برادران عسگر قصاب و علی تجلاّیی به شهادت رسیده اند.

برادر جمشید فرمانده گردان «سید الشهدا» را در آنجا می بینند. آقا مهدی با دوربین به پل نگاه می كند، پل تنها دو سه محافظ دارد. از سویی خبر می رسد كه عراق پاتك كرده است. جلوتر می روند. چند نفربر در حال پیش روی به سوی آنهاست. و نیروهای عراقی پشت سر آنها حركت می كنند. آقا مهدی خمپاره شصت را برپا می كند و چند گلوله خمپاره به طرف عراقی ها شلیك می كند. عراقی ها می گریزند و دو، سه نفربرشان هم منفجر می شود. نزدیك ظهر، دوباره عراق پاتك می كند و آقا مهدی و همراهانش ،‌از روستایی كه در آن نزدیكی است در حال خروج هستند، كه در محاصره قرار می گیرند. با عراقی ها حدود سی متر فاصله دارند. عراقی ها تلاش می كنند كه به جلو بیایند. برادر كاملی نارنجكی به سوی عراقی‌ها پرتاب می كند و آقا مهدی دوتا نارنجك می گیرد و به طرف عراقیها می رود و بقیه هم تیراندازی می‌كنند.

آقا مهدی پشت موضع عراقی ها می خوابد و نارنجكها را میان آنها می اندازد و در پناه آتش تهیه شده  به سرعت به مواضع خودی بر می گردد. ساعت چهار و نیم، احساسی شگفت، ناگاه به او دست می دهد؛ به خلوتی نیازمند است. به برادر كاملی می گوید: به نیروها بگو بالای تپه بروند.

دوربین را به دست شهید اوحانی می دهد و به او می گوید كه به ده نزدیك آنجا نگاه كند و ببیند وضع چطور است؟ می خواهد ببیند كه گردان سید الشهدا در چه وضعی است. شهید اوحانی نگاه می كند: گردان سید الشهدا، ‌در سمت چپ آنها قرار دارند. برادر كاملی از پشت بی سیم در حال هدایت نیروها به بالای تپه است.

شهید اوحانی بر می گردد تا وضع را تشریح كند و كاملی بر می گردد تا نتیجه را گزارش دهد كه می‌بینند آقا مهدی با تواضعی عجیب، با كسی صحبت می كند و چشمانش خورشید وار می درخشند، انگار دریایی از نور است كه به یك سمت سرازیر شده است و لبهایش با تبسمی نمكین با كسی راز می‌گویند، صحبت در حریم است و همه بی خبرند و باید بی خبر بمانند. پیك وصال آمده است و پیغام وصل دارد.

نگاه شهید اوحانی و برادر كاملی در یكدیگر تلاقی می كند و آن گاه شهید اوحانی با صدایی لرزان ـ با توجه به برادر كاملی ـ می گوید: خداوندا … ! … امام زمان ! آقا مهدی دارد با مولایش سخن می‌گوید.

برادر كاملی و شهید اوحانی می گویند كه یكمرتبه آقا مهدی كمر راست می كند و بر می خیزد راست قامت و استوار؛ طرفی گرانبها بسته است، همین طرفه العین می ارزید به آن همه بی خوابی و خستگی.

شهید اوحانی حس می كند كه بعد از این معراج باید با مهدی سخنی بگوید، اما دیگر قدرت تكلم از او گریخته است،‌نمی داند چه بگوید و چگونه؟ و بریده بریده جمله ای را سر هم می كند: « آقا مهدی … خلاصه … ان شاء الله … ما را حلال كنید!»

بیش از این نیز نمی توانست گفت. و آقا مهدی با آرامشی خاص و نگاهی آگاهانه و لبخندی پرمعنا پاسخ می دهد: « آقای اوحانی شما در سیاست دخالت نكنید؛ اگر شهید شوم خدا می داند و اگر هم نشوم باز خدا می داند.»

آن گاه با شور و شعفی وصف ناپذیر ،‌آرپی‌جی را بر می دارد و به طرف پاسگاهی در جلو حركت می كند. و در پی نبردی دلیرانه به لقاء معشوق می پیوندد.

پنجره دیدگانش به ملكوت آسمان و زمین باز می شوند، هنگام وصال دوستان است. در عرش و عالم قدس جشنی است، قدسیان، همه، در حال دست افشانی و غزلخوانی ‌اند.

او مال من است، وقت آن است اینك تا سوی من آوریدش ؛ اینكه من عاشق اویم و او محبوب من است ـ «یحِبُّهُمْ و یحِبُّونَهُ» آسمان چراغانی است و فضا، فضای سماع و شور و نشاط است. رایحه دل انگیز انسان كامل رگ رگ زمان و مكان را مشحون ساخته است و نسیم عطرآگین از كوی دوست مشام جان سالك الی الله را نوازش می دهد.

ای همه انوار الهی یكجا بتابید! ای همه فرشتگان صف به صف آیید و بر آدم سجده كنید و بالهای پروازتان را نیرو دهید و خود را تبرك كنید! بیایید تا عروج را بفهمید! بر پیشانی مهدی بوسه زنید تا عشق را لمس كنید و طعم عباد را بچشید! به زیارت مهدی بیایید تا حقیقت را دریابید! ای قدسیان به قداست مهدی تقرب جوئید تا تقدس یابید! ای عرشیان بیایید معراج مهدی را ببینید تا بال پروازتان توان عروج بیابد و تا منزلگه معشوقتان به پرواز درآورد، تا بدانید كه خداوند می داند آنچه را شما نمی دانید.

سپس پیكر مطهرش را از آب «هورالعظیم» می گذرانند ـ پیش از این در جریان شهادت حمید وقتی كه شهید مرتضی یاغچیان از مهدی خواسته بود اجازه دهد تا حمید را برگردانند، اجازه نداده بود و گفته بود: اگر می توانید همة‌بسیجیها را برگردانید كه برگردانید و گرنه بگذارید حمید هم با بقیه بسیجیها بماند و حال آیا مهدی راضی است كه بی حمید به خانه برگردد.

قایق حركت می كند با پیكر مطهر مهدی كه مورد هدف قرار می گیرد و برای همیشه قطره به دریا می‌رسد و ذره به خورشید می پیوندد. مهدی چگونه می تواند بدون حمید به خانه برگردد.

… ما شهادت را بزرگترین سعادت می دانیم؛ سعادتی از سوی خداوند، مخصوص بندگان خاص او.

و هیچ گونه واهمه و خوفی در رابطه با شهادت نداریم و طلب شهادت و عشق به شهادت است كه باعث شتابان بودن ما، در پیشروی به سوی دشمن شده است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

بسم رب المخلصین

 

 * ۴ خاطره ی جالب دیگر

تعجب کرده بودیم .

می گفتیم این چه ماموریت مهمیه که خود نماینده ی ولی فقیه برای ابلاغش اومده ؟

راجع به اهمیت ماموریت زیاد حرف می زد برامان

ولی از خورد ماموریت چیزی نمی گفت .

وقت رفتن گفت : توی این ماموریت مسئولیت شما به عهده ی برادر کاوه است .

آن روز یکی از روزهای فروردین سال پنجاه و نه بود .

بین راه به هر دری زدیم که از محمود حرف بکشیم فایده ای نداشت .

شروع کردیم به حدس زدن

یکی می گفت : مارو می خوان ببرن لبنان .

دیگری می گفت : لابد می خوان به مون آموزش چتر بازی بدن بعدم پیادمون کنن تو خود بیت المقدس

تا با اسراییلیا بجنگیم .

یکی هم با کلی دلخوشی می گفت :

شایدم می خوان بفرستن مون آمریکا تا کلک شیطون بزرگ رو بکنیم .

>>>

راه آهن تهران یک اتوبوس منتظرمان بود .

سوار شدیم .

از ترافیک آن دور و بر که خلاص شدیم

احساس کردم اتوبوس دارد می رود سمت بالای شهر .

بین راه محمود بالاخره مهر دهانش را برداشت .

انگار بیشتر از آن نتوانست طاقت بیاورد .

بغض کرده گفت :

بچه ها ما داریم می ریم جماران

نگهبانی قسمتی از بیت حضرت امام رو دادن به ما .

هیچ کس نماند که گریه اش نگیرد .

******

می گفت : چند روز اول نتونستم امام رو زیارت کنم .

یک شب طاقتم طاق شد .

نیمه های شب رفتم روی پشت بودم یکی زا ساختمون ها که مشرف بود به اتاق امام .

اتفاقا برق اتاق روشن بود .

امام داشتند نماز شب می خوندند .

می گفت : وقتی به خودم اومدم دیدم دارم اشک می ریزم .

******

بار اول که آمد مرخصی دیدیم این محمود با محمود دو سه ماه پیش کلی فرق کرده .

می گفت : من از رفتار امام درس های زیادی گرفتم .

می گفت : کوچکترین کارهای امام درس های بزرگی به آدم می ده .

وقت های نماز خواندن انگار از خود بی خود می شد .

کمتر حرف می زد و بیشتر فکر می کرد .

می گفت : می خوام خودم رو بهتر بشناسم .

می گفت : امام فرمودن که آدم از خودشناسی به خداشناسی می رسه .

آن وقتها تازه رفته بود توی نوزده سال .

******

روز اول جنگ همراه محمود رفتیم خدمت امام .

محمود گفت : اومدیم از محضرتون کسب تکلیف کنیم .

وظیفه ی ما الان چیه ؟ باید بریم جبهه یا همین جا بمونیم ؟

امام گفتند : من اگر جای شما بودم می رفتم جبهه .

محمود دست امام را بوسید . ما هم . آمدیم بیرون . همان روز محمدرضا حمامی را گذاشت جای خودش .

من و چند تا از بچه ها رفتیم مشهد .

می خواستیم سری از خانواده هامان بزنیم بعد برویم جبهه .

محمود و بعضی های دیگر ولی

یکراست رفتند منطقه .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

با من سخن بگو دوكوهه:

 

 

اگر بپرسي دوكوهه كجاست چه جوابي بدهيم؟ بگوييم دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه بسيجي ها را در خود جاي مي داد و بعد سكوت كنيم؟ پس كاش نمي پرسيدي كه دوكوهه كجاست، چرا كه جواب گفتن به اين سؤال بدين سادگي هاممكن نيست. كاش تو خود در دو كوهه زيسته بودي كه ديگر نيازي به اين سوال نبود، اگر

 

 انچنان بود، شايد تو هم امروز با ما به دوكوهه مي امدي؛ ماه ها بعد از ختم جنگ، روز تحويل سال.  

گفته اند، شرف المكان بالمكين ـ اعتبار مكانها به انسانهايي است كه در انها زيسته اند ـ و چه خوب گفته اند دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه سالهاي سال با شهدا زيسته است، بابسيجي ها، و همه سر مطلب در همين جاست.

اگر شهدا نبودند و بسيجي ها، انچه مي ماند پادگاني بود درندشت، با زمين هايي آسفالته، خشك و كم دار و درخت، ساختمانهاي معمولي، كوتاه و بلند، و تيرك هايي كه بران پرچم نصب كرده اند. اما دو كوهه سالها با شهدا زيسته است. با بسيجي ها، و از آنها روح گرفته است؛ روحي جاودانه، دوكوهه مغموم است، اما اشتباه نكنيد! او جنگ را دوست ندارد، جمع باصفاي بسيجي ها رادوست دارد، جمع شهداء را، آرزومند ان عرصه اي است كه دران كرامات باطني انسانها بروز مي يابند.

 

   يك بار ديگر سلام، دو كوهه.

قطارها ديگر در كنار دوكوهه نمي ايستند و بسيجي ها از آن بيرون نمي ريزند. قطارها دوكوهه را فراموش كرده اند و حتي براي سلامي هم نمي ايستند. بي رحمانه مي گذرند، اما شهداء انسي دارند بادوكوهه كه مپرس با ذره ذره خاكش، با زمينش، با ديوارهايش، با ساختمانهايش، با همه آنچه در چشم ما هيچ نمي آيد مي گويي نه؟ از حوض روبه روي حسينيه حاج همت باز پرس كه همه شهداي دوكوهه با آب آن وضو ساخته اند. در حاشيه اطراف حوض تابلوهايي هست كه به ياد شهدا روييده اند اما الفت شهدا با اين حوض نه فكر كني كه به سبب تابلوهاست! من چه بگويم؟ اينها سخناني نيست كه بتوان گفت تو خودت بايد دريابي و اگر نه ديگر چه جاي سخن؟ زمين صبحگاه نيز هنوز در جستجوي رازداران خويش است. اگر زبان خاك را بداني، توجه اش را در فراق انها خواهي شنيد، هر چند او همه لحضات انچه راكه ديده است و شنيده، به خاطر دارد؛ صداي آسماني شهيد گلستاني را گاه خواندن دعاي صبحگاه : اللهم اجعل صباحنا صباح الصالحين .... نهرهاي رحمات خاص حق جاري مي شد و باغهايي از اشجار بهشتي لااله الاالله مي روييد و زمين صبحگاه بقعه اي مي شد از بقاع رضوان. آنان كه در دوكوهه زيسته اند طراوت اين جنات را در جان خويش ازموده اند و هنوز ازسكران چهار نهر آب و عسل وشير وشراب سر مستند.جا دارد كه دوكوهه مزار عشاق باشد، زيارتگاه عشاقي كه از قافله شهداء جا مانده اند. اي قدمگاه بسيجي ها، اي قدمگاه عاشق ترين عاشقان، تو خوب مي داني كه چه سايه بلندي را از كف داده اي. بوسه هاي تو برقدم هايي مي نشسته است كه استوار تر از عزم آنان را زمين به ياد ندارد. يادهايت را در خود تجديد كن تا آنجا كه اگر هزارها سال نيز از اين روزها بگذرد. تو را با اين نام بشناسند كه قدمگاه بسيجيان بوده اي، شب را به ياد بياور كه انيس عشاق است؛ آن شب را، بعد از عمليات والفجر يك.

 

     اي دوكوهه، تورا به خدا چه عهدي بود كه از اين كرامت برخوردار شدي و خاك زمين تو سجده گاه ياران خميني شد؟ و حال چه مي كني، در فراق پيشاني هايشان كه سبب متصل ارض و سما بود،و آن نجواي هاي عاشقانه؟

دوكوهه، مي دانم كه چقدر دل تنگي، مي دانم كه دلت مي خواهد باز هم خود رابه حبل دعاي شهداء بياويزي و بانمازشان تا عرش اعلي بالا  روي. مي دانم كه چه مي كشي دوكوهه! عمر تو هزارها سال است و شايد هم ميليونها سال. اما از ان روز كه انسان بر اين خاك زيسته است، آيا جزء اصحاب عاشورايي سيد الشهداء كسي رامي شناسي كه بهتر از شهداي ما خدا را عبادت كرده باشد؟ تو چه كرده اي كه سزاوار كرامتي اين همه گشته اي كه سجده گاه ياران خميني باشي؟ چه پيوندي است ميان تو و كربلا؟ كدام رسول بر خاك تو زيسته است، تو كهف اعتكاف كدام عارف بوده اي؟ اشك كدام عزدار حسيني برتو چكيده  است؟ چه كرده اي دوكوهه؟ با من سخن بگو...

حسينيه ات نيز سكوت كرده است و دم بر نمي آورد. ما كه مي دانيم ، زمان، بستر جاري عشق است تا انسانها را در خود به خدا برساند و حقيقت تمامي آنچه در زمان حدوث مي يابد باقي است. پس، از حسينيه حاج همت  بخواه كه مهر سكوت از لب برگيرد و با ما سخن بگويد.

اينجا حرم راز است و پاسداران حريم آن، شهيدانند؛ شهدايي كه در ان نماز شب اقامه كرده اند وبا خدا راز و نياز گفته اند؛ شهدايي كه در حسينيه چشم برجهان غيب گشوده اند؛ شهدايي كه همسفران عرشي امام بوده اند و اكنون ميزبان او هستند . عمق وجود من با اين سكوت راز اميز آشناست؛ سكوتي كه در باطن، هزارها فرياد دارد. من هرگز اجازه نمي دهم كه صداي حاج همت در درونم گم شود. اين سردار خيبر، قلعه قلب مرا نيز فتح كرده است.

 

    « براي اينكه خدا لطف و رحمت و آمرزشش شامل حال ما بشه ، بايد اخلاص داشته باشيم ، وبراي اينكه ما اخلاص داشته باشيم، سرمايه مي خواد كه از همه چيزمون بگذريم ، و براي اينكه از همه چيز مون بگذريم، بايد شبانه روز دلمون و وجودمون و همه چيزمون با خدا باشه، اين قدر پاك باشيم كه خدا كلا از ما راضي باشه، قدم برمي داريم، براي رضاي خدا. قلم برمي داريم روي كاغذ ، براي رضاي خدا، حرف مي زنيم، براي رضاي خدا ، شعار مي دهيم، براي رضاي خدا، مي جنگيم.  براي رضاي خدا ، همه چي، همه چي، همه چي خاص خدا باشه، كه اگر شد، پيروزي درش هست، چه بكشيم چه كشته بشيم، اگه اينچنين بشيم پيروزيم و هيچ ناراحتي نداريم و شكست معنا نداره براي ما. چه بكشيم  چه كشته بشيم پيروزيم اگه اينچنين باشيم، و خدا غضب خواهد كرد اگر خداي نكرده، يك ذره و يك جور هواي نفس در فرمانده گردان و گروهان ودسته و و يا خداي نكرده در افراد بسيج ما پيدا بشه و ماحس كنيم كه امكانات مادي و اين جنگ افزارها و اين آلات، اينها مي تونه كمك كنه به ما. نه عزيزان، نصرت دست خداست.»

    گوش بسپار تا ناله‌هاي حاج عباس كريمي را نيز در سوگ شهادت او بشنوي.

« همت واقعا براي ما يك فرمانده بود و براي ما مولا بود، همت عزيزي بود كه از ميان ما هجرت كرد و به ديار عاشقان پيوست. همت عاشق بود و همراه با ياران خود به ديار عاشقان رو آورد.»

 حسينيه حاج همت قلب دوكوهه بوده است. حيات دوكوهه از اين جا اغاز مي شد و به همين جا باز مي گشت . وقتي انسان عزادار است، قلب بيش از همه دررنج است و اصلا رنج بردن را همه و جود از قلب مي اموزند. دوكوهه قطعه اي از خاك كربلاست. اما در اين ميان، حسينيه را قدري ديگر است. كسي مي گفت: كاش حسينيه را زباني بود تا با ما بگويد ازآن سري كه ميان او وكربلا ست . گفتم: حسينيه را آن زبان هست، كو محرم اسرار؟

هر كه مي خواهد ما را بشناسد داستان كربلا رابخواند، اگر چه خواندن داستان را سودي نيست اگر دل كربلايي نباشد چه بگوييم در جواب اينكه حسين كيست و كربلا كدام است؟ چه بگوييم در جواب اينكه چرا داستان كربلا كهنه نمي شود؟

از باب استعاره نيست اگر عاشورا را قلب تاريخ گفته اند، زمان هر سال در محرم تجديد مي شود و حيات انسان هر بار در سيد الشهدا، نه اين حيات دنيايي كه جانوران نيز از ان برخوردارند؛ حياتي كه در خور انسان است. حيات طيبه، حياتي ان سان كه امام داشت، زيستني آن سان كه امام زيست.

حسينيه شهداء نيز اكنون در جستجوي گم كرده خويش است. او امام را نديد، اما ياران امام را ديد و از آنان بوي خميني را شنيد، از انان كه در حقيقت خميني فاني شدند و از اين طريق، بقايشان نيز به بقاي او پيوند خورد.

دوكوهه خاك و آب و در و ديوار هايش، همه وجودش با اين حضور ان همه انس داشته است كه اكنون در اين روزهاي تنهايي، جايي مغموم تر از آن نمي يابي. دوكوهه مغموم است و درانتظار قيامت، دلش براي شهدا تنگ شده است. براي بسيجي ها همين جا بود، در همين ميدان روبه روي ساختمان گردان مالك، از هيمن جا بود كه خون حيات يك بار ديگر در رگ هاي زمين و زمان مي دويد، همين جا بود كه عاشورا تكرار مي شد. اما اين بار امام حسين غريب و تنها نبود؛ خميني بود، ياران خميني هم بودند، همين جابود كه عاشورا تكرار مي شد،  اما اين بار ديگر امام حسين به شهادت نمي رسيد؛ بسيجي ها بودند، فداييان امام، گردان گردان، لشگر لشگر، جواد صراف و اسماعيل زاده هم بودند.باقي شهدا را نمي شناسم، تو بگو، هر جا كه هستي، هر شهيدي كه  مي بيني نام ببر و به فرزندانت بگو كه چهره او را به خاطر بسپارند تا علم خميني بر زمين نماند ، علم خميني برزمين نمي ماند؛ مگر ما مرده ايم؟

امسال عيد هم گروهي از بچه ها امده اند تا دوكوهه از غصه دق نكند. « ... تو را دوست دارم اي دوكوهه، تو را دوست دارم كه بوي بهشت مي دهي، تو را دوست دارم كه دامنت براي يك بار هم آلوده نشد، تو را دوست دارم كه به بودنم هستي دادي، تو را دوست دارم كه تو باحسينم آشنا كردي ، تو را دوست دارم كه زندگي را تو برايم تفسير كردي.»

اين همه مغموم مباش دوكوهه، امام رفت، اما راه او باقي است، دير نيست آن روز كه روح تو عالم را تسخير كند  ونام تو و خاك تو و پرچم هايت، مظهر عدالت خواهي شوند. دوكوهه، ايا دوست داري كه پادگان ياران امام مهدي «عج» باشي؟ پس منتظر باش.فرهاد شرف پور 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

ظاهر فاو تسليم سكوت بود ولي دل فاو ناآرام ؛ آسمانش نوحه مي‌خواند و خاكش به سينه مي‌زد، به ياد ناكامي دستهاي قطع‌ شده‌اي كه حيران و سرگردان به دنبال سينه‌اي سوخته مي‌گشتند تا به عشق و ياد حسين به آن بكوبند؛ سينه‌هايي كه خنجر كين دشمن آنها را شكافته بود.  

در ميان اروند، پايه‌هاي فلزي به چشم مي‌خورد كه طبق توضيح راوي كاروان، هنگام عمليات، پل‌هاي شناور را براي تردد نفرات به اين پايه‌ها مي‌بستند ولي آب، چنان شدتي داشت كه پايه و پل را با خود مي‌برد و در هم مي‌شكست. از پل‌هاي معمولي كاري ساخته نبود و تردد رزمنده‌ها به طرفين رودخانة ناآرام اروند غير ممكن بود تا اينكه چند كيلومتر پايين‌تر، دستهاي تواناي رزمندگان اسلام در مدت كوتاهي پل عظيم بعثت را براي عبور وسايل سبك و سنگين، به دوش اروند نشاندند.  

شنيدن توضيحات راوي كاروان دربارة پل و مشاهدة رود خروشاني كه تلاطم آن، آدم را به وحشت مي‌انداخت و تصور اين كه زير باران گلوله‌هاي توپ و خمپاره چنين كار بزرگي انجام شده باشد، مرا غرق شگفتي و غرور و ايمان مي‌كرد. پل را كه نقش بسيار حساس و حياتي براي منطقه داشته و ارتباط ميان رزمندگان را امكان پذير مي‌كرده را با قرار دادن لوله‌هاي بسيار بزرگ و قطور در جهت جريان آب ساخته‌اند. جريان آب آنقدر قوي بوده كه لوله‌هاي چند تني را مانند برگ كاهي با خود مي‌برده و گلوله‌هاي بي‌شمار توپ و خمپاره و حمله‌هاي پي در پي هواپيماهاي دشمن كار را سخت‌تر مي‌كرده است. با اين حال لوله‌ها در رودخانه جاي مي‌گيرند و به هم بست مي‌خورند و با لاية ضخيمي از سيمان پوشانده مي‌شوند و پل آمادة تردد رزمنده‌ها مي‌شود.يقين دارم كه اين كار بزرگ و اين اعجاز عظيم، جز با دخالت‌ دست‌هاي مهربان مهدي (عج) امكان پذير نبوده و نيست. اعجازي كه اكنون در توصيف آن حيران و عاجز مانده‌ام و هر چه تلاش مي‌كنم نمي‌توانم آنچه كه ديدم و شنيدم را به خوبي بيان كنم.

همة مسافران متعجب بودند، ناباورانه به يكديگر نگاه مي‌كردند و سر تكان مي‌دادند؛ يا توان حرف زدن از همه گرفته شده بود، يا كسي كلمة مناسبي براي بيان احساس خود پيدا نمي‌كرد. همة كلمه‌ها پيش پاي اين اعجاز بزرگ جان داده بودند، همان گونه كه الان من براي توصيف اين «ناگفتني» پي كلمه و جمله‌اي در خور مي‌گردم و نمي‌يابم.

«بر صخرة سخت كوه، ديوانة خون

                                         با تيشة عشق كنده افسانة خون

قلب گل سرخ در طپش مي‌افتد

                                        با رويش بالهاي پروانة خون»

نيمي از پل خراب شده بود و تردد در مرز ممكن نبود. قايق‌هاي گشتي عراق بي‌وقفه در منطقه گشت مي‌زدند؛ در حالي كه فرياد مرگ بر آمريكاي همسفران، ساحل عراق را هم در بر گرفته بود.

بعد از ظهر آن روز را نذر ديدار جزيرة مينو كرديم و به ملاقاتش شتافتيم. خاكش با زائران همان مي‌گفت كه شلمچه و فاو و ساير مناطق عملياتي گفته بودند. آنجا هم رزمندگان تركش‌ها را با لبخند در آغوش كشيده و بدن نازنين آن كبوتران پاك، گلوله‌ها را مهمان خويش كرده بودند. من اينها را دوباره حس مي‌كردم و آتش مي‌گرفتم .

عصر بود كه صورت جزيره مينو را بوسيديم و او را كه هنوز در آه و ناله و افسوس بود، تنها گذاشتيم تا اگر مي‌خواهد در آن غروب تنگ، بغض حنجره‌اش را با گريه بگشايد، مزاحمش نباشيم.

به آبادان برگشتيم و به گلزار شهداي آبادان رفتيم و براي تسلاي دل جزيره مينو دعا كرديم و دل خويش را نيز در زلال صفاي گلزار شستشو داديم.

شب آخر سفر، ميهمان حسينية اصفهاني‌ها بوديم. پس از شام برنامة اختتاميه داشتيم كه مسؤول بسيج خواهران خرمشهر منت گذاردند و ما را لايق درد دلهاي خويش دانستند و براي ما از نقش خواهران در مقاومت 45 روزه خرمشهر گفتند. مي‌گفت خواهرها علاوه بر رسيدگي به زخمي‌ها، مسؤول تهيه و رساندن مهمات به رزمنده‌ها هم بودند؛ گر چه مهمات بسيار اندك و در حد چند اسلحة سبك و چند جعبه فشنگ بود!

همچنين او از بدن‌هايي گفت كه نقاش شهادت رنگ سرخ را برايشان انتخاب كرده بود و از پاهاي مشتاقي كه پيش از صاحب خويش به مقصد رسيده، و از دستهايي كه بدون وابستگي به هيچ بدني، حبل الله را چنگ زده بودند. نمي‌دانم از چنين سبقت‌هايي كه اعضاء و جوارح بچه‌ها براي جاودانه شدن از هم مي‌گرفتند هيچ شنيده‌ايد؟ چه بسيار عزيزاني كه پاها يا دستهايشان پيش از بدنشان تا گلزار تشيع مي‌شد تا در خاك نشانده شوند و جوانه بزنند و بعد از مدتي، بدن نيز نوبتش مي‌رسيد؛ يعني رزمنده‌ها يكبار مدال جانبازي را مي‌گرفتند و ديگر بار درجه ارشدي شهادت

او تعريف مي‌كرد كه عراقي‌ها طلبه‌اي را اسير مي‌كنند كه لباسش بسيجي بوده و عمامه به سر داشته است. از او مي‌خواهند كه با صداي بلند از ساير بسيجي‌ها بخواهد كه تسليم شوند؛ ولي آن برادر به خواستة آنان عمل نمي‌كند. مزدوران بعثي سعي مي‌كنند به عنوان توهين، عمامه را از سر آن طلبه بردارند كه با مقاومت شديد وي روبه‌رو مي‌شوند و به همين دليل، با سر نيزه كاسة سر آن عزيز را همراه عمامه بر مي‌دارند.

«هر كس كه خورد زجام دل، بادة خون

                                              از جان گذرد چو مير سر دادة خون

گسترده به محراب افق، وقت نماز

                                             روحاني آفتاب، سجادة خون»

بعد از بيان چند خاطرة ديگر، با صلابت و مطمئن تأكيد كرد: آنچه گفتم نه به خاطر اين بود كه لحظه‌اي دلتان بسوزد و متأثر شويد! دلم مي‌خواهد ذهن‌تان متوجه اين استقامت‌ها شود. تا بدانيد و بدانيم آنان كه اسلام با گوشت و پوست و خونشان آميخته شده است، حاضرند جان و سرشان را بدهند، تا بتوانند مهر اسلام را در اعماق دل خويش محفوظ بدارند. خدا آنقدر با دل اينان در هم آميخته كه نمي‌توان دلشان را از خدايشان باز شناخت!

اگر دل دلبرست، دلبر كدامست

                                       و گر دلبر دلست، دل را چه نامست

دل و دلبر به هم آميخته بينم

                                       ندانم دل كه و دلبر كدامست

از سخنهاي آن خواهر مبارز دريافتم كه از قافلة زنان ره يافته خيلي عقب هستم. آن خواهر چهره واقعي زن مسلمان را در آيينة كلامش به نمايش مي‌گذاشت و من در ميان آن آيينه در جستجوي خويشتن خويش بودم.

در آن شب، كه شب آخر زيارت بود، سخنان و خاطرات زيادي شنيدم؛ خاطراتي كه هر كدام مدت‌ها سكوت و انديشه مي‌خواهد.

صبح روز بعد ناچار بوديم بار مزاحمت را از دوش خونين شهر خسته برداريم. آخرين شب نشيني با خرمشهر بود و دست من هنوز خالي. چه دردناك است كه آن همه صفا و معنويت ببيني و هنوز دلت پژمردة عصيان باشد. مي‌ترسيدم از كنار آب حيات، تشنه برگردم. چه! كه هنوز از تشنگي مي‌سوختم و دلم داشت از درد ترك بر مي‌داشت.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

شلمچه قدمگاه حضرت زهرا (س) نيز خوانده مي‌شود. راوي كاروان مي‌گفت، خيلي از رزمنده‌ها بارها وجود مقدس حضرت را حس كرده‌اند. بچه‌ها با نام مبارك زهرا (س) مي‌جنگيدند و با دعاي ايشان پيروز مي‌شدند؛ حال مگر ممكن است كه آن حضرت به شلمچه پا نگذارد.

آري! فاطمه (س) اين ياس عصمت، به شلمچه پا گذاشته است. اين را همة اهل دل مي‌دانند. از آنجا كه پيامبر (ص) پيوسته مي‌فرموده اند:

«من بوي بهشت را از فاطمه استشمام مي‌كنم»

شلمچه هم بوي بهشت مي‌دهد و من وقتي مي‌نويسم: «شلمچه»، قلم خوشبو و معطر مي‌شود.

همراه با خاطرات به ياد ماندني و سخنان آموزندة همراهان كاروان، به زيارت شلمچه نايل شديم. اطراف جاده پر از مين.مسؤول كاروان نيز پيوسته به اين نكته اشاره مي‌كرد و از زايران مي‌خواست كه وقتي پياده مي‌شوند به طرفين جاده نروند. مي‌گفت منطقه به طور كامل پاكسازي نشده است!

موشك‌ها و راكت‌هايي به چشم مي‌خورد كه عمل نكرده، با سر در خاك فرو رفته و به خاك مقدس شلمچه سجده كرده بودند و هنوز هم سر از سجده برنداشته‌اند.

در گوشه‌اي از دشت، در يك محوطه كوچك دايره‌اي شكل، اسباب و اثاثيه رزمنده‌هاي مهاجر را جمع كرده بودند؛ كلاه‌هاي سوراخ شده، وسايل ساده و كم قيمت، قمقمه‌هاي پاره شده و  

مهمان ضيافت خطر، هيچ نداشت

                                       هنگامي كه مي‌رفت سفر، هيچ نداشت

گمنام‌ترين شهيد را آوردند

                                       جز پاره‌اي از عشق، دگر هيچ نداشت

شعلة آتش از جگرها زبانه مي‌كشيد؛ ولي نمي‌توانست ترجمان حتي واژه‌‌اي از شيون دل‌هاي خسته باشد. آنجا گريه كرديم؛ نه فقط براي شهدا، بلكه بيشتر به خاطر بر جاي ماندن خودمان.

عشق بود و داغ بود و سوز بود

                                     آه!‌گويي اين همه ديروز بود

اينك اما در نگاهي راز نيست

                                     در گلويي عقدة آواز نيست

آه مردم! واي بر فردايمان

                                    كهكشان‌ها مي‌روند از يادمان

پس از ملاقات با شلمچة پر خاطره، به سوي بندر خرمشهر حركت كرديم. بندري كه پيش از جنگ، يكي از بنادر شلوغ و پر درآمد كشورمان بود كه حالا ساكت و آرام در تفكر فرو رفته است؛ حتي صداي سوت يك كشتي هم شنيده نمي‌شود. در طول مسير، لنج‌هاي زيادي از كار افتاده‌اند.

دو تا از ناوچه‌هاي خودي هم در بين كشتي‌ها وجود داشت كه توسط هواپيماهاي دشمن در همان ابتداي تهاجم، بمباران شده و براي هميشه از حركت، كناره گرفته و پوسيده و زنگ زده بودند، ولي هنوز پرچم آشناي كشور امام زمان (عج) بر فرازشان به دست باد نوازش مي‌شد.

نماز ظهر يكشنبه را در آغوش مسجد خرمشهر خوانديم و بعد از ظهر راهي منطقه عملياتي كربلاي چهار و پنج شديم. آنجا هنوز آبستن مين‌هاي خفته‌اي بود كه هر از گاهي بيدار مي‌شدند و كبوتري پاك را پرواز مي‌دادند. سينة جنوب لبريز بود از بغض‌هاي نتركيده كه گاه‌گاهي در قالب انفجار مين مي‌تركيد. تمام منطقه پر بود از بازمانده‌هاي سنگرها، خاكريزها و تانك‌هاي منهدم شده دشمن.

از كانال آبي گذشتيم و به خاكريزي نسبتاً مرتفع رسيديم كه آن طرفش مرز عراق بود. كنار خاكريز، مرقد چندين شهيد گمنام بود و مجموعه‌اي گويا از وسايل ساده‌اي كه مظلوميت رزمندگان اسلام را فرياد مي‌كرد. آنجا نيز بچه‌هاي كاروان صورت دل را به خاك بر جا مانده از افلاكيان خاكي ماليدند و من نيز به دنبال همسفران در تب و تاب بودم و خاك مقدس و پر رمز و راز منطقه را در مشت مي‌فشردم.

نخل‌هاي آنجا سالهاست كه بي‌سر در قيام نمازي عاشقانه ايستاده‌اند؛ رو به قبلة عشق.

اي بسيجي‌ها چه تنها مانده‌ايد

                                      از گروه عاشقان جا مانده‌ايد         

اي بسيجي‌ها زمان را باد برد

                                      آرزوهاي نهان را باد برد

فرصت دل را سپردن هم گذشت

                                      بخت حتي خوب مردن هم گذشت

راوي كاروان مي‌گفت: شبهاي عمليات كربلاي پنج بودكه به دليل صاف بودن هوا و وجود نور مهتاب، فرماندهان در مورد اجراي عمليات ترديد داشتند. رزمنده‌ها هم بي‌تاب و بي‌قرار مرتب اصرار به حمله مي‌كردند و مي‌گفتند: ما براي عمليات آماده‌ايم، به ما نگوييد نه! كه ما را آتش مي‌زنيد. بالاخره مقرر شد از حضرت امام كسب تكليف كنند تا باز هم به كلام روحاني امام‌شان به دلهاي بي‌قرار، قرار آورند و تكليف را هر چه باشد، از او بشنوند.

در آن ايام امداد غيبي خداوند نيز مددرسان شد؛ چرا كه قبل از عمليات گرد و غبار شديدي ايجاد شد و دشمن را از فعاليت‌هاي رزمنده‌ها غافل ساخت. ساعتي از شروع عمليات هم نگذشته بود كه هوا ابري شد و باران تندي باريدن گرفت و اين بار دست خدا از آسمان به ياري شتافت. چنين باراني در آن موقع سال بسيار عجيب بود. اين گونه بود كه دلدادگان امام (ره) به تمام اهداف از پيش تعيين شدة خود رسيدند و در سايه الطاف حضرت باريتعالي گلوي دشمن را فشردند.

غروب بود و خورشيد خسته، كم كم پلك‌هايش را مي‌بست و به خواب مي‌رفت. ناچار بوديم منطقه را ترك كنيم. پا كه بر سينه آن خاك مي‌گذاشتم؛ بار شرمندگي بر دوش دلم سنگيني مي‌كرد. آخر من عاصي، پا روي سينة خاكي مي‌گذاشتم كه بچه‌ها در شبهاي عمليات، صورت‌هاي آسماني‌شان را بر آن مي‌نهادند؛ اين گستاخي نابخشودني بود. با هر حالي كه بود، جسمهايمان سوار اتوبوس شد ولي قلب‌هايمان بر جاي ماند و همچنان در خاك‌هاي مقدس منطقه غلت مي‌زد و شيون مي‌كرد.

دوباره به خونين شهر برگشتيم و باز براي اقامه نماز به ميهماني آئينة مقاومت بچه‌هاي خونين شهر ـ مسجد جامع ـ رفتيم و سپس به اردوگاه بازگشتيم. فرداي آن روز قرار بود به آبادان و فاو برويم.

ساعت هفت و سي دقيقه صبح، سوار اتوبوس‌ها شديم و حركت كرديم. از خرمشهر تا آبادان يك ربع راه بود. به زودي خود را در آغوش آبادان يافتيم. خيلي سرسبز بود؛ بيابان‌هاي اطرافش پر بود از نخل‌هاي جوان. در همين نخلستان‌ها، نخل‌هاي نيم سوخته‌اي هم در آغوش خاك، ايستاده، آرميده بودند؛ گويي پيش ازمردن زندگي را زاده بودند. كاش مي بوديد و مي ديديد! در آنجا تكه پاره‌هاي بدنه نخل‌ها به گوشه و كنار افتاده بود. در آن لحظات پيوسته به ياد پاره‌هاي جگر امام حسن (ع) مي‌افتادم.

ديدن مناظر، حتي از شيشة اتوبوس هم جذاب بود. نخل‌هاي بي‌سر، در پي ما كه زائر سرزمين نور بوديم مي‌دويدند. انگار حرفي براي گفتن و يا پيغامي براي بردن، داشتند و ما را محرم راز و «پيغامبراني» امين يافته بودند.

از آبادان گذشتيم و راهي دياري شديم كه دنيايي از حرفهاي ناگفتني در ساحلش پهلو گرفته بود. به لب اروند كه رسيديم هنوز عراق را مقابل خويش داشتيم. شايد به فاصله 200، 300 متر و بعد فاو، حتماً نامش را شنيده‌ايد!

درمنطقه فاو علي رغم تصور ما، داغي هوا بيداد مي‌كرد؛ آنچنانكه نفس كشيدن مشكل بود. مسير نه چندان طولاني را پياده آمده بوديم ولي همه از داغي هوا كلافه بوديم. با خود فكر مي‌كردم كه چگونه رزمنده‌ها بي‌هيچ گله و شكايتي مدت‌ها بي‌آب و غذا در همين گرماي جانفرسا به شوق رضاي معبود مي‌جنگيدند. فهميدم كه اگر تنهاي پاي مقاومت جسمي در ميان بود، مقاومترين افراد هم مدت زيادي در منطقه تاب نمي‌آوردند و اگر تسليم مرگ نمي‌شدند، لااقل اسير بيماري مي‌شدند، ولي چون روحشان عاشق و مقاوم بود، جسمشان نيز تابع بود. نمي‌دانم هيچ يك از رزمندگان در فاو متوجه شرايط آب و هوايي منطقه كه قرار را از انسان مي‌گرفت، مي‌شده‌اند يا نه؟! يا آنقدر گرم تقسيم كردن عشق مي‌شده‌اند كه آب و هوا را فراموش مي‌كرده‌اند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

چه بگويم! خرمشهر يا خونين‌ شهر! شهري در آسمان، شهري سبز اما به قدمت سرخي خون بيگناهان،سرخ!

صورت خرمشهر هنوز از زخم‌هايي كه از جنگ برداشته بود، چاك چاك بود. كم نيستند ساختمان‌هايي كه يك وجب از پيكره‌اش را پيدا نمي‌كني كه تركشي به آن اصابت نكرده باشد؛ به خصوص بعضي مناطق شهر كه هنوز بازسازي نشده و يا جزء آثار جنگ باقي مانده بودند. منازل و ساختمان‌ها چون بدن شهداي خرمشهر زخمي و تكه پاره بود. در شهر كه حركت مي‌كني نگاهت ميدان‌ها و خيابان‌هاي كنوني را نمي‌بيند! آنچه بي‌اختيار مي‌بيند، چهره خونين شهري زخم خورده است كه هنوز از درد به خود مي‌پيچد. در اينجا يكي از ميادين شهر، «مقاومت» نام گرفته است.  

در اين باره مي‌گويند:

وقتي دژخيمان عراقي به چهرة خرمشهر، ناجوانمردانه سيلي زدند و گام‌هاي منحوس خويش را بر سينة پاكش نهادند، عده‌اي از هموطنان خرمشهري در همين مكان در برابر آنها مردانه ايستادگي و جانفشاني كردند و امروز خون مطهر آن فرزندان ايران زمين، كه با خون دل خونين شهر و خاك پاكش يكي شده است، در وجود «ميدان مقاومت» به يادگار مانده است؛ پس اگر بگويم صورت خونين شهر را با خون شهيدان شسته‌اند، گزاف نگفته‌ام، و به همين خاطر است كه از وقتي پا به خاك خونين شهر مي‌گذاري، تا هر وقت كه ميهمانش باشي، دلت راضي نمي‌شود كه حتي لحظه‌اي هم بدون وضو به سر بري.  

از نمايشگاه هشت سال دفاع مقدس هم ديدن كرديم؛ غبار اندوه دوران اسارت خرمشهر از عكس‌ها پيدا بود. شايد باور كنيد كه در همان نيم روز اول بازديد، احساس كردم پر شده‌ام و ديگر ظرفيت ديدن بقية آثار و توان شنيدن ديگر حماسه‌ها را ندارم؛ آخر، خونين شهر چيز ديگري است!

در ادامة سفر، توفيقي ديگر يارمان شد؛ برادري كه راوي دردهاي خونين شهر بود به اتوبوس ما آمد. آه كه چه مي‌گفت، واي كه چگونه مي‌گفت! از عشق، از ايمان، از دفاع مقدس و از درد و عشق خودش! دردي كه درد بودن و عشقي كه عشق رفتن بود. او يادگاري بر جاي مانده از دوران عشق‌بازي عشاق در مناطق نبرد حق عليه باطل بود. همرزمانش مي‌گفتند: تركشي در سرش به يادگار مانده است؛ تركشي دوست داشتني! از روزهاي خوش شيدايي.

درد دلهايش چنان وجودم را به آتش مي‌كشيد كه با هر كلامش دلم بي‌ اختيار به التهاب مي‌افتاد. مي‌گفت، خاك شلمچه شفا مي‌دهد و داده بود

اصلاً نمي‌دانم چرا خاطره خرمشهر را اين طور روايت مي‌كنم! قلم پريشان و سرگردان است. هر كاري مي‌كنم كه به ترتيب وقوع حوادث بنگارم، نمي‌توانم! قلم، خود پيش مي‌رود و از هر چه كه وجودش را بيشتر بسوزاند مي‌نويسد

«شلمچه» ديار از دنيا بريدگان و به يار پيوستگان، با مرزهاي آبي و خاكي با عراق. راوي كاروان مي‌گفت:

وقتي حزب بعث از اين مرزها به طرف شهر حمله‌ور شد، همه مردم از كوچك و بزرگ با چوب و بيل و هر چه كه در دسترس بود به مصاف دشمن رفتند و از غيرت و شرف خرمشهر دفاع كردند. در آن نبرد نابرابر بيش از 200 نفر شهيد دادندو شب كه با بدن‌هاي خسته بازگشتند تا دمي در خرمشهر بياسايند، تازه نفرت و كينة خفتة دشمن بيدار شد و شبانه مردم بي‌پناه را از دو مرز آبي و خاكي زير آتش سنگين گرفت.

صبح آنان كه از شعلة آتش كين دشمن درامان مانده بودند، پاره‌هاي تن عزيزان خود را از پشت بام‌ها و كوچه و خيابان جمع كردند.

رزمندة ديگري از خيانت‌هاي بني‌صدر ملعون كه به زخماب تن خرمشهر نمك پاشيده بود سخن گفت.

آري! آنان كه بوئي از انسانيت نبرده‌اند چه مي‌دانند كه اين وارثان خونين شهر چه مي‌گويند! .وقتي آن رزمنده حرف مي‌زد، داغي نفسش دلها را مي‌سوزاند. مي‌سوخت و مي‌گفت! مي‌گفت و مي‌سوزاند! او هم شهيدي است كه تنها جسمش در اين دنيا باقي مانده و روحش سالها بود كه پرواز كرده بود. دلم به حالش مي‌سوخت كه مجبور بود در فراق ياران بسوزد و در جمع ما بي‌خبران بسازد. يادگار جنگ بود و گرنه برايش دعا مي‌كردم كه زودتر از اين دنياي خاكي برود. فقط او نبود كه چنين حال و روزي داشت. خودش مي‌گفت، چند نفري از بچه‌هاي مقاومت 45 روزه در خرمشهر باقي مانده‌اند كه آنها هم دلشان مي‌خواست مثل ديگر همسنگران كه در راه گشودن زنجير بازوان خرمشهر و يا در عملياتي ديگر به ابديت كوچ كرده بودند، بروند.

يسطرون هم رفت و مانون مانده‌ايم

                                        بعد ليلي باز مجنون مانده‌ايم  

فاتحان رفتند و پاي برجها

                                     در تكاپوي شبيخون مانده‌ايم 

بعد اتمام بيابان‌ها هنوز

                                    ما بيابانگرد و مجنون مانده‌ايم 

چقدر سخت است كه كسي از جا ماندن خودش غمگين باشد و هر روز ببيند كه هنوز نفس مي‌كشد. كسي كه در چنين ستيزي با خويشتن خويش دست و پنجه نرم مي‌كند، جاني‌ترين دشمن خود را نفس خويش مي‌بيند و اين جدال در فضاي بستة درون كشنده است، كشنده!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

هنوز تصوير انديمشك از اذهان پاك نشده بود كه چشمان‌مان به جمال دزفول قهرمان روشن شد. باور نمي‌كنيد! هوايش هنوز بوي خون بچه‌هاي بسيجي را همراه داشت؛ هنوز صداي ضجة زنان و كودكان با صداي غرش موشك‌هايي كه هديه بعثي‌ها به بي‌پناهان بود، آهنگي پريشان كننده به گوش جان مي‌رساند.  

دلم مي‌خواست با مردم، با شهر، با زمين، حرف بزنم و بخواهم تا ماجراي مقاومت دزفول را برايم دوباره بازگو كنند؛ ولي وقت تنگ بود و فرصت گفتن آن همه حماسه نبود.

از وسط شهر رودي مي‌گذشت؛ خروشان و خشمگين. گويي مفهومي از هشت سال استقامت و زندگي را در امواج خود تصوير مي‌كرد.

به بارگاه مطهر امام‌زادة عظيم الشأن، آقا سبزه قبا ـ فرزند امام موسي ‌بن جعفر (ع) ـ رسيديم و ده دقيقه فرصت زيارت را داشتيم. پا كه به صحن بارگاه مقدسش گذاشتم، احساس عجيبي پيدا كردم. دلم مي‌خواست برايش حرف بزنم و رازم را پيش او فاش كنم و بگويم كه ده سال پيش خواهر كريمه‌اش ـ حضرت معصومه (س) ـ نوجواني مردد و پريشان را در آغوش محبت خويش فشرد و جرعه جرعه آب زلال ايمان و اطمينان و آرامش به كامش ريخت و دلش را شفا داد؛ او حالا به جواني 

 

رسيده است. اگر چه خوب بودن را تجربه نكرده، اما افتخارش اين است كه هميشه سينه چاك خوبان باشد. آن جوان پناه داده شده، من بودم كه روز پيش لبريز از عشق كريمة اهل بيت، براي درك بيشتر راز ايمان، از موطن خود، يعني قم جدا شده بودم؛ بدان اميد كه در قيامت نيز آن بانوي بزرگوار مرا بنوازد.  

نمي‌دانم زمان چطور گذشت كه من فقط توانستم به نيت آشنايان و آنان كه به گرمي بدرقه‌ام كرده‌ بودند، دو ركعت نماز زيارت و زيارت‌ نامة حضرت را بخوانم و براي همه دعا كنم. دوباره سوار اتوبوس‌ها شديم و به راه افتاديم. در فكر قم بودم و رشتة الفتي ناگسستني كه سال‌هابود دلم را به ضريح كريمة اهل بيت بسته بود تا از هر بيماري كه قلب را سياه و سنگي مي‌كند شفا بگيرد؛ هر لحظه دلم بيشتر به آن بارگاه ملكوتي احساس وابستگي مي‌كرد.

هر چه بيشتر مي‌رفتيم آب و هوا خوزستاني‌تر مي‌شد: هوا گرم و گرم‌تر و زمين سرسبزتر. ديري نپاييد كه شهر شوش نيز با آغوش گشاده به پيشواز چشمان منتظر ما آمد. حدود ساعت يازده صبح اتوبوس‌ها مقابل حرم مطهر دانيال نبي توقف كردند؛ همان كه امير مؤمنان علي عليه‌ السلام درباره‌اش فرموده‌اند:

«هر كه برادرم دانيال را در شوش زيارت كند گويي مرا در نجف زيارت كرده است»

من نيز به ياد غربت مولا در كوفه و غربت ضريحش در نجف، چشمان خويش را به ضريح مبارك حضرت دانيال مي‌ساييدم؛ عاشقانه تصوير ضريح مولا را در آئينة ضريح حضرتش مي‌ديدم و بوي نجف را از فضاي پاك شوش استشمام مي‌كردم.

نماز و ناهار را ميهمان حضرت دانيال بوديم و بعد از نيم ساعت استراحت به طرف اهواز به راه افتاديم. من اولين نخلستان را در همين راه مشاهده كردم كه برايم بسيار ديدني و جذاب بود. از اهواز گذشتيم و مسير خرمشهر را پيش گرفتيم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

ازشهر خون تا شهر خون

«دل مي‌تپد از ترانة خون شهيد                                              

                                          بر خاك ببين گونة گلگون شهيد

در دفتر روزگار از روز نخست

                                        با جوهر خون نوشته قانون شهيد»

 

«سرزمين نور» سرزمين معاني است. سرزمين درك و شهود است. در آنجا ناديدني‌ها به چشم مي‌آيند و ناشنيدني‌ها شنيده مي‌شوند و ناگفتني‌ها به زبان مي‌آيند؛ بوي ايمان در مشام جان مي‌نشيند و معنويت لمس مي‌گردد.

«سرزمين نور» انگار از جهان ديگر و تركيب ديگري است؛ اينها را از مرور خاطرات مسافران آن خطه هم مي‌توان فهميد.

جالب است بدانيم، مجموعه نوشته‌هاي زايران مناطق عملياتي دفاع مقدس نشان مي‌دهد كه آنچه در سرزمين نور بيشتر اهميت دارد، چشمي بينا، بصيرتي پاك و احساسي لطيف است تا برخورداري از قلمي توانا براي نوشتن. البته اين بدان معني نيست كه علاقه‌مندان به خاطره و سفرنامه نويسي از تأثير قلم غافل شوند و در نوشتن به تمرين و ممارست نپردازند، بلكه بدين معني است كه نداشتن توان بالاي نويسندگي و بي‌اطلاعي از فنون نگارش، نمي‌تواند براي بيان احساسات لطيفي كه به انسان دست مي‌دهد، مانعي بزرگ به حساب آيد؛ از اين روي به مسافران سرزمين نور توصيه مي‌شود كه ضمن مطالعه و تمرين، در ثبت و ضبط احساسات خود در قالب خاطره، سفرنامه، يادداشت و كوشش كنند.

 

در بازنويسي و ويرايش اين اثر، رعايت امانت شده و حتي‌الامكان تركيب‌ها، تشبيهات و جمله‌بندي‌ها، به ويژه مضمون و محتواي خاطره، به صورت اصلي باقي مانده و همواره بيان مستقيم احساسات خاطره‌ نويس، در اولويت قرار گرفته است. اگر چه بعضي از جملات حذف، يا در برخي بندها دخل و تصرفي صورت گرفته است؛ ولي ميزان دخل و تصرف به گونه‌اي است كه مشاهدات بي‌آلايش و احساسات صادق خاطره نويس، همان گونه كه بوده در اختيار خوانندگان عزيز قرار گيرد.

اميدوارم كه نظر صاحب‌نظران و اساتيد محترم روشنگر راه باشد.

«از بام ستاره بانگ خون مي‌آيد

                                        تاريخ از آن سوي جنون مي‌آيد      

خورشيد ز تنگه‌هاي نوراني صبح

                                        از پشت حصار خون برون مي‌آيد»

شبانگاه اولين جمعة سال هفتاد و نه، بعد از زيارت مرقد مطهرة حضرت معصومه سلام‌ الله عليها، مثل كبوترهاي حرمش، به سوي ديار عشاق بيدل، به سوي سرزمين نور، بال گشوديم و رفتيم به مهماني آلاله هاي سرخ، به سرزمين

 اول ـ معرفت، دوم ـ عشق، سوم ـ شهادت. سرزمين آنان كه «حسين عليه السلام» را از جان خويش بيشتر دوست مي‌داشتند.

از شهر مقدس قم، شهر قيام قائم آل محمد (ص)، شهري كه خود موطن حماسه‌ها و شهادت‌ها است، هر لحظه دورتر و دورتر مي‌شديم. دشت بي‌خبر از تلاطم اشتياق ما، در آغوش شب خفته بود. اتوبوس از ميان وحشت شب شتابان مي‌گريخت. گاهگاهي ماشيني از مقابل، چون شبحي سرگردان سر مي‌رسيد و تا پلك به هم مي‌زدي از كنارت رد مي‌شد و ناپديد مي‌گشت.

چهل دل مشتاق، بي‌تاب و قرار، به انتهاي راه فكر مي‌كردند. گفتم چهل! ياد اربعين شهداي كربلا افتادم؛ ياد «زينب سلام الله عليها»، آن مسافر شاهد و آن شاهد مسافر و آن پيام رسان عشق. ما نيز راهي سرزميني بوديم كه تكرار كربلا بود؛ و چهل فكر لبريز اين سؤال كه آيا ما هم تكرار زينب خواهيم بود؟ به خوبي مي‌دانم هر كدام از همسفران با اين اميد، دستان ضريح بي‌بي معصومه را بوسه زده و به راه افتاده بودند.

بگذار صادقانه همه چيز را بگويم: من از جبهه و جنگ و عشقبازي بين خدا و رزمنده‌ها، جز حرف و كلام و خاطرات ديگران هيچ نمي‌دانم و خود در اين باره نه چيزي ديده‌ام و نه لمس كرده‌ام؛ اما خيلي دلم مي‌خواهد اين مفاهيم را بفهمم. مي‌خواهم بي‌بها شدن جان را در بازار عشق و راه وصال، درك كنم. بايد چيزي بالاتر از جان و زندگي باشد كه بسيجيان بي‌پروا دست و پا و حتي جان را فدايش كرده‌اند؛ دلم مي‌خواهد بالاتر از جان و زندگي را خود تجربه كنم.

مي‌خواهم بفهمم هيچ شدن را براي همه چيز شدن، و فنا شدن را براي هست شدن و

شب از نيمه گذشته ، ماشين در حركت است و دلهاي ما چهل دلداده، در پيچ و خم جاده مي دود؛ ولي هنوز چشمانم با خواب در ستيز است تا اينكه شهر اراك را هم پشت سر گذاشتيم. سعي مي كنم كمي بخوابم تا فردا ديدنيها را بهتر ببينم؛ با همين بهانه چشمانم را راضي مي كنم كه دمي در آغوش خواب بياسايد.

وقت نماز صبح بود كه از خواب بيدار شديم؛ با جماعت صميمي همسفران نماز خوانديم و دوباره حركت كرديم.

هر چه هوا روشن‌تر مي‌شد، طبيعت اطراف لرستان بيشتر جلوه مي‌نمود. درختان كوتاه كوهي، چون كودكاني معصوم خود را به دامن زاگرس مهربان آويخته بودند. خود كوه آنقدر از نظر رنگ و تركيب دلفريب بود كه گويي با نظر به زاگرس، نطفة هنر مينياتور در ذهن مبدعش بسته شده است. آنچه از زيبايي كه در كارت پستال‌ها و تابلوهاي نقاشي، ساعت‌ها به تماشا نشسته بودم، حال همه را در زاگرس زيبا، جمع مي‌ديدم و اين مرا سرشار از طراوت مي‌كرد.

كم كم استان ديدني لرستان را ترك مي‌كرديم و با ترك اين استان، زاگرس نيز با ما وداع مي‌كرد تا ما بتوانيم به استان سبز اما سرخ خوزستان سلام كنيم.

نزديك ظهر بود كه وارد شهر صبور انديمشك شديم؛ شهري كه توانسته بود نام خويش را در فهرست شهرهاي مقاوم و زخم خورده از جنگ ثبت كند.

طبيعت هنوز از آن سرسبزي و خرمي كه با نام استان خوزستان در ذهن‌ها نقش مي‌بست فاصله داشت؛ اگر چه كشاورزي در خارج از شهر چشمگير بود. مردم شهر بسيار خونگرم و خودماني بودند؛ چهره‌ها را كه نگاه مي‌كردي اصلاً احساس نمي‌كردي كيلومترها از قم دور شده‌اي.

صبحانه را در يك ميهمانخانه صرف كرديم و بعد از تجديد وضو به راه افتاديم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

گزارش خبرنگار فرانسوي از عمليات بيت‌المقدس

 
کيهان- 18/2/1361

گزارش‌گر خبرگزاري فرانسه که پس از اولين مرحله عمليات «بيت‌المقدس» از جبهه جنوب ديدن کرده است، در گزارش خود به پيروزي‌هاي ايران و دلاوري‌هاي فرزندان ميهن اسلامي پرداخته است. در زير بخشي از اين گزارش را مي‌خوانيد:

کيلومتر (ايکس) جاده اهواز خونين‌شهر (ششم ماه مه) (16ارديبهشت) خبرگزاري فرانسه- توپ‌خانه ضد هوائي 57 با صداي مهيب بطور مرتب شليک مي‌کند. يک گروه بيست نفري از مردان بسيار جوان با فرياد بلند «الله‌اکبر» هليکوپتر يورشي عراقي را که در افق ناپديد مي‌شود همراهي مي‌کند. خاکريزهائي به ارتفاع پنج‌متر در حاشيه جاده اهواز- خرمشهر که از عراقي‌ها پس گرفته شده و اکنون به‌صورت خط مقدم جبهه قرار دارد و تا چشم کار مي‌کند، در فلات شني امتداد دارد و شباهت به ديوارهاي دژهاي مستحکم قرون وسطائي دارد که در کرانه رود کارون قرار گرفته و از روز جمعه گذشته به‌دنبال ساعات نخستين، نيروهاي ايران که عمليات خود را تحت نام بيت‌المقدس آغاز کرده‌اند اکنون بيش از 25 کيلومتر پيشروي کرده‌اند.

(رزمندگان اسلام) همان‌طوري‌که در ايران آنها را مي‌نامند اکثراً بسيار جوان يعني بين 14 ساله و 16ساله هستند و گاهي هم بيش از 50 سال سن دارند) شصت يا هفتاد درصد آنها ئي که مي‌جنگند سرباز حرفه‌اي نيستند، بلکه متعلق به سپاه و بسيج مستضعفان هستند. يک عضو کادر پاسداران انقلاب به‌ما گفت که اين‌ها اشخاص عادي هستند که همراه ما آمده‌اند. او مي‌گويد: سربازان حقيقي بسيار معدود نيستند و مردم‌اند که براي بازپس گرفتن خاک خود و به‌خاطر امام و اسلام مي‌جنگند. بسيجي‌ها معمولاً بر روي بازوي خود و يا بالاتر از مچ لباس خود که به‌رنگ شن است يا در پيشاني خويش نواري مي‌بندند. ناچيز شمردن خطر از سوي بسيجي‌ها واقعاً حيرت‌انگيز است. يک گلوله خمپاره بر روي خاکريز در چندمتري توپ ضد هوايي اين گروه بيست نفري جوانان مي‌افتد، از نقطه نظر دقيقاً نظامي اين امر به آنها مربوط نيست و هيچ‌کس از آنها تکان نمي‌خورد و خنده و لبخند از اين خبر استقبال مي‌کند. به محض اينکه صفير گلوله شنيده مي‌شود گلوله به جدار کيسه‌هاي شني نزديکترين پناهگاه اصابت مي‌کند. در فاصله صد متري يک رزمنده که به‌حالت درازکش براي تيراندازي موضع گرفته بود و از درجه‌هايي که بر روي بازوي راست دارد معلوم است که درجه‌دار است و پيش از اقدام به شليک به‌مدت طولاني هدف خود را نشانه مي‌رود دو يا سه نفر بسيجي به‌حالت ايستاده دور بر او را احاطه کرده و ظاهراً خروج از سنگر و در معرض ديد قرار گرفتن هراسي ندارد. تا چشم کار مي‌کند گروه‌هاي سرباز بدون سلاح‌هاي شخصي و ظاهراً بدون دستور بر روي خاک‌ريز اينجا و آنجا حرکت مي‌کنند. ظاهر شدن يک فروند هليکوپتر عراقي و شليک يک موشک آنها را تحت تاثير قرار نمي‌دهد و باعث نمي‌شود که رزمندگان به پناه‌گاه‌ها هجوم برند و تنها صداهايي شنيده مي‌شود که درخواست آمبولانس مي‌کنند. يک مسئول پاسداران انقلاب که گروه بسيجي‌ها را به عهده دارد توضيح مي‌دهد که تنها روحيه اين رزمندگان است که امکان مي‌‌دهد که آنها دست به مبارزه بزنند زيرا آموزش نظامي آنها بطوري که ناظران مي‌گويند بسيار مختصر است.

اين مقام مسئول توضيح مي‌دهد که طبق کتاب‌هاي آموزش نظامي غرب يک سرباز ميدان جنگ نمي‌تواند روزانه بيش از سه کيلومتر پيشروي کند در حالي‌که رزمندگان ما در نخستين شب حمله 25 کيلومتر پيشروي داشته‌اند و بطوري که خبرنگار خبرگزاري فرانسه تاييد کرده است. در اين مسافت 25 کيلومتري مواضع عراقي‌ها از خاکريزها و دام‌هاي سيم‌هاي خاردار و سنگرها و غيره ظاهراً با سرعت حيرت‌انگيزي بر چيده شده است. تل‌هاي شن که بوسيله بولدوزر بر پا شده بصورت قبرستان صدها عراقي در آمده است مقامات مسئول ايران از دادن اطلاعاتي درباره تلفات خويش خودداري مي‌کنند و مي‌گويند تلفات آنها سبک بوده است مع ذالک فرودگاه اهواز به بيمارستاني ترانزيتي در آمده است و صدها برانکارد بر روي کف زمين قرار گرفته است هواپيماهاي غول‌پيکر سي 130 انتقال مجروحين را به بيمارستان‌هاي پايتخت بطور منظم انجام مي‌دهند و در پروازند.

ابوالقاسم که اعتراف مي‌کند شصت سال دارد و مي‌گويد پيروزي ما پيروزي ايمان است بدون ايمان ما نمي‌توانيم بجنگيم و بر دشمن که از پشتيباني قدرت‌هاي بزرگ برخوردار است غلبه کنيم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

صبح پنجشنبه- 6/3/61

بسم الله الرحمن الرحيم

قال‌الله تبارک و تعالي: «واعد و الهم ما استطعتم من قوه و من رباط الخيل ترهبون به عدوالله وعدوکم و آخرين من دونهم لاتعلمونهم، الله يعلمهم، و ماتنفقوا من شيئي في ‌سبيل‌الله يوف اليکم و انتم لا تظلمون» صدق‌الله‌العلي‌العظيم.

اي مسلمانان براي مقابله با دشمنان اسلام، خود را مهيا سازيد و تا آنجا که در توان داريد نيرو (سلاح‌هاي رزمي، کارآئي رزمي، آذوقه و تدارکات) و مرکب‌هاي سواري فراهم آوريد تا به کمک آنها در دل دشمنان خدا و دشمنان خودتان و دشمنان ديگري که شما از آنها آگاهي نداريد ولي خدا آنها را مي‌شناسد ترس و وحشت ايجاد کنيد و آنچه شما در راه خدا اتفاق مي‌کنيد بطور کامل به شما باز خواهد گشت و به شما ظلم نخواهد شد.

براي بيان ارزش والائي که سپاه پاسداران انقلاب اسلامي از آن برخوردار است، قطعاً بايد بسيار نوشت و بسيار گفت، درباره ايثارها، فداکاري‌‌ها، جانبازي‌ها، دردل‌ها، رازداري‌ها، و ارزش آفريني‌هاي کساني که لباس مقدس پاسداري از انقلاب اسلامي را بر تن دارند و پذيرفته‌اند که راه حسين را ادامه دهند و حسين زمان خود را ياري کنند. درباره دشمني‌هايي که زبان‌هاي خائن و قلم‌هاي به مزد رفته و دل‌هاي مريض نسبت به اين ايثارگران روا داشته‌اند. درباره فتوحات بزرگي که به‌کمک نيروي ايمان و روحيه جانبازي اين جان باختگان در راه خدا نصيب ملت مسلمان، شده است. اگر ما را ياري چنين کار بزرگي نباشد و قلم ما، چنان قدرتي را نداشته باشد که بتواند از عهده چنين امر مهمي برآيد، بي‌گمان اين حماسه‌آفريني‌ها، و آن نوآوري‌ها در حوزه ارزش‌هاي الهي و انساني را تاريخ در سينه خود ضبط خواهد کرد و هرگز آن‌را به فراموشي نخواهد سپرد. اين‌ها ارزش‌هائي هستند که مردم ما سينه به سينه آنها را به نسل‌هاي آينده منتقل خواهند کرد و نسل‌هاي آينده با آنها خو خواهند گرفت. اين‌ها ارزش‌هايي هستند که در آينده سلول‌هاي بدن تک تک فرزندان اين سرزمين و فرزندان امت اسلامي را تشکيل خواهند داد. اينها چيزهائي نيستند که تاريخ آنها را گم کند يا به فراموشي بسپارد. اينها، خود تاريخ را مي‌سازند و مسير تاريخ را عوض مي‌کنند، همان‌گونه که حسين‌(ع) مسير تاريخ را عوض کرد و شايد همين شباهت ميان ارزش‌هايي که پاسداران انقلاب اسلامي از آن پاسداري مي‌کنند و ارزش‌هايي که حسين(ع) آنها را با خون پاک خود زنده کرد، بهترين و گويا‌ترين دليل براي نام‌گذاري روز تولد امام حسين(ع) به «روز پاسدار» باشد. شباهت که نه، يگانگي و عينيت.

با اين‌همه، بحکم: «آب دريا را اگر نتوان کشيد- هم بقدر قطره‌اي بايد چشيد». به سراغ قطره‌اي از درياي فضيلت پاسداران انقلاب اسلامي مي‌رويم.

اين قطره، در عين حال که در کميت، قطره‌اي از درياي بزرگ و مواج، از نظر کميت برابر است با تمامي آن دريا، آن‌گونه که عظمت دريا و مواج بودن آن فقط به همين قطره بستگي دارد، اين قطره، جوهر آن دريا است و آن دريا بدون اين قطره هيچ است. بسان آخرين قسمت آيه‌اي که فلسفه وجودي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي به آن بستگي دارد، اين آيه بلند و مواج که مسلمانان را به مهيا شدن و فراهم ساختن سلاح و ابزار و آلات جنگي و ديگر وسائل لازم براي مقابله با دشمنان اسلام و ايجاد رعب و وحشت در دل آنان امر مي‌کند، با همه بلندي که دارد و با همه امواجي که در بطن آن نهفته است، اگر با فراز پاياني‌اش که مي‌گويد: «و ما تنفقوا من شيئي في سبيل‌الله يوف اليکم و انتم لا تظلمون» قطع رابطه کند نه آن‌چنان بلند و با عظمت خواهد بود و نه از آن امواج خروشان بهر‌ه‌اي خواهد داشت. و اين فراز پاياني هم اگر در دل خود «في سبيل‌الله» را نداشته باشد، ديگر نخواهد توانست به کل ‌آيه، بلندي معنا و موج خروش‌آفرين بدهد.

قطره اين درياي مواج و با عظمت، همان «في سبيل‌الله» است، و اين همان قطره‌اي است که «جوهر» اين دريا است، اين همان قطره‌اي است که به دريا اين موج را مي‌دهد.

جوهر کاري که حسين(ع) در عاشوراي 61 هجري کرد «في سبيل‌الله» بودن آن کار بود و رمز پيروزي خون حسين(ع) بر شمشير يزيد نيز فقط همين بود که حسين(ع) خون خود را «في‌ سبيل‌الله» داد و هر جا که خوني بخواهد بر شمشيري پيروز شود آن خون بايد «في سبيل‌الله» ريخته شود. هر جا مرکبي به‌خواهد شهيدي پرورش دهد بايد «في سبيل‌الله» به حرکت در آيد. و حديث شريف «مداد العلماء افضل من دماء الشهداء» از آن مدادي سخن مي‌گويد که «في سبيل‌الله» امتدا مي‌يابد.

اگر پاسداران انقلاب اسلامي تاکنون توانسته‌اند حتي در حوزه ارزش‌ها، نوآوري کنند، براي آنستکه «في سبيل‌الله» قدم برداشته‌اند. اگر خدا تاکنون همه قلم‌ها و همه زبان‌هايي را که در صدد کوبيدن پاسداران انقلاب اسلامي بوده‌اند بريده و شکسته است براي آنستکه پاسداران في سبيل‌الله به پاسداري از انقلاب اسلامي قيام کرده‌اند. اگر خدا در دل دشمنان اسلام رعب انداخته و فتح و ظفر را در ميدان‌هاي جنگ نصيب سپاه اسلام کرده است، براي آنستکه سپاه اسلام «في سبيل‌الله» به ميدان جنگ قدم نهاده است.

اگر قدر و منزلت پاسداران انقلاب اسلامي در پيشگاه خداي متعال به آن حد است که امام، اين اسوه حسنات با حسرتي برخاسته از عمق جان مي‌گويد: «اي کاش من هم يک پاسدار بودم» براي آنستکه پاسداران تاکنون جان خود را «في سبيل‌الله» نثار کرده‌اند.

اين، همان گوهر تابناک است که با فرو رفتن در درياي فضيلت‌هاي پاسداران انقلاب اسلامي مي‌توان آن‌را به چنگ آورد. و پاسداران با فرو رفتن در درياي معنويت و ايمان و ايثار آن‌را بدست آورده‌اند. اين همان قطره پرارزشي است که هر چند قطره است ولي با کلي دريا برابري ‌مي‌کند و امواج دريا نيز از اوست.

بي‌گمان، آنها که چنين گوهر تابناکي را در دست دارند هم‌چنان قدردان آن خواهند بود. آنها به هيچ‌چيز جز ادامه راهي که برگزيده‌اند نخواهند انديشيد، و در اين راه هيچ‌چيز جز «في سبيل‌الله» انگيزه آنها نخواهد بود، انگيزه‌اي که خون هر پاسدار شهيدي را با خون حسين(ع) پيوند مي‌‌دهد و جان هر پاسدار آماده شهادتي را با جان حسين‌(ع) قرين مي‌کند.

مستدام باد آن پيوند و اين قرآن تا روزي که مهدي موعود(ع) به امر خدا و براي پياده کردن حکومت خدا بر روي زمين قيام خواهد کرد. آمين.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

اما امروز ديگر نيستم. امروز، سوداى خوب ورم داشته و من پشت پنجره حسرت چمباتمه زده‏ام و در ميان سرفه‏هاى پى‏ درپى، ستاره‏هاى آسمانى را به شمارش نشسته‏ام. به خودم گفته‏ام به آخرينشان كه برسم حتما خودم هستم. يعنى خودم را رصد خواهم كرد و آن وقت است كه دكمه ‏هاى آسمان باز خواهد شد و ستاره عشق از چاك گريبانش بيرون خواهد زد و مرا به عرش فرا خواهد خواند.

بهتان گفتم كه من عضوى از بسيج محل بودم، آرى . . . اما امروز ديگر نيستم، چرا؟ !

خلاصه بگويم چون دستم از نوازش پيشانى‌بندها كوتاه است. دلم خالى از چشمه شب نمازهاست و تنم عارى از عطر صلواتهاى دلنشين .

اكنون هفده سال است كه جنگ تمام شده است و من درست ‏يك سال ديگر در تنهايى بعد از جنگ، همراه با سرفه‏هاى پى در پيم، بالغ خواهم شد. درست در وقت دورى از همه دوستانم در گردان جعفر طيار. در فاصله ممتد پاهايم از دوستى با سنگر، در جدايى دلم از همه مهربانى چفيه‏ ها.

چند روزى است دكتر آهسته به دور و بري هايم گفته است كه ريه‌هايم ديگر سياه شده‏اند. خودم خوب مى ‏فهمم؛ كه سرفه‌هايم بوى سوختگى مى ‏دهند.

اما من منتظرم كه آن چهار نفر بيايند. آن‏ها گفته‏اند درست همين امروز اول صبح به خانه كوچك استيجارى ما مى ‏آيند .
از همسرم خواسته‏ام چراغ در حياط را روشن نگه دارد. به دخترم گفته‏ام توى راهرو و دور تا دور هال كوچكمان را با بادكنك‏ها و كاغذهاى كشى آذين كند.
چون امشب آن چهار نفر باقى مانده از شصت عضو گمنام گردان جعفر طيار ميهمان نفر پنجمى ‏شان هستند .
البته اگر درست‏تر بخواهم حساب كنم، اين پنج نفر روى هم شايد سه نفر هستند; چرا كه يكى‏شان چشم ندارد. دوتايشان هر كدام يك پا ندارند. آن يكى‏شان يك دست ندارد. من هم قطع نخاعى هستم و هر پنج نفرمان هم شيميايى. آن هم از نوعى كه كم كم به آن مى‏گويند: نوع شديد آن!

هر چهار نفر تمام تنشان نقشه جنگ است. اگر كسى خوب نگاه كند، جاى پاى همه عمليات‏ها و نقشه‏هاى فاو، شلمچه، فكه، سومار، دو عيجى، جزيره مجنون، اروند رود  و . . . را به راحتى پيدا خواهد كرد. باور نداريد، همين امروز بياييد تا نشانتان بدهند.

چشم مى ‏دوزم به ساعت و مى ‏گويم: «همين چند دقيقه ديگر پيدايشان مى ‏شود. بچه ‏هاى جعفر طيار به وعده‏شان وفا دارند .»

مى ‏دانيد . . . آن چهار نفر مى ‏آيند كه مرا با خود ببرند . . . كه من توى اين شهر چشم از رصد ستاره‏هاى دود خورده بردارم . . . كه ويلچرم باد سفر بخورد، كه پاها و دست‏هاى كوتاهم بلند شوند و حس بگيرند و به پرواز درآيند .

آن چهار نفر مى ‏آيند كه، به قول خودشان، دست‏هاى مثل رودم را به درياى پيشانى‌بندها پيوند بزنند، كه پاهاى مثل نخلم را در اشك زار خاكريزها قرص كنند.

مى ‏آيند كه مرا به انارستان جعفر طيار بازگردانند و خستگى ‏ام را با غبار شلمچه بشويند و تنم را در آفتاب اول صبح قصرشيرين، درست در نزديك‏ترين نقطه به كربلا، غسل بدهند.

به آن‏ها گفته‏ام كه راستى اكنون در آن جا، در آن تنهايى بى ‏وسعت، دنبال چه هستيد؟ گريه ‏هاى انبوه خفته درخروارها خاك، پلاك‏هاى جا مانده در زير پلك زمين، . . . ؟

و آن‏ها گفته‏اند: «وقتى آمديم و هنگامى كه تو را برديم، خواهيم گفت!»

كسى . . . و كسانى به در مى ‏كوبند. دخترم از جا مى ‏جهد و همراه همسرم هر دو ، چادرهاشان را به سر مى ‏كنند و به پيشباز مى ‏ايستند و من درميانشان به استقبال. بى ‏رمق، سرفه‌كنان، بارويى زرد.

با دست‏هايى كه رگ‏هايشان ديگر سبز نيست. موهايشان به خاكستر نشسته‏ اند و زير ناخن‏هاى انگشت‏هايشان سپيد است .

همه‏ شان را در آغوش مى‏ گيرم. سيد، محمد، ناصر و حميد را. هر چهار يادگار جنگ. هر چهار خاكريز دوستى.

به زودى آماده ‏رفتن مى ‏شوم. پدرم، مادرم و همسايه‏ ها به بدرقه آمده ‏اند. بوى اسپند، يادآور خاطرات چهارده سال پيش از اين است. عطر صلوات‏هاى شيرين از گذشته ‏هاى دور گرا مى ‏دهد .

چه حس عجيبى به دست‏ها و پاها و كمرم افتاده! خدايا! رگ‏هاى دست‏هايم دارند سبز مى ‏شوند . . . نگاه كنيد! گويى زير ناخن‏هاى دو دستم، خون دويده است!

آن چهار نفر به نوبت مى ‏گويند: «ما يك دسته تفحص چهار نفره از گردان جعفر طيار هستيم. گردان جعفر طيار زنده شده است‏ حاجى.» با هيجان مى ‏پرسم: «چه مى ‏گوييد، گردان جعفر طيار زنده شده است؟!»

 

مى ‏گويند: «ما چفيه ‏هايمان را براى زدودن غبار از پلاك‏هاى يادگارى، به كار گرفته ‏ايم. ما به دنبال قامت‏هاى شكسته‏اى هستيم كه پيراهنى از شاپرك‏هاى بهشت ‏بر تن كرده ‏اند. ما مردانى را تفحص مى ‏كنيم كه دل‏هايشان را براى تفحص آسمان پرواز داده ‏اند. ما به دنبال سلام‏هاى گرم، بيابان‏ها را يك به يك به كاوش افتاده ‏ايم. ما در پى اشك‏هاى پرشور، گريه‏هاى پنهانى، نذرهاى بى ‏دريغ و گذشت‏هاى بى ‏حساب و مهربانى ‏هاى بى ‏مثال، دل دشت‏هاى ترك خورده را به شخم مى ‏كشيم. تو تنها نيستى حاجى، تو هنوز هم عضوى از بسيج محل هستى، عضوى از دسته تفحص گردان جعفر طيار!»

گريه‏ام مى ‏گيرد. اما از سوز سرفه‏ هايم خبرى نيست، تا نفسم را پس از هر بار گريه كردن بند بياورد و دكتر با اخم بگويد: «چرا گريستى، مگر نگفتم گريه براى تو سم است!»

گريه، گريه، گريه . . . خدايا، لابد قرار است آخرين ستاره‏اى را كه به دنبالش هستم، در دسته تفحص جعفر طيار رصد كنم.

شايد در آن جا، همه ستاره‏ها را به تنهايى بتوانم بشمارم و آخرين ستاره از چاك گريبان آسمان بيرون بيايد و دستم را آهسته بگيرد و مرا به سمت ‏خود بكشاند. شايد بلوغ دوباره من در تنهايى هفده سال بعد از جنگ نباشد; بل در بازگشتى دوباره به گردان پنج نفره جعفر طيار اين اتفاق بيفتد .

اصلا شايد همه آن به خاك خفتگان جعفر طيار قرار است مرا تفحص كنند كه اين چنين در گريه ‏ام، سوز صدايشان پيدا است و در لابه لاى اشك‏هايم، عكس نگاهشان جارى .

بگذاريد يك دل پر با همه اهل خانه ‏ام خدا حافظى كنم. گويى قرار است تا چند ساعت ديگر دوستان شهيدم مرا تفحص كنند. آن‏ها انگار سال‏ها است كه به دنبال من و اين چهار نفر بوده‏اند و ما اكنون پيدا شده‏ اي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

ما اگر عاشق جبهه بوديم، به خاطر صفاي بچه‌هايي بود که لذتهاي مادي را فراموش کردند
و اکنون ما نيز چون شماييم. وقتي در خون خويش غلطيديم وچشم از دنيا بستيم، فکر مي‌کرديم که
ديگر همه چيز تمام شد. اما اينگونه نشد دردهاي شما در فراق ما دل ما را بيشتر آتش ميزد
.
درست است که ما به هر چه ميکنيد آگاهيم اما اين بلاي بزرگي بود  که اي کاش نصيب ما نميشد.
وقتي شما از اين و آن طعنه مي‌خوريد ولاجرم به گوشه‌ي اتاق پناه مي‌بريد و با عکسهاي ما سخن مي‌گوييد و اشک مي‌ريزيد، به خدا قسم اينجا کربلا مي‌شود و براي هر يک از غمهاي دلتان اينجا تمام شهيدان زار ميزنند. ياد آن زماني که در مجالس با ياد ما گريه مي‌کنيد و بر سر و سينه مي‌زنيد ما نيز به ياد آن روزها که با هم در فراق وسوگ مولايمان سينه مي‌زديم و گريه مي‌کرديم همراه با اشک شما، اشک غم مي‌ريزيم. خدا مي‌داند که ما بيشتر از شما طالب شماييم. براي همين پروردگار عالم هر از چند گاهي اجازه مي‌دهد که با مولايمان امام حسين(عليه السلام) درد و دل کنيم. بچه‌‌ها! آقا امام حسين (عليه السلام) خيلي بزرگوار است. او بهتر از همه شما شلمچه را م‌ شناسد. فاطميه را زيباتر از همه‌ي شما براي ما تعريف ميکند وخاطره‌هاي جبهه را خيلي دوست دارد.هر وقت به پابوسش مي‌رويم از ما مي‌خواهد برايش خاطره بگوييم. به مجرد اينکه بچه‌ها شروع به نغمه‌سرايي مي‌کنند چشم‌هاي آقا مالامال از اشک مي‌شود. سر مبارکشان را به زير مي‌اندازد و دانه‌هاي اشکش زمين بهشت ومحاسن شريفشان را تر مي‌کند. همين ديروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعريف کنم. من از غروبهاي شلمچه تعريف کردم. از کانال ماهي، از سه راه شهادت، از جاده شهيد صفري، سنگرهاي خوني، جاده امام رضا وجاده شهيد خرازي. هنوز چند دقيقه نگذشته بود که صداي ناله‌هاي آقا را با همين دو گوش خود شنيدم، آرام و آهسته فرمود: هيچ اصحابي و ياوراني بهتر و با وفاتر از اصحاب خود نديدم. يکي از بچه‌ها به من گفت: بس است ديگر نگو. که آقا سر از زير برداشت و آهسته فرمود: بگو، بگو عزيز دلم! آنچه دلت را بيتاب کرده بگو. بچه ها! اينجا بر خلاف دنياي شما خاطره‌هاي جبهه زياد مشتاق دارد و همه‌ي اهل بهشت بخصوص آقا مشتاق آن هستند. يک روز به آقا عرض کردم : آقا جان! دوستان ما اکنون در دنيا هستند، بي آنها بر ما سخت مي گذرد. آقا در حالي که اشک تمام محاسنش را پر کرده بود، فرمود: آنها بقيه شهداي منند. به جلال خداوند سوگند که در سکرات موت، ظلمت قبر، عذاب قبر، عذاب روح و در آن واويلاي محشر تنهايشان نخواهم گذاشت. آنها در حساس‌ترين ايامي که نياز به ياور داشتم، لبيک وفا سر دادند. من به اکبرم گفته‌ام که بدون آنها به بهشت نيايد. راستي بچه ها! اينجا همه با لباس خاکي هستند که خود امام فرمود: اين لباس بيشتر به شما مي‌آيد. بچه‌ها در آن روزهايي که بي‌بي فاطمه‌ي زهرا (س) دستهاي بريده عباس و قنداق خوني علي‌اصغر را نزد خدا براي شفاعت مي‌برد. ما هم که گرد وغباري از خاک شلمچه، مهران، فاطميه، فکه، دهلران، چزابه، اروند، مجنون، کوشک و پاسگاه زيد بر چهره‌هامان نشست و خوني را که هنگام شهادت بر بدن و لباس‌هامان جاري شده بود، جمع کرديم و در آن لحظه‌ي حساس براي شفاعت شما به همراه آورديم. شما مطمئن باشيد که ما شما را فراموش نکرديم و نخواهيم کرد.

شهيد مجتبي علمدار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

آره اينجا مقدسه اما مکه نيست، مسجدالاقصي داره ولي قدس نيست، حرم اباالفضل (ع) رو ميبيني اما کربلا نيست، اينجا طلاييه است و مقدس به سرخي خون شهيد

پا برهنه ميشم، بسم‌الله ميگم و قدم برميدارم. ميام بالاي يک بلندي، کنار گودالي که توش يه تانکه، همون تانکي که صداي خرد شدن استخوان بچه‌هاي فاطمه‌رو شنيد، همون‌هايي که رو لباسهاشون نوشته بودند : " مي رويم تا انتقام سيلي زهرا بگيريم "

به گودال خيره ميشم و چشمهامو ميبندم : خدايا، اين همون گوداليه که توش حسين زهرا رو سر بريدند اين همون تل زينبيه است.

زانوهام ميلرزند، ديگه نميتونم بايستم ، ميشينم و زيارت عاشورا رو زمزمه ميکنم اما هنوز چشمم به اون تانکه و اون گلي که زير شني‌هاش پرپر شد، حتي چفيه‌اش رو هم تو دهنش گذاشت تا صداش در نياد  ...

ديگه دارم آتيش ميگيرم، از اين همه غربت، از اين همه فراموشي  .......
خدايا، چطور ميشه حق اينارو ادا کرد ؟

درونم آشوبه، دلم ميخواد داد بزنم.

خورشيد، اين شاهد آتشين که تو اوج فلک جا شه ديگه به وسط آسمون رسيده. نگاش ميکنم و ازش ميخوام باهام صحبت کنه چون اون همه چيزو ديده :
درست تو همين ساعتها، يه روز دستهاي قلم شده ساقي لشکر امام حسين (ع) رو ديده يه روز هم تو همين سه راهي شهادت دست بريده فرمانده لشکر اما حسين (ع) حاج حسين خرازي رو ديده ......
يه روز س بريده حسين (ع) رو ديده و يه روز هم پيکر بي سر حاج ابراهيم همت ....... 
يه روز جسم پاره پاره علي اکبر رو ديده يه روز هم بدن قطعه قطعه مهدي باکري رو ....
طلائيه!
با من سخن بگو و پرده از رازي بردار كه سالها تو و خداي تو شاهد آن بوده‌ايد.
طلائيه!
چقدر غمگيني. آن روز سرافراز و امروز سر به زير انداخته‌اي. با كسي سخن نمي‌گويي و سكوت پيشه كرده‌اي. اما سكوت تو بالاترين فرياد است و خفتگان را بيدار ميكند و بيداري را در رگهاي انسانهاي به ظاهر زنده ميريزد. اينجا همه از سكوت تو ميگويند و من از سكونتي كه در تو يافته‌ام و تا امروز چقدر از تو و نفسهاي طيبه‌ات، از تو و از رازهاي سر به مهرت، از تو و مردان بي‌ادعايت كه مس وجود را با طلاي ناب شهادت معامله كردند، دور بوده‌ام. چه احساس حقيري است در من كه توان شنيدن قصه‌هاي پرغصه‌ات را ندارم.
طلائيه!
مي‌گويند، اينجا جايي است كه شهيدان حسين وار جنگيده‌اند و من از بدو ورود به خاك پاكت تشنگي را در تو ديده‌ام و انتظار اهالي خيام را به نظاره نشسته‌ام. اينجا چقدر بوي حنجره‌هاي سوخته مي‌آيد و چقدر دستها تشنه وفايند.
طلائيه!
من در اين سرزمين حتي به قمقمه‌هاي عطشان سلام ميدهم و سراغ عباس‌هاي تشنه لب را از آنان مي‌گيرم . مگر مي‌توان سالك عاشورا بود و تشنگي را فراموش كرد و از كنار حلقهاي شعله‌ور بي تفاوت گذشت.
طلائيه!
من با تمام وجود در تو جاري ميشوم تا در ميان نيزارها و نيزه شكسته ها، سرهاي ستاره‌گون برادرانم را به دامن گيرم و برايشان از زخم بگويم، از اسارت، از تنهايي، از غربت، از…
طلائيه!
از فراز همه روزهايي كه بر تو گذشت بر من ببار و تشنگي اين دل در كوير مانده را فرو نشان. مي‌خواهم در تو جاري شوم، مي‌خواهم رمز شكفتن و پرواز را از تو بياموزم و بدانم بر شانه‌هاي زخمي تو چه دلهايي كه آشيان نكرده‌اند.
طلائيه!
مي‌گويند «همت» از همين نقطه آسماني شده است، عاشقي كه در پي ليلاي شهادت در بيابانهاي زخم خورده طلائيه مجنون شد. من امروز آمده‌ام ردپاي او را تا افق‌هاي بي‌نهايت و در امتداد عشق جست وجو كنم. اينجا عطر او لحظه‌ها را پركرده است و دستهايش هنوز مهرباني را منتشر مي‌كند.
طلائيه!
من از سكوت راز آلودت درسها آموخته‌ام! با من سخن بگو!

        

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  |