تبليغاتX
عملیات پایگاه بسیج شهدای ایرنا

عملیات پایگاه بسیج شهدای ایرنا

در مورد گوشه اي از عملیاتهای 8سال دفاع مقدس و سرداران شهید

 

مایکل ایگناتیف مدرس حقوق بشر کالج دولتی کندی درهاروارد پس از بازگشت از تهران در مقاله ای در روزنامه نیویورک تایمز می نویسد: حکومتهای انقلابی معتقد به خون قربانیان جنگ ، دلایل خوبی دارند تا اعتقاد داشته باشند در برابر فشار بیرونی رسوخ ناپذیرند.

هر نومحافظه کارآمریکائی که شرط می بندد رژیم ایران تحت تأثیر انزوا /محاصره/تحریم ومحکومیت بین المللی فرو می ریزد باید از مزار شهدا (بهشت زهرا) دیدن کند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

ای پیامبر به مردم بگو: من تنها یک موعظه برایتان دارم برای خدا بپا خیزید  دو به دو  یا به تنهائی.         ( سوره سبا  آیه      )

درزمانی بسر می بریم که روزانه شاهدحملات گوناگون به دین اسلام  وامت اسلامی می باشیم و مجامع بین اللمللی ودولتهای اسلامی از زورگویان ملاحظه می کنند وسکوت اختیار کرده اند واین اقطاپوس صهیونیست روزبروز تشنه خون مسلمین جهان میگردد.وبرماست که بااطاعت ازرهنمودهای نائب امام عصر(عج)بیاری  امت اسلامی بشتابیم وزمینه را برای ظهور امام زمان(عج) فراهم سازیم.

پیام امام زمان(عج)

امام زمان(عج)درتشرفی که یکی ازطلاب محضرشان داشت فرمودند((هرساعت ندای هل من ناصر ینصرنی را سرمی دهم وکسی به ندای من توجه نمی کند.اگر فقط شیعیان ایران یکبار برای ظهور من انقلاب می کردند خداوند فرج مرا می رساند ))

پیام نائب امام زمان

راهزنانی درراه کاروانی کمین کرده بودند کاروانیان بدون گماشتن نگهبانی به استراحت پرداختند راهزنان به کاروان حمله کردند وداروندارشان رابه غارت بردند.اولین دشمن کاروانیان راهزنان نبودند بلکه اولین دشمن آنها غفلت وخواب بود.اگرما از دشمن وحرکات اوغافل شویم در غفلت ما دشمن سراغ ما می آید وداروندار مارا(دین/زمین وناموس)به غارت می برد. دشمن وحرکات او رابایدشناخت تا دانست بااوچگونه مبارزه باید کرد.

 

واما قا بیلیان...

صهیونیست بااستفاده ازاخبار واتفاقات آخرالزمانی  که در تورات آمده است اهداف شیطانی خود راروز به روزگسترش داده واز ابزارهای گوناگونی که با پشتکار فراوان درطی سالیان درازی دراختیارگرفته اند(مطبوعات/رسانه/سینما/بازارهای تجاری و...)درصدد فریب عالمیان به نفع مقاصد شوم خود هستند.

در قرن شانزدهم بتدریج حرکتهائی بنام اصلاحات دینی در مسیحیت انجام گرفت و پروتستان وکاتولیک منشعب شددرهمین زمان یهودیان هنوزدرسرگردانی بودند

سردمدار این حرکت (اصلاحات دینی) مارتین لوتر بود که به نیت کشاندن یهودیان به مسییحیت کتابی بنام ((مسیح یهودی زاده شد))را  تالیف کرد.این کتاب بسیار مورد استقبال یهودیان قرار گرفت چون  هم قدس و یهودرا گسست ناپذیر دانست  وهم عنوان کرد  که آمدن مسیح  مشروط بر احترام ما به فرزندان خدا وقوم برتر(یهود) می باشد. وبا این سیاست پیروان پروتستانهای انجیل گرا (صهیونیستهای مسیحی )به جنگ و دشمنی با مسلمانان واعراب پرداختند (که بوش وسیاستمداران آمریکا ازهمین پیروانند)

 

اصول  قا بیلیان

آنها معتقد به این اصول هستند: هر که با  ما نباشد هلاک خواهد شد/خداوند به ما اختیاراتی داده  وما حق داریم از این اختیارات در جهت حفظ منافعمان استفاده کنیم(علم/ ثروت و..) (طبق همین نظریه  جرج بوش  می گوید ایالات متحده  از سوی خداوند انتخاب شده آزادیهای عملی رابرای دنیا به ارمغان بیاورد)

 

هدیه کودکان اسرائیلی برای کودکان لبنانی(تقدیم با عشق)

 

آنها  طبق آموزه های تورات  به هفت دوره بودن جهان معتقدند واین دوره را دوره ششم ودوره شرارت  می نامند.جنگ آرماگدون را مربوط به این دوره میدانند که بین نیروهای خیر وشر اتفاق می افتد. خود رانیروهای خیر عنوان می کنند ونیروهای مخالف سیاستهای خود رانیروهای شری می نامندکه در کتاب مقدس از آن نام برده است(پیروان دجال).

 

حمله قابیلیان به لبنان

((ریگان( رئیس جمهوراسبق آمریکا)بسیارعلاقه مندبه جنگ آرماگدون بود وآرزو می کرداولین کسی باشد که دکمه آغاز جنگ اتمی آرما گدون رافشاردهد))وبااین جنگ همه نیروهای شر از بین می روندو دوره هفتم (آخرین دوره )آغاز می شود ومسیح  به همراه افراد باقی مانده از نیروهای خیر هزار سال در زمین زندگی می کنند(دوره الفیه یا هزاره)وبا فوت مسیح  قیامت برپا می شود.

 

 رسانه وسینمای هالیوود درخدمت قابیلیان

از طریق ابزارهای گوناگون  بالاخص بازیهای رایانه ای وفیلمهای سینما ئی  نیروهای شر راگاهی غیر مستقیم به  مسلمانان  و اعراب نسبت میدهند(ترمیناتور ۱.۲.۳/طالع نحس/آرماگدون /ارباب حلقه هاو...)ورفته رفته مستقیما مسلمانان را نیروهای شر معرفی می کنند(نوسترآداموس/ روز استقلال/محاصره و...)

 سناریو همین فیلمهاروز بروزتوسط خودشان درحال اجرا شدن است هنگامیکه ماجرای 11 سپتامبر اتفاق افتاد بخاطر همین زمینه هائی که توسط فیلم محاصره در غرب بوجود آمده بود همه افکاربسمت مسلمانان رفت وبدین ترتیب آمریکا بهانه ای را که احتیاج داشت به جنگ با مسلمانان وارد شود بدست آورد(ضمنا مایکل مور کارگردان مستند سازآمریکائی بافیلم فارنهایت 11/9 ثابت کرد که 11سپتامبرسناریو ازقبل طراحی شده دولتمردان آمریکائی است)

وبا این تفاسیر در محورت شرارت کتاب مقدس  مسلمانان گنجانده شدند ودر راس این محور حکومت ایران.

هم اکنون دهها شبکه ماهواره ای بیست وچهار ساعته در قالب آموزش تعالیم انجیلی سیاستهای صهیونیسم را دنبال می کند.(یکی از پر بیننده ترین این شبکه ها شبکهTBN   است) جالب توجه این است که شبکه هائی مانند الحیات ونوربه زبان عربی مسیحیت صهیونیسم را تبلیغ میکند.این تبلیغات فقط درآمریکابالغ بر۶۰میلیون نفرجذب کرده است.

 

معرفی تعدادی از مبلغین آنها

آنها از کسانی برای تبلیغ واجرا ی این برنامه ها استفاده میکنندکه بتوانندباجذبه کلام بینندگان وحضار رامجذوب رفتار وکلامهای خودشان کنند.

جری فالور یکی ازاجرا کنندگان موفق این برنامه ها وخادم بسیار ارزشمندی برای صهیونستهاست اویکی از مشاوران رئیس جمهور فعلی آمریکاست ومحافظین آموزش دیده اسرائیلی دارد. او برنامه تلویزیونی ((ساعتی با انجیل ))رااجرا میکند.در هنگام حمله آمریکا به عراق گفته بود:من تاسال ۲۰۰۸ نیمی از جوانان عراقی را مسیحی صهیونیست میکنم .

هایلینزی نیز یکی دیگر ازمبلغین موفق صهیونیستهای مسیحی است که از چهل سال پیش در برنامه های تلویزیونی برنامه اجرا میکندواکنون دراین برنامه ها تاکید میکند که جنگ آرماگدون درحال شکل گیری است ودنیا برای مبارزه با مسلمانان باید بسیج  شودواگر دنیامغلوب خواسته های مسلمانان شود آنها صاحب صدا/صاحب حق وصاحب رای ومدنیت میگردند وخطربزرگی برای اسرائیل  محسوب میشوند (مانند سناریوئی که برای فعالیتهای صلح آمیز هسته ای ایران طراحی شد)

پیتر بنسون یکی از رجال سیاسی/مذهبی دیگریست که صاحب دانشگاه و  موسسات فرهنگی بسیار جهت تربیت مسیحیان  صهیونیستی است.

خانم بنیدیوبس چهل ودوساله نیز ازثروتمندترین افرادحزب جمهوری خواه آمریکاست که ثروتش را دراختیار اهداف صهیونیستها قرارداده اوتمام ثروتش را برای تخریب مسجد الاقصی وساخت معبد سلیمان  هدیه کرده است.او درآخرین مصاحبه اش گفت: همانطور که سالانه میلیونها دلارازدرآمدتوریستهائی که از واتیکان در ایتالیادیدن میکنند بدست می آید با ساخته شدن معبد سلیمان در فلسطین سود سرشاری از توریستها برای اسرائیل سرازیر می شود.

 

حمله قابیلیان به جنوب لبنان

 

واما چه باید کرد ؟

پیامبر(ص) دوچیز برای سلامت امت اسلام کافی دانستندودرآخرین لحظات زندگیشان خطاب به امت فرمودند: دوامانت درمیان شما باقی میگذارم تا(برای رشدوسلامت)به آنها تمسک کنید.یکی قرآن ودیگری اهل بیتم(ع).

 شیعیان باالهام گرفتن ازراه وروش اهل بیت(ع)بالاخص حضرت اباعبدالله الحسین(ع)در طول تاریخ توانسته اند درمقابل دشمنان اسلام  بایستندوبا شعارخون بر شمشیر وبا فرهنگ شهادت طلبی توانسته اند همیشه دشمن تا دندان مسلح را شکست دهند تابدانجا که در مجمع صهیونیستی که درسال۱۹۸۲ درتل آویووبرگزار شد عامل پیروزی شیعیان در طول تاریخ را فرهنگ شهادت طلبی و پیروی از مراجع تقلید دانستندکه این دو عامل را الهام گرفته از عاشورا (نگاه سرخ به گذشته)وامیدبه ظهور امام زمان(عج)(نگاه سبزبه آینده)مطرح نمودند و برای پیروزی برشیعیان ایجاد فاصله بین شیعیان و مراجع تقلید راطرح ریزی نمودند وپش بینی نمودند تا سال   ۱۳۸۹شمسی با اجرای برنامه هاوطرح هابه آن دست پیدا می کنند.

سرگئی گورکیان(رئیس مرکز مطالعات استراتژیک روسیه)عنوان کرد: من اسنادی را در غرب دیدم که میخواهند شما وجامعه شما را نابود کنند وشما(ملت ایران)باید هوشیار باشید.هدف اصلی آنهاکمرنگ کردن وبی اعتبارساختن اسلام است.اگر بتوانند به ایدئولوژی شما ضربه بزنند کشورتان را متلاشی می کنند.

متاسفانه هرکجا ضربه ای برما واردگردیده بخاطر غفلتمان بوده تا آنجا که امام زمان(عج)جهالت وغفلت شیعیان را علت آزارشان مطرح نموده اند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

مقام معظم رهبري :هرکس که در راه روشنگری مردم تلاش بکند

واز انحرافی جلوگیری کند واز یک سوء فهمی مانع شود چون در

 مقابله با دشمن است جهاداست. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

1- كودك بزرگ ، طاهره كاوه

گفتم: اصلا چرا بايد اين قدر خودمون رو زجر بديم و پسته بشكنيم، پاشيم بريم بخوابيم. با وجود اين كه او هم مثل من تا نيمه شب كار مي كرد و خسته بود، گفت: نه، اول اينا رو تموم مي كنيم بعد مي ريم مي خوابيم؛ هر چي باشه ما هم بايد اندازه خودمون به بابا كمك کنیم. يادم هست محمود مدام يادآوري مي كرد: نكنه از اين پسته ها بخوري! اگه صاحبش راضي نباشه، جواب دادنش توي اون دنيا خيلي سخته.اگر پسته اي از زير چكش در مي رفت و اين طرف و آن طرف مي افتاد، تا پيداش نمي كرد و نمي ريخت روي بقيه پسته ها، خاطرش جمع نمي شد.موقع حساب كتاب كه مي شد، صاحب پسته ها پول كمتري به ما مي داد؛ محمود هم مثل من دل خوشي از او نداشت ولي هر بار، ازش رضايت مي گرفت و مي گفت: آقا راضي باشين اگه كم و زيادي شده.

*************

2- سگ هاي آمريكائي ، طاهره كاوه

يك زن و مرد آمريكائي با سگشان آمدند داخل مغازه تا سيگار بخرند. سر و وضع ناجوري داشتند. محمود نگاه پر تنفرش را دوخت به چهره كريه آن مرد؛ شكسته بسته حاليش كرد ما سيگار نداريم، بعد هم با عصبانيت آن ها را از مغازه بيرون كرد. زن و مرد آمریکایی نگاهي به همديگر كردند و حيرت زده از مغازه بيرون رفتند، آخر آن روزها كسي جرأت نداشت به آن ها بگويد بالاي چشمشان ابروست.محمود روكرد به من و گفت: برو شلنگ بيار، بايد اين جا رو آب بكشيم. گفتم: براي چي؟ گفت: چون اينا مثل سگشون نجس اند.

*************

3- بايكوت ، طاهره كاوه

خاطرم هست، يك روز دختر بي حجابي آمد توي مغازه خانواده اش از آن شاه دوست هاي درجه يك بودند. محمود گفت: ما با شما معامله نمي كنيم، پرسيد: چرا؟ گفت: چون پول شما خير و بركت نداره. دختر با عصبانيت، با حالت تهديد گفت: حسابت رو مي رسم ها! . محمود هم خيلي محكم و با جسارت گفت: هر غلطي مي خواهي بكني، بكن.تمام آن روز نگران بوديم كه نكند مامورهاي كلانتري بيايند محمود را ببرند؛ آخر شب ديديم در مي زنند. همان دختر بود، منتهي با پدرش. خودشان را طلبكار مي دانستند! محمود گفت: ما اختيار مالمان را داريم، نمي خواهيم بفروشيم. حرفش تمام نشده بود كه دختر با يك سيلي زد توی گوش محمود. خواست جواب گستاخي او را بدهد كه پدرم نگذاشت؛ آخر اگر پاي مامورين به آن جا باز مي شد، برايمان خيلي گران تمام مي شد؛ توی خانه نوار، اعلاميه و رساله امام داشتيم. بعد از اين موضوع محمود هيچ وقت به آن ها جنس نفروخت.

*************

4- خانه و خانواده ، محمد يزدي

علاوه بر مربي گري، مسئول كميته تاكتيك هم بود. از آموزش ايست و بازرسي گرفته تا آموزش جنگ شهری و كوهستان را بايد درس مي داد. همه هم بصورت عملي. يك روز بهش گفتم: تو که اين قدر زحمت مي كشي، كي وقت مي كني به خودت و خانواده ات برسي؟ گفت: حالا وقت رسيدن به خانه و خانواده نيست. مكثي كرد و ادامه داد: مگه نمي بيني دشمن تو كردستان و جاهاي ديگه داره چيكار مي كنه؟گفتم اين كه مي گي درسته، اما بالاخره خانواده هم حقي دارن، حداقل هر از گاهي بايد يك خبر از خانواده ات هم بگيري. گفت: به نظر من تو اين دوره و زمونه، انسان همه هست و نيستش رو هم فداي اسلام و انقلاب بكنه، باز هم كمه. الان اگه لحظه اي غفلت كنيم، فردا مشكل بتونيم جواب بديم. نه محمد، فعلاً وقت استراحت و سرزدن از خانواده نيست. بدجور به او غبطه مي خوردم.

*************



5- تيرانداز ماهر ، علي آل سيدان

يكي از پاسدارها كه اسلحه يوزي داشت، سركوچه ايستاده بود و داد مي زد:اگه مردي بيا بيرون، چرا رفتي قایم شدي، بيا بيرون ديگه. قصد بيرون آمدن نداشت؛ ضامن نارنجك را كشيده بود و مدام تهديد مي كرد كه اگر به سمتش برود، نارنجك را پرت مي كند بين مردم؛ چند دقيقه اي به همين نحو گذشت، ناگهان آن منافق از پشت پله ها پريد بيرون. تا آمد نارنجك را پرتاب كنه همان پاسدار پاهايش را به رگبار بست؛ آن قدر با مهارت اين كار را كرد كه انگار عمري تيرانداز بوده است. دو سه سال بعد رفتيم تيپ ويژه شهدا. يك شب همين خاطره را برای كاوه تعريف كردم، گفت: اين قدرها هم كه مي گوئي كارش تعريفي نبود.پرسيدم مگر شما هم آن جا بودي؟خنديد و گفت: اون كسي كه تو می گی خود من بودم.

*************



6- نيروي آماده ، احمد جاويد

تنها كسي كه با من آمد در سالگردها و هواپيما ها(1) محمود بود، اسناد و مدارك را جمع آوری مي كرد، مي برد بيرون و با سرعت برمي گشت.احتمال اين كه بني صدر، دستور حمله بدهد زياد بود. يكي دو بار كه رفت و برگشت، چشمش به يك مسلسل افتاد كه وسط يكي از بالگردها بسته بودنش! آن را باز كرد و برد يك جاي دورتر، روي زمين مستقر كرد. من كه رفته بودم توی نخش، از كوره در رفتم و با تندی بهش گفتم: می دونی كه بردن مدارك مهم تر از اسلحه هاست؟ چرا اين كار را كردی؟ با تعجب نگاهم كرد و گفت: شايد هواپيماها بخوان دوباره حمله كنن، بردمش تا اگه حمله كردن ازش استفاده كنيم.بعدها فهميدم بعضي از تجهيزاتي كه از هواپيما خارج كرده بود را با خودش برده بود كردستان، تا بر عليه ضد انقلاب و عراقي ها استفاده كند.

1- ارديبهشت 59، حمله ناموفق آمريكا به صحراي طبس.

*************



7- سربازان امام ، سيد هاشم موسوي

بچه ها را جمع كردن توی ميدان صبحگاه پادگان؛ قرار بود آيت ا... موسوي اردبيلي برایمان سخنراني كنند. لابلاي صحبت هايشان گفتند: امام فرمودند، من به پاسدارها خيلي علاقه دارم، چرا كه پا چسچ=دارها سربازان امام زمان (عج) هستند. كنار محمود ايستاده بودم و سخنراني را گوش مي دادم. وقتي آيت ا... اردبيلي اين حرف را گفتند، يك دفعه ديدم محمود رنگش عوض شد؛ بي حال و ناراحت یک جا نشست مثل كسي كه درد شديدي داشته باشد. زير لب مي گفت:"لا اله الا الله" تا آخر سخنرانی همين اوضاع و احوال را داشت. تا آن موقع اين جوری نديده بودمش. از آن روز به بعد هر وقت كلاس مي رفت، اول از همه كلام امام را می گفت، بعد درسش را شروع مي كرد. می گفت: اگر شما كاري كنيد كه خلاف اسلام باشد، ديگه پاسدار نيستید، ما بايد اون چيزي باشيم كه امام مي خواد.

*************



8- آزمون الهي ، محمد كاوه «پد ر شهيد»

از سر شب حالتي داشت كه احساس می كردم می خواهد چيزی به من بگويد، بالاخره سر صحبت را باز كرد و گفت: بابا! خبرداری كه ضد انقلاب تو كردستان خيلي شلوغ كرده؟ اگه بخوام برم اون جا، شما اجازه می دي؟ گفتم: بله. اجازه می دم، چرا كه نه، فرمان امامه همه بايد بريم دفاع كنيم. پرسيد: مي دونين اون جا چه وضعيتي داره؟ جنگ، جنگ نامرديه؛ احتمال برگشت خيلي ضعيفه. با خنده گفتم: می دونم، براي اين كه خيالش را راحت كنم، ادامه دادم: از همان روز اولی كه به دنيا آمدی، با خدا عهد كردم كه تو را وقف راه دين و حق كنم. اصلا آرزوی من اين بود كه تو توی اين راه باشی؛ برو به امان خدا پسرم.گل از گلش شگفت. خنديد و صورتم را بوسيد. بعدها به يكی از خواهرانش گفته بود: آن شب آقاجان، امتحان اللهی اش را خوب پس داد.

*************



9- گروه اسكورت ، شهید ناصر ظريف

نرسيده به سقز، يكي از ماشين ها كه ميني بوس بود از ستون خارج شد و شروع كرد به گاز دادن. بعداً فهميديم راننده اش فكر كرده، چون توی شهر هستيم، خطر كمين هم از بين رفته است. زياد فاصله نگرفته بود كه افتاد تو كمين. همان اول كار يك تير به پای راننده مينی بوس خورد. مينی بوس پر از نيرو بود؛ داشت به سمت پرتگاه می رفت. تنها دعا و توسل بود كه به دردمان خورد. يك لحظه ديدم مينی بوس لبه پرتگاه ايستاد.لاستيكش به يك سنگ بزرگ گير كرده است. بچه ها پريدند بيرون و تو سينه كوه سنگر گرفتند. تا محمود خودش را رساند به سر ستون، محمد يزدي با كاليبرش آتش شديدی ريخت روی سر ضد انقلاب. تيربار آخر ستون هم آمد كمك. بيشتر نيروهای تازه وارد، نمی دانستند كمين يعني چه و اين طور جاها بايد چه كار كنند. محمود چند تا از بچه ها را از سمت راست گردنه كشاند بالا. يك گروه را هم از توی جاده حركت داد طرف خود گردنه، جائی كه بيشتر حجم آتش دشمن از آن جا بود. مانده بودم كه تاكتيك محمود چيست و چه نقشه ای دارد، اما مطمئن بودم كه منطقه و دشمن را خوب می شناسد. انتظارم خيلي طول نكشيد؛ ضد انقلاب از سه طرف محاصره شد. حالا ديگر هيچ راهی جز فرار نداشت، فرار هم كرد.

*************



10 - شيفته ی محمود ، ابراهيم پور خسرواني

يكی از بچه ها به شوخی پتويش را پرت كرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر كاوه. كم مانده بود سكته كنم؛ سر محمود شكسته بود و داشت خون می آمد. با خودم گفتم: الان است كه يك برخورد ناجوری با من بكند. چون خودم را بی تقصير مي دانستم، آماده شدم كه اگر حرفی ،چيزی گفت، جوابش را بدهم. كاملاً خلاف انتظارم عمل كرد؛ يك دستمال از تو جيبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بيرون. اين برخورد از صد تا توگوشی برايم سخت تر بود. دنبالش دويدم. در حالي كه دلم مي سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه يه حرفی بزن، چيزی بگو، همانطور كه می خنديد گفت: مگه چی شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شكستم، تو حتی نگاه نكردی ببينی كار كی بوده همان طور كه خون ها را پاك می كرد، گفت: اين جا كردستانه، از اين خون ها بايد ريخته بشه، اين كه چيزی نيست. چنان مرا شيفته خودش كرد كه بعدها اگر می گفت: بمير، می مردم.

*************



11- ارزش ضد انقلاب ، علي محمود داوودي

بلنديهای «سرا (1)» دست ضد انقلاب بود، از آن جا ديد خوبی روی ما داشتند. آتش سنگينی طرفمان می ریختند، طوري كه سرت را نمی توانستی بالا بگيری. همه خوابيده بودن روی زمين. برای اين كه نيروها را تحت كنترل داشته باشم به حالت نيم خيز بودم، ناگهان از پشت، دست سنگينی را بر شانه ام احساس كردم؛ برگشتم ديدم محمود است. جلوی آن همه تير و گلوله، صاف ايستاده بود. آمدم بگويم سرت را خم كن، ديدم دارد بدجوری نگاهم می كند. گفت: داوودی اين چه وضعيه؟ خجالت بكش. چشمانش از خشم می درخشيد. با صدايی كه به فرياد می ماند، گفت: فكر نكردی اگه سرت رو پايين بياری، نيروهات منطقه را خالي می كنن؟بعد هم، بدون توجه به آن همه تير و گلوله كه به طرفش می آمد، به سمت جلو حركت كرد.

عمليات تمام شده بود كه ديدمش، دستی به شانه ام زد و گفت: ضد انقلاب ارزش اين رو نداره که جلويش سرتو خم كنی.

1- از پايگاهای اصلی ضد انقلاب بود كه در حد فاصل شهرهای سقز- بوكان قرار دارد.

*************



12- ضد كمين ، حسن سيستاني

نرسيده به روستای سرا، محمود ايستاد. آهسته گفت: كمين! طولی نكشيد كه از سه طرف به ما تيراندازی كردند. در تمام عمرمان، اولين باری بود كه كمين می خورديم. ظرف چند ثانيه، محمود گروه را آرايش نظامی داد. كاملا خونسرد و مسلط بود. با اسلحه تخم مرغی اش هر چند گاهی تيراندازی می كرد، تا ضد انقلاب جرأت نكند جلو بياید. مهماتشان داشت ته می كشيد. بايد تا آمدن نيروی كمكي مقاومت می كرديم. در آن اوضاع و احوال محمود تغيير موضع داد و آمد وسط بچه ها. گفت: اين جا جايی است كه اگه چيزی از خدا بخواين اجابت می شه، خدا به شما نظر داره. صحبتش تاثير عجيبی روی بچه ها گذاشت؛ طوری كه احساس كرديم بدون نيروی كمكی می توانيم از پس دشمن بر بياييم. با هدايت دقيق و زيركانه ی محمود، پخش شديم تو منطقه تا دورشان بزنيم. در همين گير و دار، نيروی كمكی هم رسيد. از همه طرف روی سر دشمن آتش می ريختيم. آن ها كه اين چشمه اش را نخوانده بودند، پا به فرار گذاشتند و منطقه را خالی كردند.

*************



13- بهترين نقشه ، ناصر ظريف

گفتند: روی گردنه(1) كنار جاده، جنازه سه تا پاسدار افتاده بود. محمود گفت: اين طور كه معلومه، ضد انقلاب می خواد باز از ما تلفات بگيره. با نقشه محمود راه افتاديم سمت بانه. اوضاع عادی به نظر می رسيد. روی گردنه، راننده كاميون دور زد و كنار جنازه شهدا نگه داشت. طوری وانمود كرد كه انگار ماشين خراب شده است. يكی از بچه ها سريع پريد پایین و كاپوت ماشين را زد بالا. دو، سه تا از بچه ها افتادند به جان موتور ماشين؛ بقيه هم رفتند سراغ شهدا. بدون هيچ دردسری جنازه شان را آوردند گذاشتند عقب كاميون و باسرعت برگشتيم سمت سقز، پيچ اول را رد نكرده بوديم كه، تيراندازی شروع شد. ضد انقلاب تازه فهميده بود فريب خورده و جنازه ها را از دست داده است، اما ديگر فايده ای نداشت. ما از تيررسشان خارج شده بوديم.

1- گردنه ی خان در 15 كيلومتری شهر بانه.

*************



14- مجازات ، حسن معدنی

فهميديم عده ای تو مجلس عروسيشان، علاوه بر انجام كارهای ناشايست، براي مردم هم ايجاد مزاحمت كرده اند. محمود سريع يك گروه از بچه های سپاه را فرستاد آن جا؛ كه چند نفري را كه مست بودند، گرفتند و آوردند. مدتی گذشت تا آقای معصوم زاده(1) برای هر كدامشان یک حکم صادر كرد. يكي از مجرمان، مردی بود كه فروشگاه لوازم يدكی داشت و ما مشتری دائم اش بوديم؛ مدام می گفت: من بهتون خدمت می كنم، لوازم براتون می خرم، ببخشيد. همه می دانستند محمود اين جور وقت ها ملاحظه غريبه ها را نمی كند. برای همين گفت: بخوابانيد، شلاقش را بزنيد.به خاطر دارم يكی ديگر از آن ها رئيس بانك بود. می گفت: به همه ی شما ها وام می دهم، هر كاری ازدستم بر بياد، براتون انجام می دم، فقط اين بار رو نديده بگيرين. محمود گفت: كسي این جا محتاج وام و پول شما نيست، حكمی را كه برات صادر شده اجرا می كنيم، نه كمتر نه بيشتر.

1- از قضات دادگستری سنندج.

*************



15- محاصره ، علی محمد داوودی

يك شب توی اتاق نشسته بودیم كه صدای تيراندازی بلند شد. ريختيم توی ميدان صبحگاه و به خط شديم. مسئول مخابرات كه صحبت می كرد، فهميديم به ژاندارمری حمله كردند. می گفت: تو ژاندارمری اسلحه و مهمات زيادی هست، اگر سقوط كنه همه اش دست ضد انقلاب می افته. در مدت كمی خودمان را به محل ديگری رسانديم. نيروها چند گروه شدند. زير نظر محمود، با يك حركت حساب شده دشمن را دور زديم و پشت سرش موضع گرفتيم. شروع كرديم به ريختن آتش شديد و مداوم، فكرش را هم نمی كردند كه به اين سرعت غافلگير شوند. بچه های ژاندارمري گوئی جان تازه ای گرفته بودند. آنها از روبرو تيراندازی مي كردن، ما از پشت سر. ضد انقلاب وقتی فهميد رودست خورده، کشته هايش را گذاشت و فرار كرد.

*************



16- بی پروا ، حسن علی دروكی

برای اينكه بفهمد اسرا را از كجا برده اند همان شب رفتيم شناسائی. رسيديم به پايگاهی كه ميانه راه بوكان بود. هنوز موقعيت آنجا دستمان نيامده بود كه صدای ناله ای را شنيديم، دقت كه كرديم، ديديم صدای آشناست، ناله يكی از اسيرها بود. وقتی به خودم آمدم ديدم كاوه گريه می كند، با سوز و بلند. من و دوستم بهش گفتيم: يواش تر آقا محمود. الان نگهبان می فهمه. داشت راست می آمد طرف ما، تا جائی كه جا داشت خودم را به زمين رساندم، هر چه دعا به خاطر داشتم خواندم، لجم در آمده بود. كاوه همين طور نشسته بود و بي پروا گريه می كرد، تا صدای نفس نگهبان را شنيدم، دستم را بردم روی ماشه كه بچكانم، كه ديدم برگشت؛ما هم برگشتيم سقز.چند روز بعد مبادله ای بين ما وضد انقلاب شد و اسرایمان آزاد شدند. شناسایی خوب و دقيقی كه آن شب داشتيم، مقوله عمليات بزرگی بود كه منجر به آزادی بوكان، از لوث وجود ضد انقلاب شد.

*************



17- مبادله ، چنگيز عبدی فر

گفتند: شما كه نبوديد ضد انقلاب حمله كرد به شهر، سی _ چهل نفر از نظامي ها رو با خودشون بردن، اين طور وقتها محمود نه تنها خودش را نمی باخت، بلكه در كمترين وقت، بهترين تصميم را می گرفت. رو همين حساب، فوراً نقشه عمليات را ريخت، درست عكس مسيری كه ضد انقلاب رفته بود؛ عمليات كرديم و چند نفر از بستگان يكی از سركرده های حزب دمكرات را گرفتيم. چند روز گذشت، كم كم پيك فرستادند و مسئله مبادله اسرا را مطرح كردند. موضوع به تهران هم كشيده شد. هيئتی از طرف نخست وزيری(1) به سقز آمدند. خوب كه قضيه را بررسی كردند، بالاخره موافقت كردند اسرا مبادله شوند.

1- آن موقع نخست وزير شهيد رجائی بود.

*************



18- كمين ، سيد مجيد ايافت

آخرين پيچ جاده را رد كرديم كه به كمين ضد انقلاب خورديم، بارانی از گلوله بر سر ما باريدن گرفت. خودمان را سريع بالای تپه ای كه سمت چپ جاده بود رسانديم. در آن شرايط كاوه كنار جاده و پشت يك تخته سنگ ايستاد. تعجب كردم كه چرا همه بچه ها را فرستاده بالا ولي خودش پائين مانده است، در همين فكر بودم كه ديدم با سرعت برق پريد پشت جیپ، مصطفي اكرمی بی مهابا تيراندازی می كرد، پوشش خوبی به محمود داد تا بتواند دور شود، هر آن احساس می كردم با اصابت گلوله به محمود، خودش با ماشين به ته دره سقوط كند. هر چه محمود دورتر می شد، شدت آتش هم بيشتر می شد.بالاخره خدا كمك كرد تا خودش و جيپ را نجات داد. زمان به سرعت گذشت، بايد تا شب نشده ، كاری مي كرديم و نمی گذاشتيم پای ضد انقلاب به خاك عراق برسد. محمود خيلي زود برگشت، با يك آرايش نظامی به ضد انقلاب حمله كرديم و كمين «كس نزان» در هم شكسته شد، همه شان فرار كردند، ما هم دنبالشان ، نزديكی های مرز هر چه توپ و گلوله داشتيم رو سرشان خالی كرديم.

1- از روستاهای حوالی سقز و يكی از نفرهای اصلي ضد انقلاب.

*************



19 – غربال ، علی اكبر آذرنوش

گفت:اكبراين كاوه ای كه اين همه ازش تعريف می كنن ديدی؟ گفتم: نه. گفت: بيا ببينش كه واقعاً ديدنيه! ناصر(1) كسی را نشانم داد و گفت: همونه، اينقدر جوان بود كه باورم نمی شد كاوه باشد. داشت برای بچه ها صحبت می كرد. رفتيم نزديك، می گفت: ضد انقلاب كار چريكی می كنه، مياد ضربه می زنه و بعد فرار می كنه، حالا ما چرا اين كار را نكنيم، ما چرا ضد چريك نباشيم و دنبالش نرويم، بعد با شور و حال خاصی می گفت: از حالا به بعد بايد هميشه صددرصد آماده باشين تا لحظه ای كه قرار شد بريم عمليات ويا ضد انقلاب رو تعقيب كنيم، بدون معطلی راه بيفتيم صحبت های كاوه آنقدر روحيه بخش بود كه از خدا می خواستم الان از ضد انقلاب خبری برسد، تا برويم سر وقتش و دمار از روزگارش در آوريم.

1- ناصر اكبران- بعدها به شهادت رسيد.

*************



20- برخورد قاطع ، شهید ناصر ظريف

هر كسی چيزي گفت، تا اينكه نوبت به محمود رسيد. گزارشی از وضعيت منطقه داد، بعد خيلی جدی و محكم گفت: ما بايد با ضد انقلاب برخورد قاطع داشته باشيم، بايد ريشه شان را بكنيم. همه سراپا گوش بودند، گاهی لبخند می زدند و با بغل دستی شان پچ پچ می كردند. نتيجه جلسه هم اين شد كه تا آخر دهه فجر كاری به كار ضد انقلاب نداشته باشيم. همين كه جلسه تمام شد بچه ها دور صياد را گرفتند. از طرز نگاهش معلوم بود خيلی از كاوه خوشش آمده، همان طور كه دست كاوه را توی دستش گرفته بود، گفت: آقا محمود مواظب خودت باش! ما حالا حالا ها به تو احتياج داريم.

بچه ها گفتند: ضد انقلاب توی جاده بوكان كمين گذاشته و همه رفتند آنجا باهشان درگير شده اند؛ با يك طرح آنها را محاصره كرديم، هنوز درگيری تمام نشده بود كه محمود رسيد. تا رفتم وضعيت را برايش توضيح بدهم ديدم ناباورانه به من تشر زد و گفت: مگه تو امروز جلسه نبودی؟ مگه نشنيدی كه گفتند درگير نشيد؟ گفتم: بابا ضد انقلاب كمين زده! عذرخواهی كرد و بعد هم با خنده گفت: نه، مثل اينكه بايد طور ديگری برخورد كنيم. بلافاصله افتاد جلو و شروع كرد به تعقيب ضد انقلاب.



*************

21- تحقير و تشويق ، رضا ريحانی

بايد تا قبل از رفتن نيروهای تامين جاده، به ديوان دره می رسيديم كه نرسيديم، تصميم گرفتيم شبانه به دشمن بزنيم. چراغ خاموش راه افتاديم سمت ديوان دره، زير لب با خودم می گفتم: اگه بميرم بايد اين تريلی مهمات رو امشب برسونم به نيروها. پيچ هر جاده ای را كه رد می كردم، تمام دعاهايی را كه حفظ بودم می خواندم.تو مقر به قول معروف هنوز عرق تنم خشك نشده بود كه يكی آمد و گفت: آقای ريحانی تلفن كارت داره! حدس زدم كه بايد از سقز باشد، خودم را آماده يك توپ و تشر درست و حسابی از طرف كاوه كردم، محمود گفت: رضا گل كاشتی، غرور ضد انقلاب رو شكستی! گفتم: برای چی؟ مگه چی شده! گفت: با مهمات و اسلحه، دوازده شب آمدی توی جاده، آن هم جاده ی ديوان دره! پدرشان را در آوردی.

چنان روحيه ای به من داد كه اگر لازم می شد، همان شب باز راه می افتادم و مهمات را تا خود سقز می بردم.

*************



22- ترور ، سيد مجيد ايافت

رفتيم غذاخوری پرشنگ(1) با بچه ها گرم صحبت بوديم و انتظار می كشيديم هر چه زودتر غذا را بياورند، احساس كردم محمود خودش با ما هست ولی حواسش جای ديگری است. زير چشمی به چند نفر تازه وارد نگاه كردم، از طرز نگاه محمود فهميدم كه وضعيت غير عادی است. در همين حال محمود و يكی از بچه ها بلند شدند و دويدند طرف ميز آنها، تا آمدم به خودم بجنبم، ديدم درگير شدند، ما هم رفتيم كمكشان؛ همه را گرفتيم و دستبند زديم ، لباس هايشان را دقيق گشتيم، چند تا كلت و نارنجك داشتند ، آن روز از خير غذا خوردن گذشتيم، سريع آنها را به مركز سپاه آورديم و سپرديمشان دست حفاظت اطلاعات. خاطرم هست در بازجوئی ها، اعتراف كردند كه می خواستند كاوه را ترور كنند.

1- از رستورانهای شهر سقز

*************



23- دكل بنفشه ، حميد خلخالی

گروهبان جعفری از تكاورهای ارتشی بود، محمود او را فرمانده ی يك پايگاه گذاشته بود، پايگاه دكل بنفشه. اين پايگاه مشرف به سقز بود و خيلی اهميت داشت. يك روز نزديك صبح بی سيم زد و گفت: به پايگاه حمله كردند. نيروی كمكی می خواست. می دانستيم او و بقيه بچه ها مقاومت می كنند. با يك گروه سريع خودمان را رسانديم پايگاه دكل. دم،دمای طلوع خورشيد، وارد پايگاه شديم. كسی زنده نبود. گروهبان جعفری وسط پايگاه افتاده بود، غرق خون بود. ياد حرفش افتادم، حرفی كه مدتها قبل گفته بود (اونقدر با كاوه می مونم تا شهيد بشم)

*************



24- كاك فتاح ، شهید ناصر ظريف

جمعيت را كنار زدم و خودم را رساندم كنار جنازه، لباسهای كردی اش غرق خون بود. تا نزديكش رفتم، بی اختيار گفتم: كاك فتاح! از پيش مرگهای سپاه سقز بود. يكی گفت: فتاح توی مغازه بود، دو نفر آمدند صدایش كردند؛ تا آمد دم در، به رگبار بستنش و فرار كردند. محمود آن موقع فرمانده سپاه بود و خيلی ها او را می شناختند. برای بعضی ها عجيب بود كه او تا آخر مجلس ختم كاك فتاح نشست. محمود حال و هوای يك عزادار را داشت. قبلا قرآن خواندنش را ديده بودم، ولی آن روز خيلی محزون می خواند. انصافاً از كاك فتاح تجليل خوبی كرد. چند روز از شهادت كاك فتاح گذشت، جلوی سپاه بودم كه ديدم دو سه تا كرد آمدند، يكی شان گفت: با آقای كاوه كار داريم. قيافه شان آشنا بود، گفتم: شما كی هستين، با برادر كاوه چي كار دارين؟ همانطور كه به من خيره شده بودند، گفتند: ما برادرهای فتاح هستيم، آمديم از كاوه اسلحه بگيريم تا با ضد انقلاب بجنگيم.

*************



25- حكم فرماندهي ، حميد خلخالی

دست كرد توی جيبش و نامه اي بيرون آورد. حكم فرماندهی سپاه سقز بود. فكر كردم مال خودش است، با خودم گفتم: حتماً می خواد قول بگيره كه پشتش باشم و باهاش كار كنم. حكم را داد دستم، ديدم اسم من توی آن نامه نوشته شده. نگاهش كردم، پرسيدم: اين حكم چيه؟ گفت: حكم فرماندهی سپاه سقز، برای تو گرفتمش، گفتم: خودت چی؟ گفت: از اين به بعد من هم مسئول عملياتم، اينم حكم. بی اختيار زدم زير خنده، گفتم: آقا محمود تو هم چه كارهایی می كنی ها! اينجا همه می دونن كه از تو شايسته تر و بهتر برای فرماندهی سپاه كس ديگه ای نيست. تنها چيزی كه نمی توانستم قبول كنم همين يك مورد بود كه او بشود مسئول عمليات و من بشوم فرمانده. آنقدر اصرار كردم تا مجبور شد حكم ها را عوض كند.

*************



26- چريك های كاوه ، سيد محمد

آخرين بار كه از گردان كمك خواستم، فرمانده گردان گفت: بچه ها ی سپاه سقز هر كجا كه باشند بايد الان برسند. تنگ غروب، يك دفعه آتش ريختن ضد انقلاب قطع شد. طولی نكشيد كه هر كدامشان به طرفی فرار كردند، طوری كه بقيه را خبر كنند، داد می زدند: چريكهای كاوه! چريكهای كاوه! فرار ضد انقلاب باعث شده بود جان بگيريم و قد راست كنيم. نگاه كردم، ديدم يك گروه پانزده _ بيست نفره روی ارتفاعات هستند؛ يك ماشين هم همراهشان بود كه يك دوشيكا روی آن بسته بودند. به محض اينكه گفتم: رفتند طرف سنته؛رفتند تعقيب آنها. من هم دنبالشان رفتم، مسئول گروه به بزرگ روستا گفت: آنها آمدند توی روستای شما، اسرا را هم آوردند همين جا، برو بهشان بگو اگر گروگانهارا همين امشب آزاد نشن، كاوه خودش مي یاد و آن وقت هر چه ديدند از چشم خودشان ديدند، مامور روستا و چند تا ديگر از اهالی به دست و پا افتادند و گفتند: ما خودمان می ريم با آنها صحبت می كنيم، فقط شما يك ساعت مهلت بدين. ساعت هفت، هشت شب بود كه ريش سفيدهای روستا ، اسرا و آنهايی را كه تسليم شده بودند، آوردند و تحويلمان دادند.

*************



27- نيروهای كاوه ، محمد يزدی

هر چه از دور بوق زد و چراغ داد، نرفتيم كنار، وقتی ديد ما از رو نمی رويم، مجبور شد بايستد. گفتم: حتماً بايد امشب بريم سقز، ماشين گيرمان نيامد، ما رو با خودتون مي برين ؟ اينطور كه معلوم بود با مسئوليت خودشان از دژباني رد شده بودند. نفر كنار راننده وقتی اسراء ما را ديد، با خنده گفت: شما چكاره ايد؟ گفتم: بسيجی هستيم ، اشاره كرد و سوار شديم.نقشه ی بزرگی را وسط اتاق پهن كرده بودند، چند نفر هم نشسته بودند دورش، يكهو چشمم افتاد به همان دو نفری كه ما رابا ماشين شان تا اينجا آورده بودند، تا ديدنمان خنديدند. راننده جيپ رو كرد به محمود گفت: آقای كاوه اينها كی ان؟ محمود گفت: اينها دو تا از مربيهای مشهدی هستند كه قبلا سقز بودند، حالا هم من ازشان خواستم تا خودشون رو برای عمليات برسونند. محمود پرسيد: ببينم آقای كاظمی(1) مگه شما همديگر را می شناسين؟ گفت: بله، هم من می شناسمشون، هم حاج آقا بروجردی(2)، آقای بروجردی رو كرد به كاظمی و گفت: از همون اول حدس زدم كه اينها بايد نيروهای كاوه باشن و گرنه اون طور اصرار نمی كردن برای اومدن.

1- ناصر كاظمی: اولين فرمانده ی تيپ ويژه شهدا که بعدها در عمليات پاكسازی پيرانشهر- سردشت به شهادت رسيد.

2- محمد بروجردی: فرمانده ی قرارگاه حمزه سيدالشهدا و يكی از بنيانگذاران تيپ ويژه، بعدها به شهادت رسيد.

*************



28- يك تشخيص به موقع ، عبدالحسين دهقان

رحيم صفوی(1) پرسيد: اسمتون چيه؟ محمود گفت: كاوه هستم. تا اسم كاوه را شنيد چند لحظه مات و مبهوت خيره شد به محمود، بعد هم به دقت شكل و شمايلش را نگاه كرد. اسم و آوازه ی كاوه حتی تا ستاد كل سپاه هم رسيده بود. آقا رحيم وقتی به خودش آمد، بدون معطلی دستش را دراز كرد و حكم محمود را گرفت، گفت: شما حق ندارين بريد جنوب، بايد از همين جا برگرديد كردستان! محمود گفت: مشكلاتی تو كردستان، جلو را همون هست كه ما رو توی تنگنا گذاشته و نمی تونيم اون طور كه بايد اونجا كار كنيم. پرسيد: چه مشكلاتی؟ محمود گفت: تو خود سپاه يك سری مشكلات داريم، ادوات و مسئولين از ما پشتيبانی نمی كنندو بعضی وقتها هم سد راهمون می شوند، آقا رحيم گفت: شما برگرديد كردستان، بنده از همين حالا به شما اختيار تام می دهم، هر اداره و مسئولی كه همكاری نكرد، كافيه فقط معرفی اش كنی تا ما باهاش برخورد لازم را بكنيم. محمود گفت: پس اجازه بدین برای سه ماه هم كه شده برم جنوب، عمليات كه تمام شد برمی گردم،چیزی گفت كه ديگه محمود ساكت شد. گفت: آقای كاوه! اصلا برای سه روز هم شما را نمی گذاريم بريد جنوب، همين الان مستقيم بريد کردستان

1- سردار سرلشگر پاسدار رحيم صفوی: فرمانده ی كل سپاه پاسداران ايران.

*************



29- كشف بزرگ ، جاويد نظامپور

ناصر كاظمي آهی كشيد و از روی افسوس گفت: اين عمليات(1) تموم شد و باز من شهيد نشدم، اولين باری بود كه از او چنين حرفی را مي شنيدم، همه سراپا گوش شدند و خيره به او. گفت: البته اگر نتونم با خون خودم خدمتی به اسلام بكنم و شهید نشم خيلی نگران نيستم. اين حرف بيشتر مايه تعجب شد، ادامه داد: من كاری برای جمهوری اسلامی كردم كه اميدوارم حق تعالی نظر عنايتش را شامل حالم كند، من هم مثل بقيه حسابی كنجكاو شده بودم! گفت: اون كار اينه كه من كاوه را برای جمهوری اسلامی كشف كردم و يقين دارم كه كاوه می تواند مسئله كردستان را حل كند.

1- عمليات آزادسازی سد بوكان

*************



30- جان های باارزش ، سيد محمد موسوی

يك بار می خواستيم از جاده ای عبور كنيم .قبل از رسيدن ما ضد انقلاب تو جاده مين گذاشته و فرار كرده بود.ِمی بايست به سرعت تعقيبشان می كرديم، بهترين راه حل ،راهی بود كه كاوه پيشنهاد كرد، گفت: بريد از تو روستا تراكتور بياريد، سريع رفتيم يك تراكتور را با راننده اش آورديم. به اصرار محمود، راننده برخلاف ميل از تراكتور پياده شد. محمود يكی از سربازهای تيپ را كه به رانندگی وارد بود نشاند پشت فرمان، براي اين كه او دلگرم باشد و ترسش بريزد خودش هم نشست روی گلگير، من و چند تا از بچه های تخريب رفتيم جلوی ماشين را سد كرديم.

خطرناكه آقا محمود، لبخندی زد و گفت: نمی خواد حرص و جوش بخوريد، برين كنار! شروع كرديم به اصرار كه، اجازه بده ما كنار دست راننده بشينيم، شما پياده شين. گفت: اگه جون من برای شما ارزش داره، جون شما و اين سربازها هم برای من ارزش داره. بعد يك درگيري درست و حسابی،با گرفتن دو سه اسير و چند كشته، به مقرمان بازگشتيم.

*************



31- پيچ آخر، غلامعلی اسدی

بچه ها در جاده سنگر گرفته بودند و آنها آن طرف از لابلای درختها و صخره ها تيراندازی می كردند. كاوه سريع اوضاع را بررسی كرد. بند پوتينهايش را محكم بست، گفت: من می رم دوشيكا را بيارم. بروجردی گفت: اين كار عملی نيست، درجا تكون بخوريم می زننمان، تو چطور می خواهی از جلوی اين همه آدم ... ، كه كاوه مجال نداد و با گفتن ذكر مقدس «يا علی» مثل فنر از جا جهيد؛ با سرعت شگفت آوری روی جاده می دويد، گويا دشمن تمام سلاح هايش را بكار انداخته بود تا نگذارد او قسر در رود، به پيچ آخر كه رسيد نفس را حتي كشيدم، تحرك ضد انقلاب كم شده بود، انگار دیگر كار را تمام شده مي دانستند و مي خواستند به راحتي اسيرمان كنند. در همين وضعيت سر و كله ی ماشين دوشيكا پيدا شد، دوشيكاچي پشت سرهم تيراندازي مي كرد و مي آمد جلو. ماشين كه نزديكم رسيد، ديدم كاوه كنار دست دوشيكاچي ايستاده، دائماً با اشاره ی دست مي گفت كجا رابزند، وقتي به خودم آمدم همه داشتند تيراندازي مي كردند، اگر هوا تاريك نمي شد، تا هر كجا كه فرار مي كردند، مثل سايه تعقيبشان مي كرديم. رعب و وحشتي كه بعدازاين ضد كمين، تو دل ضد انقلاب افتاد، باعث شد كه ديگر جرأت نكنند براي ما كمين بگذارند، آن هم توي جاده ی اصلي.

*************



32- تاكتيك موثر، احمد منگور كردستاني- پيشمرگ كرد مسلمان

گفتم: من كه سر در نمي یارم سليم، دارن ما رو مي زنن، اون وقت كاوه مي گه هيچ كس حق نداره تيراندازي كنه! تپه، تپه ی صافي بود، نه درختي داشت و نه صخره اي كه بشود در پناه آن سنگر گرفت؛ هر چه دور وبرم را نگاه مي كردم، اثري از ضد انقلاب نمی دیدم، ما فقط صداي تيراندازي هايشان را مي شنيديم، لحظات به كندي مي گذشت و ما بايد تا صبح صبر مي كرديم. نزديك صبح ضد انقلاب اطمينان پيدا كرده بود كه همه مان كشته شده ايم و يا فرار كرده ايم، اين را از قطع شدن تيراندازي هایشان فهميدیم. كاوه، دهقان را صدا زد و گفت: با بچه ها بلندشو و بكش جلو، اصغر محراب(1) را هم با يك دسته ی ديگر، از طرف ديگر روانه كرد؛ با آرايشي كه كاوه به بچه ها داد، زديم به دشمن. ضد انقلاب با ديدن ما كه به طرفشان تيراندازي مي كرديم، مات و مبهوت شروع كردند به فرار. آن شب اگر طرح كاوه را اجرا نمي كرديم، جايمان را لو مي داديم؛ ضد انقلاب با بستن دره قاسم گراني(2) محاصره مان مي كرد و همه ی بچه ها را به شهادت مي رساند.

1- فرمانده ی تيپ قائم(عج) که بعدها به شهادت رسيد.

2- از روستاهاي حوالي پيرانشهر.

*************



33- وداع آخر ، شهید ناصر ظريف

نزديك ظهر محمود ناراحت و نگران آمد پيش من، گفت: می گن حاجي بروجردي رفته روي مين، سريع برو ببين چه خبر شده! باريكه اي از خون، از گوشه لب بروجردي جاري بود. آنقدر آرام شهيد شده بود كه فكر كردم خوابيده است. تا رسيدم مهاباد سراغ كاوه را گرفتم، گفتند: رفته تو مسجد، همه را جمع كرده و داره دعاي توسل مي خونه، سريع رفتم توي مسجد، تا چشمش به من افتاد آمد سراغم، گفت: چه خبر، حاجي وضعش چطوره؟ آنقدر با تشويش حرف مي زد كه نتوانستم خودم را كنترل كنم و زدم زير گريه، همين كافي بود تا او بفهمد چه مصيبتي نازل شده، چنان بي پروا و بلند زد زير گريه كه همه فهميدند چه خبر شده، آن روز تمام هوش و هواسم به محمود بود. با وجود مجروحيتي كه داشت، مثل يك شخص پدر از دست داده، گريه مي كرد.

*************



34- كار ناتمام ، مصطفي ايزدي

يك روز تودفترم نشسته بودم كه محمود همراه علي قمي(1) وارد شد. بعد از احوالپرسي گفتم: خيلي از كارهامون زمين مونده، با رفتن بروجردي تيپ ويژه شهدا هم بي فرمانده شده، بايد فكر چاره باشيم. سرش را بلند كرد و گفت: با شرايطي كه پيش آمده ما بايد عمليات را ادامه بدهيم، نبايد بگذاريم جاي خالي بروجردي احساس شود، با تعجب نگاهش كردم، از رنگ صورتش معلوم بود كه هنوز حالش خوب نشده و خيلي درد مي كشد، مصمم تر از قبل گفت: پاكسازي جاده مهاباد - سردشت رو ادامه مي ديم، انشاا... كار رو تموم مي كنيم و رفت. پاكسازي جاده از همان جائي كه با شهادت بروجردي رها شده بود، از سر گرفته شد. زودتر از آنچه كه فكر ش را مي كرديم جاده آزاد شد.

1- جانشين تيپ ويژه شهدا که در مرداد ماه سال 1363 به شهادت رسيد.

*************



35- مهمان عزيز ، عليرضا خطي

فكر كرديم نقده هم مثل جاهاي ديگر است كه بايد اسلحه و تجهيزات توي شهر ببریم، اما وقتي برخورد مردم و خصوصاً ترك هاي نقده را ديديم، حسابي شرمنده شديم. آنها هر كجا كه ما را مي ديدند كلي احتراممان مي كردند. وقتي مي خواستيم از مغازه اي خريد كنيم، پول قبول نمي كردند، مي گفتند: شما مهمان هاي ما هستيد، مهمان هاي عزيز. مخصوصاً وقتي مي فهميدند كه ما نيروهاي تيپ ويژه هستيم و محمود كاوه فرمانده مان هست، اين احترام و تحويل گرفتن خيلي بيشتر مي شد. وقتي مي آمديم پادگان جيب هایمان پر بود از آجيل هايي كه مردم با هزار تعارف داده بودند.

*************



36- در خاطر كوهها ، رضا ريحاني

گفتم: آقا محمود اگه مردم تو رو فراموش كنن! اين كوهها فراموشت نمي كنن. گفت: چظور مگه؟ گفتم: به دستور تو، سربازهای امام روی خيلي از قله هاي كردستان نماز خواندن، اين تو بودي كه كلمه اشهد ان لا اله الا... و علي ولي ا... رو ،در بيشتر اين كوهها طنين انداز كردي. بچه ها مثل اينكه منتظر بودند كسي سر حرف را باز كند، همه شروع كردند به زدن حرفهايي از همين دست. چهره اش نشان مي داد كه از اين حرفها خوشش نيامده، گفت: ما بدون امام چيزي نيستيم، امام همه چيز را از خدا مي دونن.كمي مكث كرد و گفت: از اين حرفها هم ديگه كسي نزنه و گرنه كلاهمون مي ره تو هم.

*************



37- مرد جنگ ، فاطمه عمادالااسلامي

ساعت 8 از تهران راه افتاديم سمت مشهد، محمود طوري رانندگي مي كرد كه انگار مي خواست پرواز كند. هنوز رويم درست و حسابي با او باز نشده بود، آخر تازه ديروز عقد كرده بوديم. يكبار خجالت را گذاشتم كنار و گفتم: چرا اينقدر با سرعت مي رين آقا محمود؟! لبخند زد، نگاهي كرد و بهم گفت: كم كم علتش را مي فهمي. پاپي اش شدم كه علت را بدانم، آخرش در حالي كه سعي مي كرد مراعات حال مرا بكند، گفت: بايد برم منطقه، حقيقتش، اين چند روزه خيلي از كارهام عقب افتادم! حيرت زده پرسيدم: به همين زودي مي خواي بري؟ گفت: آره ديگه، بايد برم، گفتم: تازه هنوز اول ازدواجمونه، چند روز بمون بعدش برو. گفت: من هم خيلي دوست دارم بمونم، شايد بيشتر از شما، ولي وظيفه و تكليف چيز ديگه ايه، شما هم بايد تو فكر وظيفه و تكليف باشي تا انشاا... هر دومون بتونيم رضاي خدا رو بدست بياريم.

*************



38- فرمانده عجيب ، احمد رادمرد

پيرمرد كه زل زده بود توي صورت كاوه، بروبر نگاهش مي كرد، يك نگاه به كاوه مي كرد يك نگاه به ما. فكر مي كرد داريم سربه سرش مي گذاريم. با ترسي كه محمود تو دل ضد انقلاب انداخته بود، مردم و حتي خود ضد انقلاب هم تصور مي كردند كاوه آدمي هست با ريش بلند و هيكلي آن چناني. يكي از بچه ها گفت: كاكا! به خدا همين خود كاوه هست، فرمانده ی ما كه تو دنبالشي همينه. كاوه رو كرد به پيرمرد و گفت: چكار داري بابا؟ پيرمرد وقتي فهميد فرمانده ما همان است كه با او صحبت مي كند. خودش را انداخت روي قدمهاي محمود و بلند بلند شروع كرد به گريه. كاوه خم شد تا پير مرد را بلند كند، نتوانست، محكم به پايش چسبيده بود، پير مرد هي مي گفت: بچه ها م فداي شما، قربان شما برم. وقتي آرامش كرديم، سر درد دلش باز شد، گفت: به خدا قسم از شادي، دلمان مي خواد بتركه كه شما پاسدارها آمدين از دستشان نجاتمان دادين، زن و بچه هايمان را خلاص كردين؛ اونا امانمان را بريده بودن. مي گفت و گريه مي كرد.

*************



39- قربان سركاوه ، محمود سليم تيموري- پيشمرگ كرد مسلمان

درگيري كه تمام شد وارد روستا(1) شديم. بين مجروحين يك نفر بود كه اسلحه و تجهيزات نداشت، سر و وضع خاصي داشت، صحبت هم نمي توانست بكند، يك روستايي را آورديم شناسايي اش كند، تا او را ديد گفت: اين ديوانه است. هر كارش كرده بودند تا با بقيه به كوه برود نرفته بود، بچه هاي بهداري با آمبولانس به بيمارستان مهاباد فرستادنش. عمليات كه تمام شد، برگشتيم مهاباد. زن و بچه ام مهاباد بودند، آمدم از كاوه خداحافظي كنم، گفت: كاك سليم! قبل از اين كه بري خانه، يك كاري براي من انجام بده، خيلي خوشحال شدم با خودم گفتم: كاوه چه كاري داره كه از من مي خواد براش انجام بدم، گفت: برو بيمارستان از آن مجروح سري بزن، سلام منو بهش برسون. منظورش همان ديوانه بود. ادامه داد: خبرش را پادگان كه آمدي بهم بده. يك كيسه برنج آورد، چند كيلوگرم روغن هم داد تا ببرم براي پدرش.

1- روستاي زيراندول از حوالي مهاباد.

*************



40- مسکّن آسماني ، حسن عماالاسلامي

از وقتي بچه ها فهميده بودند كه من برادر خانم كاوه هستم، مهرباني شان نسبت به من بيشتر شده بود. يك روز تصادفي محمود را تو گوشه ی دنجي از پادگان ديدم. با كلي شك و ترديد جلو رفتم، سلام و احوالپرسي كردم، شك و ترديدم از اين بود كه شايد بازهم تحويل نگيرد و سرد برخورد كند، ولي برعكس روزهاي قبل ديدم گرم گرفت، گفت: حسن، تا مي توني اطراف من نيا و خيلي چيزها را از من نخواه! آهي كشيد و انگار كه بخواهد حرف دلش را بگويد، ادامه داد: از اينها گذشته، وقتي تو هي بيايي پيش من، مي ترسم نتونم از پس فرماندهي و مسئوليتي كه خدا و اهل بيت (ع) از من خواستند بر بيام و در نهايت، بين تو و بقيه تبعيض قائل بشم و خداي ناكرده، بكنم اون كاري رو كه نبايد، حرفهايش عين يك مسكّن آسماني آرامم كرد. آن روز، وقتی خواستيم از هم جدا بشيم گفت: مطمئن باش تو همون ارج و قربي رو پيش من داري كه بقيه ی نيروها دارن، چه بسا كه تو رو هم بيشتر دوست داشته باشم، من هر كسي رو به واحد اطلاعات و گردانهاي رزمي معرفي نمي كنم...روزهاي بعد فهميدم كه چند نفر ديگر از اقوام و خويشان محمود تو تيپ خدمت مي كنند، با كمي تحقيق دريافتم كه محل خدمت هر كدام از آنها هم بدون استثناء، در گردانهاي رزمي است.

*************



41- جنگ رواني ، علي صلاحي

مي گفت: همان روزهاي اول كه به عنوان فرمانده سپاه سقز معرفي شدم، يك اعلاميه نوشتم و دادم بچه ها از رويش تكثير كردند؛ بعد هم گفتم كه توي شهر پخشش كنند. در آن اعلاميه يك جمله از حضرت امام نوشته بودم كه :«ما با كفر مي جنگيم، نه با كرد»، و از مردم خواسته بودم تا براي ايجاد آرامش و امنيت، با ضد انقلاب همكاري نكنند. بعد هم به ضد انقلاب توصيه كرده بودم كه بيانيه ی خودشان را تسليم كنند و امان نامه بگيرند، و گرنه با آنها مي جنگيم و جواب تيركلاش را با آرپي جي و 106 مي دهيم. اين در واقع يك جنگ رواني بود كه باعث شد مردم بدانند ما صف آنها را از ضد انقلاب جدا مي دانيم، چند روزي نگذشت كه ضد انقلاب با يك تاكتيك حساب شده، چند درگيري در جاهاي مختلف شهر بوجود آورد. قصدشان اين بود که ما را تا جايي كه خودشان مي خواهند بكشانند و بعد از آن، از همه طرف به ما حمله كنند؛ اما هر بار باسازماني كه از قبل طراحي كرده بوديم، سراغشان مي رفتيم. طوري كه يكبار هم در محاصره آنها نيفتاديم و واقعاً جواب تيرهاي كلاش را با موشك آرپي جي مي داديم. كومله و دمكرات وقتي ديدند جز دادن تلفات، چيز ديگري عايد شان نمي شود، حساب كارشان را كردند و دور سقز خط كشيدند.

*************



42- افسري كاركشته ، محمد بهشتي خواه

خاطرم هست يك روز تو پادگان جلسه داشتيم، آن روزهر كدام از مسئولين و فرماندهان، شروع كردند به دادن گزارش از وضعيت نيروهاي تحت امرشان، بعضي از بي انضباطي نيرو گله مي كردند و مي خواستند كه دفتر قضايي با آنها برخورد بكند، من ساكت نشسته بودم و چيزي نمي گفتم، كاوه رو كرد به من و با خنده پرسيد: شما چرا ساكت نشستي؟ لابد آدم بي انضباط توي ادوات پيدا نمي شه! گفتم: تو ادوات كسي بي نظمي نمي كنه، چون مي دانند روز آخر به حسابشون رسيدگي مي كنیم، چند وقتي هست اين برنامه را اجرا مي كنيم، خوب هم جواب مي ده، كاوه يكدفعه عصباني شد و با تشر گفت: تو خيلي اشتباه مي كني اين كار را مي كني، تو با اين كارت حق پدرو مادر و بچه هايشان را غصب مي كني، و بعد با لحن جدي تری گفت: آخرين باري باشه كه اين كار را مي كني.

*************



43- عكس العمل حساب شده ، سيد محمد

راننده كاميونها مي گفتند: اگه ما رو اعدام هم بكنين، با اين همه مهمات به خط مقدم نمي رويم! وقتي صحبتها و اعتراضات آنها تمام شد، كاوه شروع كرد به صحبت، گفت: ما اينجا هيچ كس را با زور به خط نمي بريم، خيلي از اين بچه ها كه الان مي بينيدشون، براي رفتن به خط گريه مي كنن، سعي شون اينه كه از هم سبقت بگيرند. بعد هم بدون اينكه يك كلمه درخواست ماندن از آنها بكند، گفت: انشاا... سعي مي كنيم بار كاميونها تون رو همين جا خالي كنيم. كاوه وقتي ازدهام بچه ها را ديد، گفت: بهتره بريم دفتر ما، بقيه حرفها را آنجا مي زنيم. نيم ساعت نگذشته بود كه جلسه كاوه با آنها تمام شد و همه شان آمدند بيرون، بعضي هایشان داشتند گريه مي كردند. نمي دانم آن روز كاوه به آنها چه گفته بود كه از اين رو به آنرو شدند. همان روز كاميون ها همه ی مهمات را رساندند منطقه.

*************



44- راز آن دستور ، علي ايماني

نيروهاي دشمن و نيروهاي ضد انقلاب دست، به دست هم داده بودند و هم زمان آتش شديدي مي ريختند. از طرفي هم بالگردهاي توپ دارشان ما را از بالا گرفته بودند زير آتش. كاوه گاهي با وسواس خاصي دوربين مي كشيد روي مواضع دشمن، گاهي هم از طريق بي سيم با علي قمي صحبت مي كرد و وضع دقيق نيروها را جويا مي شد. بعد از نماز ظهر تصميمي گرفت كه هيچ كدام از ما دليلش را نفهميديم. مسئول قبضه ميني كاتيوشا را صدا زد. نقشه اي را پهن كرد روي زمين و نقطه اي را به او نشان داد. گفت: اين سه راهي را بكوب، كاوه ايستاده بود نزديك او و هر چند لحظه فرياد مي زد: رحم نكن، مهات بده، بزن، بزن! طولي نكشيد كه علي قمي تماس گرفت، صدايش هيجان و شادي خاصي داشت، گفت: محمود جان! ما رسيديم روی ارتفاعات، تمام هدفها را گرفتيم. گل از گل محمود شكفت و به سجده افتاد، يادم هست همان روز مطلع شديم حدود 300 نفر از عراقيها و ضد انقلاب، در سه راهي پشت سياه كوه، به درك واصل شده اند و اين براي همه عجيب بود. راز آن دستور كاوه پس از سالها هنوز برايم كشف نشده باقي مانده است.

*************



45 - مجروحيت ويژه ، علي شمقدري

دست راستش مجروح شده بود. آمده بود ملاقات آيت ا... خامنه اي كه آن موقع رئيس جمهور بودند، حدود نيم ساعت با هم بودند. شب پيش من ماند، تا ساعت يك نيمه شب مرتب اين طرف و آن طرف تلفن مي زد و كارهايش را دنبال مي كرد، در ضمن دستوراتي هم مي داد، ديدم اينطوري نمي شود خوابيد، ناچار تو اتاق ديگري بردمش ، يك تلفن هم گذاشتم جلويش، تا خود سحر هر وقت از خواب بلند مي شدم، بيدار بود و به جاهاي مختلف زنگ مي زد، آن شب اصلا نخوابيد. بعدها آقا راجع به ملاقات آن روزشان با محمود مي گفتند: من به آنهايي كه دستشان مجروح است حساسيت دارم، ازش پرسيدم دستت درد مي كند و او گفت: نه ، مي گفتند: اينكه انسان دردش را كتمان كند مستحب است.

*************



46 - لحظه ی نفس گير ، حسن عمادالاسلامي

وقتي خبر شهادت قمي تو بچه ها پيچيد، بقدري تو روحيه شان اثر كرد كه همه زمين گير شدند. تو يك بلاتكليفي شديد به سرمي برديم كه ناگهان محمود رسيد. فكرش را هم نمي كردیم كه به اين سرعت خودش را برساند، آن هم با دست مجروحي كه چند روز پيش توی عمليات «ليله القدر» گلوله خورده بود. سريع پياده شد و بدون معطلي داد زد، شما چرا نشستيد؟ ياا... بلند شيد و بعد خودش از همان روي جاده شروع كرد به دويدن به سمت ضد انقلاب؛ گويي همه جان تازه اي گرفته بودند ، نه تنها نيروها را از زمين بلند كرد، بلكه به آنها حالت تهاجمي هم داد، داشت با بي سيم صحبت مي كرد كه بازويش تير خورد، چيزي نگفت، اما خون همه آستينش را سرخ كرد، حالا ديگر نيروهاي كمكي رسيده بودند و دوشيكاچي ها هم كشيده بودند جلو. حضور پرصلابت محمود و تدابير ويژه ی او کار خودش را كرده بود. آن روز تا قبل از غروب كار يكسره شد و باقيمانده ی نيروهاي ضد انقلاب با بجا گذاشتن كلي تلفات ، فرار را بر قرار ترجيح دادند.

*************



47- حتي در منطقه... ،ماه نساء شيخي

جلو پادگان، عده زيادي از بچه هاي رزمنده جمع شده بودند براي استقبال از ما، بين آنها دنبال محمود مي گشتم، ولي پيداش نكردم؛ سراغش را كه گرفتم گفتند: ديروز رفته عمليات.نزديك غروب از عمليات برگشت، نيم ساعت پيش ما نشست، بعد عذرخواهي كرد و رفت تو ساختمان كناري. از يكي از دوستانش پرسيدم: اون ساختمون مال چيه؟ گفت: بهش مي گن اتاق نقشه. آن شب عقربه هاي ساعت رسيد به دوازده شب، او نيامد، دو - سه دفعه تا جلو آن ساختمان رفتم ولي هنوز سرگرم كارشان بودند. خواستم اعتراض بكنم كه پدر محمود گفت: خدا رو شكر مي كنم كه همچين پسري نصيب من شده، صبح روز بعد محمود آمد پيش ما براي عذر خواهي، و بعد هم همراه بقيه راهي عمليات شد. دو روز بعد وقتي برگشت، كه ما سوار اتوبوس شده بوديم و داشتيم برمي گشتيم. وقتي اتوبوس راه افتاد، من به اين فكر مي كردم كه حتي در منطقه هم نمي شود او را سير ديد.

*************



48- گردنه قوشچي ، محمد بهشتي خواه

فاصله ما با ضد انقلاب چيزي كمتر از ببيست، سي متر بود. همان اول كار، سه تا شهيد داديم و يكي دو تا مجروح، چند متري آمدم عقب تر. نيروها همه زمين گير شده بودند و مجروهها هم مانده بودند بين ما و ضد انقلاب. حسابي دست و بالم را گم كرده بودم كه كاوه رسيد؛ تا وضع را اينطوري ديد، به يكي از آرپي جي زنهاي گردان گفت: بلند شو بزن! آرپي جي دستش روي ماشه بود كه يك تير قناسه خورد تو پيشاني اش، كاوه منتظر نماند كه كمك آرپي جي زن و يا يكي ديگر از بچه ها كار را تمام كند، درست كنار شهيد ايستاد، رفتم آرپي جي را ازش بگيرم، نداد؛ داد زدم: پس حداقل جاتو عوض كن ... حرفم تمام نشده بود كه صداي خشك شليك آرپي جي پيچيد توی گوشم. روحيه بچه ها از اين رو به آن رو شد، آرپي جي دوم و سوم كه شليك شد، همه ی بچه ها بلند شدند و حالت تهاجمی گرفتند. ا... اكبر مي گفتيم و جلو مي رفتيم، در عرض چند دقيقه اوضاع به نفع ما تغيير كرد.

*************



49- سيد كان ، محمد بناء رضوي

گفتم: توی اين شناسايي اون قدر جلو رفتيم كه صحبت نگهبانها رو شنيديم، حتي دستمون رو هم به سيم خاردارهایشان زديم. گفت: شما امشب با كاك احمد، دو نفري بريد سيدکان، مي خوام از داخل شهر هم برام خبر بيارين، همه با تعجب داشتند محمود را نگاه مي كردند، آخر براي رفتن به داخل شهر بايد از جلوي چند تا پايگاه دشمن مي گذشتيم و كمين هاي زيادي را هم رد مي كرديم؛ محمود طبيعي تر از قبل گفت: مي رین تمام مساجد و حسينيه ها را شناسايي مي كنين! انشاا... وقتي شهر رو گرفتيم، مي خوايم نيروها رو اون جا مستقر كنيم، تعجبم بيشتر شد. ما هنوز عمليات نكرده بوديم، ولي كاوه در فكرش، سيد كان را هم تصرف كرده بود. دم دماي غروب آماده رفتن شده بوديم كه كاوه پيغام فرستاد ، نمي خواد برين. اينطور كه بعدها فهميديم، عراق تحركاتي از خودش نشان داده بود و منطقه حساس شده بود، رفتن ما مي توانست باعث لو رفتن عمليات شود.



*************

50- اولين حمله ، علي اسلامي

يك روز به خودم جرأت دادم و از او پرسيدم: از كجا شروع كردي كه كاوه شدي؟ گفت: از يك عمليات شروع شد، محل عمليات يك روستا بود؛ براي پاكسازي بايد تپه اي را كه مشرف به آنجا بود تصرف مي كرديم، اين ماموريت به من و چند نفر ديگر داده شد، به نزديك ارتفاع كه رسيديم، ديديم چند نفر ضد انقلاب هم به سمت همان ارتفاع بالا مي روند، بدون معطلي درگير شديم. غير از چهار - پنج نفر پيش مرگ كرد كه با من بودند، بقيه فرار كردند، به بچه هاي پائين هم گفته بودند كاوه شهيد مي شود. تا به بالاي ارتفاع رسيديم، يك ضد انقلاب كشته شد و بقيه شان فرار كردند. بلافاصله چند تا ا... اكبر گفتيم و به نيروهاي پايين اشاره كردم بيايند بالا. صحبتش تا به اينجا رسيد خنديد و ديگر چيزي نگفت.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 
 
 
 
 
165624.jpg
عمليات بيت المقدس (بازپس گيرى خرمشهر)
عمليات بازپس گيرى خرمشهر با نام بيت المقدس كه از تاريخ دهم ارديبهشت ۱۳۶۱ به مدت ۲۶ روز در جنوب غربى اهواز انجام گرفت يكى از درخشانترين كارنامه هاى عملياتى نيروهاى مسلح جمهورى اسلامى ايران عليه ارتش عراق به شمار مى رود كه افزون برپايان دادن به ۱۹ ماه اشغال نظامى قسمتى از حساس ترين نقاط خوزستان، ضربه اى قاطع به نيروهاى عراقى وتوان وميل جنگجويى آنان وارد آورد. بى دليل نبود كه بيست روز پس از پايان اين عمليات ، صدام حسين تحت تأثير ضربه كمرشكنى كه اين شكست برارتش وى وارد نموده وهمچنين به جهت بيم از آسيب پذيرى بيشتر درمقابل تهاجمات گسترده تر نيروهاى مسلح جمهورى اسلامى ايران، در پوشش شعار صلح طلبى ولزوم آمادگى براى نبرد با اسرائيل به مناسبت اشغال جنوب لبنان درآستانه تشكيل كنفرانس سران كشورهاى غيرمتعهد، به صورت يك طرفه اعلام آتش بس داد و دست به عقب نشينى عمومى از ساير مناطق اشغالى زد و شكست خفت بار خودو بويژه از دست دادن خرمشهر را ، يك عقب نشينى تاكتيكى عنوان نمود. جالب اينجاست كه صدام پس از بازپس گيرى خرمشهر از شدت ناراحتى بسيارى از افسران وفرماندهان عالى رتبه ارتش عراق را اعدام يا مجازات كرد.
اجراى عمليات بيت المقدس بامساحت ۶۰۰۰كيلومترمربع، از نظر وسعت در طول جنگ تحميلى نظير نداشت. همچنين گذراندن ۲۶روز عملياتى زير حملات مكرر وپاتك هاى سنگين و متعدد دشمن درمراحل مختلف و دفع دليرانه آنها، نشان دهنده قصد قطعى و اراده استوار براى كسب پيروزى و تأمين هدفهاو بويژه آزادسازى خرمشهر بود.
از نكات برجسته واستثنايى عمليات ، طرح ريزى واجراى عمليات عبور از رودخانه كارون بود كه يكى از مشكل ترين وپيچيده ترين عمليات رزمى است چرا كه چه از نظر طرح ريزى، چه از نظر اجرا وچه از نظر نياز به تداركات ويژگى هاى خاصى داشت. بويژه آنكه عبور از رودخانه در مقياس وسيع حدود ۵ لشگر و باوجودمحدوديت ها وكمبود تجهيزات متداول در ارتش هاى جهان مشكل مى نمود. به هرحال درسايه عزم راسخ فرزندان غيور اين آب وخاك عمليات بيت المقدس باموفقيت به انجام رسيد.
دراين عمليات بزرگ افزون برانهدام و به غنيمت گرفته شدن انواع ادوات جنگى ، حدود ۱۹ هزار نفر از نيروهاى عراقى به اسارت درآمدند و بيش از ۱۶هزارنفر كشته و زخمى شدند و دست كم دولشگر پياده و زرهى عراق منهدم شد.
نيروى هوايى ارتش در حماسه بازپس گيرى خرمشهر
بى شك يكى از بزرگترين افتخارات نيروى هوايى ارتش مربوط به عمليات بازپس گيرى خرمشهر مى شود. نيروى هوايى به منظور تسريع در هماهنگى هاى موردنياز و پشتيبانى هوايى از عملياتها، ستاد ويژه عمليات جنوب را در دزفول تشكيل داد. اين نيرو براى پشتيبانى هوايى از عمليات بيت المقدس طرح شبح ۳ را تهيه كرد كه براساس آن براى عمليات هاى آفندى ۲۰سورتى و براى وضعيت هاى پدافندى ۸ سورتى پرواز پشتيبانى نزديك هوايى پيش بينى شده بود. همچنين نيروى هوايى آمادگى داشت تا در مواقع بحرانى با تعداد بيشترى به درخواست يكان هاى تك ور پاسخ دهد. دراين طرح همچنين براى عكسبردارى هوايى ، پوشش هوايى منطقه ، حمل آماد و نيرو و تخليه مجروحين پيش بينى هاى لازم به عمل آمده بود. (هربار برخاستن و نشستن هواپيما با بالگرد را سورتى گويند) .
دوهفته پيش از آغاز عمليات ، نيروى هوايى فعاليت هاى شناسايى وعكسبردارى از منطقه را شروع و تا ده روز پس از پايان عمليات و آزادسازى خرمشهر ادامه داد. در روزهاى ۱۱ و ۱۲ ارديبهشت ماه ۱۳۶۱ ، نيروى هوايى از عمليات قرارگاه قدس در جنوب كرخه كور و جفير، پشتيبانى مؤثرى به عمل آورد و در نوزدهم همين ماه طى چندين ساعت وبه استفاده از هواپيماهاى سنگين ترابرى حدود ۶۰۰۰نفر از افراد بسيجى را از مشهد به منطقه حمل نمود كه با توجه به بعدمسافت وتعداد افراد و زمان در نوع خود بى نظير است.
خلبانان شجاع و كاركنان فنى وعملياتى وستادى نيروى هوايى با ۸۹۰ سورتى پوشش هوايى، ۸۷ سورتى پشتيبانى نزديك هوايى و ۲۲ سورتى عكاسى و ۸۴۷ سورتى ترابرى هوايى وحمل صدها نفر مجروح وبا مصرف حدود ۴۸هزار پوند مهمات در پيروزى رزمندگان طى عمليات نقش ارزنده اى ايفانمودند. همچنين سيستم پدافند موشكى اين نيروبه همراه سايريگانهاى پدافند هوايى حدود ۶۰ فرونداز هواپيماهاى عراقى را سرنگون ساختند.
بررسى وضعيت نيروهاى عراقى و ايرانى در منطقه عملياتى بيت المقدس
طى مطالعات قرارگاه كربلا، يگان هاى متجاوز ارتش عراق در منطقه عملياتى بيت المقدس تحت كنترل عملياتى سپاه ۳ عراق به فرماندهى سرلشگر ستاد صلاح الدين القاضى قرار داشت و عمدتاً شامل لشكرهاى ۶ و ۹ و ۳ و زرهى، ۵ مكانيزه ، ۱۱ و ۱۵ پياده وتعداد تيپ زرهى، مكانيزه و پياده مستقل يا مأمور از لشگرهاى ديگر وهمچنين يگان هاى ارتش خلق (جيش الشعبى) بود كه اين واحدهاى نظامى مناطق زير را پوشش داده بودند:
۱ ـ از جنوب رودخانه نيسان، غرب هويزه و جفير
۲ ـ جنوب كرخه كور، جنوب غربى اهواز، (از هويزه تا مناطق جنوب پادگان حميد)
۳ ـ جفير
۴ ـ غرب كارون (منطقه عمومى خرمشهر ـ شلمچه)
۵ ـ غرب جاده اهواز خرمشهر ( از مناطق جنوبى جفير تا شمال شلمچه)
۶ ـ كرانه جنوبى اروند از فاو تا جنوب بصره
افزون بر موارديادشده، نيروهاى عراقى براى پدافند از خرمشهر تدابير بسيار ويژه پدافندى به كاربرده بودند. روش دفاعى دشمن عبارت بود از اتكا به مانع عمده رودخانه كارون در جنوب وشرق كه با استفاده از يك خاكريز بسيار مستحكم كاملاً چسبيده به كناره رودخانه واحداث خاكريزهاى متعدد بلند و تقويت شده درزمين هاى باز شمال و غرب اين شهر تقويت شده بود.
همچنين نيروهاى عراقى باتخريب قسمت عمده اى از ساختمان هاى شهر، به منظور از بين بردن فضا و زواياى كور كه در يك عمليات نفوذى احتمالى و جنگ درون شهرى به زيان او بود، و مين گذارى هاى گسترده درون محوطه هاى تسطيح شده وسنگربندى درون خيابان ها وساختمان هاى باقى مانده و ايجاد خاكريز درداخل شهر، آن را به صورتى دورادور و در رده هاى متعدد به گونه اى سازمان داده بود كه تسخير شهر را امرى غيرممكن و يا حداقل بسيار دشوار وخونين جلوه گر مى ساخت.
در خارج از محدوده شهرى، در شرق و شمال آن وتا مسافتى نزديك ۱۰ كيلومتر، خاكريزهاى متعدد شمالى ـ جنوبى و شرقى ـ غربى براى جلوگيرى از نزديك شدن نيروهاى تك ور به سمت خرمشهر ايجاد كرده وموانع ضد هوابرد وضد هلى برن را عليه فرود نيروهاى چترباز و هلى برن نيروهاى ايرانى در مناطق اطراف شهر كه امكان اجراى چنين عملياتى را داشت سازمان داده بود، بدين ترتيب كه صدها شاخه تيرآهن وميله هاى گوناگون اعم از چوبى وآهنى يا تير چراغ برق، كه از خيابان هاى خرمشهر كنده بود، ونيز تعداد زيادى خودرو را به طورعمودى در زمين كاشته ودر فواصل آنها مين گذارى نموده بود. ارتش عراق همچنين دراين منطقه ودر امتداد خط مرز بين المللى، خاكريز بلندى احداث نموده وقادر بود با باز كردن سدهاى موجود روى رودخانه هاى دجله و فرات و ازدياد حجم آب شط العرب و استفاده از كانال هاى مصنوعى موجود، چه درشرق بصره وچه درجنوب هورالعظيم در مناطق مختلف وبسيار وسيعى از شرق بصره، ايجاد آب گرفتگى نموده وپدافند از بصره را به اين روش آسان و در مقابل فضاى مانورى معابر ومسيرهاى پيشروى نيروهاى ايرانى را در شرق بصره محدود يا مسدود نمايد.
يگان هاى ارتش جمهورى اسلامى ايران وسپاه پاسداران انقلاب اسلامى با بهره گيرى از تجربيات عمليات هاى ثامن الائمه، طريق القدس و فتح المبين، همراه يكديگر در عمليات آزادسازى خرمشهر شركت نمودند وادغام اين نيروها سبب افزايش توان رزمى آنها شد و سرانجام حماسه بازپس گيرى خرمشهر را رقم زد.
165618.jpg
يگان هاى ارتش و سپاه و نيروهاى بسيج مردمى در سه قرارگاه مشترك با فرماندهى مشترك ساماندهى شدند:
قرارگاه قدس
قرارگاه فتح
قرارگاه نصر
ارتش جمهورى اسلامى ايران و سپاه پاسداران انقلاب اسلامى نيروى به استعداد ۱۹۵ گردان را در عمليات بازپس گيرى خرمشهر وارد عمل نمودند كه از اين تعداد ۶۱ گردان مربوط به نيروى زمينى ارتش و ۱۳۴ گردان متعلق به سپاه پاسداران ونيرهاى بسيج بود وبدين ترتيب يك توان رزمى نسبى ۲ به ۱ به وجود آمد.
راهكارانتخاب شده به وسيله قواى مسلح جمهورى اسلامى كه نه تنها براى فرماندهى نظامى عراق، بلكه براى بسيارى از كارشناسان نظامى غيرقابل پيش بينى بود عبارت بود از:
«تك به دشمن با عبور از رودخانه كارون و تأمين سرپل و استقرار نيروى كافى در غرب رودخانه و ادامه بلافاصله عمليات به منظور انهدام دشمن و آزادسازى خرمشهر و ساير مناطق اشغالى غرب كارون»
بدين ترتيب طى تصميم اتخاذشده عبور از رودخانه برعهده دو قرارگاه فتح ونصر (تلاش اصلى) و درگير نگه داشتن دشمن در ساحل جنوبى كرخه كور و نيسان با قرارگاه قدس (تلاش پشتيبانى) گذارده شد. خلاصه عمليات بدين ترتيب بود كه قرارگاه هاى نصر و فتح پس از عبور از كارون و تأمين سرپل، به سمت خط مرز پيشروى نموده و پس از رسيدن به مرز در مناطق محوله خود، تك را به سمت بصره تا كرانه رودخانه اروند ادامه مى دهند و قرارگاه قدس، با درگير نگاه داشتن دشمن، مانع از اين خواهد شد كه دشمن از اين منطقه برداشت نيرو كرده و عليه تلاش اصلى وارد عمل نمايد.
بدين ترتيب بود كه عمليا ت عبور سريع در مقياس وسيع (حدود ۵ لشگر) در عرضى حدود ۴۰ كيلومتر و با وجود محدوديتهاى بسيار از نظر وسايل عبور و ساير امكانات متداول در ارتش هاى جهان اجرا گرديد به طورى كه دشمن كاملاً غافلگير شد و به همين دليل عمليات مذكور در مقام مقايسه با ساير نبردهاى پيشين متمايز گرديد. نتايج كوبنده عمليات بيت المقدس به همراه ضايعات و خساراتى كه طى نبردهاى ثامن الائمه، طريق القدس و فتح المبين به عراق وارد شده بود موجب گرديد تا توانمندى ارتش عراق به شدت كاهش يابد و او را از حالت آفندى به حالت پدافندى درآورد. آثار عمليات بازپس گيرى خرمشهر دركاهش توان رزمى ارتش عراق به حدى بودكه متجاوز از ادامه اشغال برخى مناطق خوددارى كرد و از ترس انهدام كامل نيروهايش، آنان را به خط مرز عقب كشيد. قواى رزمنده در اين عمليات از پشتيانبى هاى بسيار مؤثر توپخانه، هوانيروز، نيروى هوايى، مهندسى، مخابرات و خدمات رزمى برخوردار بودند. يكى از مهمترين پشتيبانى هاى رزمى، توپخانه صحرايى ارتش بود. گرچه به علت عدم ساخت برخى از انواع مهمات توپخانه در داخل و نيز نيازمندى هاى تعميراتى، عمليات توپخانه اى را با مشكلات مواجه مى ساخت، با اين حال يگان هاى توپخانه اى نيروى زمينى در اين عمليات كارآيى و آمادگى رزمى خود را به نحو احسن نشان داده و نقش اساسى و فعال را در پشتيبانى آتش از يگانهاى رزمى ايفا نمودند. در اين عمليات، يگان هاى عملياتى قرارگاه هاى سه گانه با آتش ۳ توپخانه لشگرى و ۲ گروه توپخانه كه شامل ۲۹ گردان توپخانه صحرايى با كاليبرهاى مختلف مى شدند پشتيبانى مى شد. اين تعداد گردان توپخانه داراى دست كم ۵۰۰ قبضه توپ بودند كه همزمان بر روى نيروهاى عراقى آتش مى گشودند.
پايان سخن
آرى ۲۲ سال پيش، خرمشهر با عمليات بيت المقدس و صرف هزينه هاى مادى و معنوى، پشتكار، همدلى، ايثار، تلاش و برنامه ريزى پس از ۱۹ ماه اشغال آزاد شد. اكنون كه چند سطرى در يادآورى گوشه هايى از آن تلاش نوشته شد، شايد لحظاتى از آن حماسه در يادها زنده شود. ولى افسوس، پس از ۲۲ سال شايد بسيارى از فرماندهان، افسران، سربازان، رزمندگان، جهادگران و بسيارى ديگر از دلاوران آن روزها در قيد حيات نباشند ولى ما چه كرده ايم! پرسش از مسئولان بخش هاى حفظ آثار و ارزشها ى دفاع مقدس اين است كه چرا پس از گذشت اين همه سال، نتوانسته ايم درعرصه تأثيرگذار سينما هيچگاه اين عمليات بزرگ تاريخ دفاع مقدس را به تصوير بكشيم. همانطورى كه مستحضريد هنوز هم پس از گذشت ۶۰ سال از جنگ دوم جهانى به منظور يادآورى تلاشها و دلاورى، رنج ها و ناراحتى هاى ملل گوناگون درگير جنگ، فيلم ها و سريالهايى ساخته مى شود كه نه تنها در حيطه تخصصى سينما زبانزد مى شود بلكه از نقطه نظر تاريخى و نظامى نيز بى نظير مى باشد. نمونه هاى نظير نجات سرجوخه رايان، فهرست شيندلر، نبرد استالينگراد، نبرد مسكو، روم شهر بى دفاع و ده ها فيلم و سريال ديگر كه قادر بوده اند بسيارى از موارد مربوط به آن دوران را در قالب فيلمى چندساعته پوشش دهند. اى كاش اين برنامه در مورد دلاورمردى هاى فرزندان اين مرز و بوم در دوران دفاع مقدس به ويژه درباره عمليات هاى بزرگى همچون بيت المقدس به بهترين نحو به تصوير كشيده مى شد، حتى چنانچه لازم باشد از كارگردانان بزرگ و نامدار جهان دعوت شود تا با تهيه فيلمى مناسب، ياد و خاطره حماسه هاى عمليات عظيم بيت المقدس را سالهاى سال پايدار سازند. به طورى كه در زمينه خرمشهر فقط دو فيلم «كيميا» و «سرزمين خورشيد» آن هم درباره سقوط شهر را در كارنامه رسالت تبليغاتى خود نداشته باشيم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

در بامداد 21 فروردين 1378، امير سپهبد علي صياد شيرازي در حال خروج از منزل، به وسيله ي منافقين مسلح در پوشش رفتگر، در برابر ديدگان فرزندش به شهادت رسيد و منافقين كوردل، رسماً اقدام به اين جنايت هولناك را به عهده گرفتند.

 

زندگي نامه

شهيد در سال 1323، در شهرستان درگز ديده به جهان گشود و در سال 1346، موفق به اخذ درجه كارشناسي از دانشگاه افسري شد و سپس در بخش هاي مختلف ارتش، به ويژه در غرب كشور به وظيفه ي پاسداراي از كشور پرداخت. وي پس از طي دوره ي تخصص توپخانه به عنوان استاد، در مركز آموزش توپخانه اصفهان، مشغول به تدريس شد.     

 

شهيد صياد شيرازي در سازماندهي نيروهاي انقلابي ارتش نقش بسزايي داشت. و پس از پيروزي انقلاب، در بحبوحه ي غائله سال 1358 ضد انقلاب در كردستان، به فرماندهي عمليات شمال غرب كشور برگزيده شد و در پاكسازي كردستان به همراه شهيد دكتر چمران و ديگر رزمندگان غيور اسلام نقش مهمي ايفا نمود. پس از خلع بني صدر، براي پايان دادن به ناهماهنگي ارتش و سپاه، قرارگاه مشترك عملياتي سپاه و ارتش را راه اندازي كرد.

 

حكم انتصاب به فرماندهي نيروي زميني

پس از شهادت سرلشكرولي الله فلاحي، امير متعهد، شجاع و فداكار ارتش، كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي نقش ارزنده اي در حفظ انسجام نيروي زميني ارتش و نيز سازماندهي واحدهاي آن داشت و تا هنگام شهادت در جهت حفظ روحيه و توان رزمي نيروهاي تحت فرماندهي خود از كردستان تا خوزستان لحظه اي نياسود؛ در 9 مهر 1360، زنده ياد سرلشكر ظهيرنژاد (فرمانده ي وقت نيروي زميني) به سمت رييس ستاد مشترك ارتش منصوب و امير شهيد سپهبد صياد شيرازي ( با درجه سرهنگي) با حكم امام خميني? قدس سره? به عنوان فرمانده ي نيروي زميني ارتش منصوب شد.       

 

درخواست انتصاب شهيد صياد شيرازي با پيشنهاد رييس شوراي عالي دفاع به شرح زير صورت گرفت:

?محضر شريف فرماندهي كل حضرت امام خميني مدظله العالي. با توجه به انتصاب تيمسار ظهيرنژاد به سمت رياست ستاد مشترك ارتش جمهوري اسلامي ايران به موجب مصوبه شوراي عالي دفاع در جلسه ي فوق العاده نهم مهرماه 1360 بر اساس بند ?د? اصل 110 قانون اساسي، جناب سركار سرهنگ علي صياد شيرازي، فرمانده عمليات شمال غرب به عنوان فرمانده نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران خدمت حضرتعالي پيشنهاد مي گردد.?

رييس شوراي عالي دفاع: اكبر هاشمي رفسنجاني ? نهم مهرماه 1360

امام خميني قدس سره موافقت خود را به شرح زير اعلام فرمودند:

 

بسمه تعالي

?موافقت مي شود.?

روح الله الموسوي الخميني

شهيد صياد شيرازي، امير سرفراز ارتش اسلام با تواني شگفت و روحيه اي كم نظير در سلسله عمليات پيروزمند ثامن الائمه، طريق القدس، فتح المبين، بيت المقدس، رمضان، مسلم بن عقيل، مطلع الفجر، محرم، والفجر 1، 2، 3، 4، ... خيبر و بدر فرماندهي نيروهاي ارتش را بر عهده داشت و در 23 تير 1365، به فرمان امام خميني قدس سره به عضويت شوراي عالي دفاع منصوب شد.

در متن حكم امام خطاب به آن شهيد گرانقدر چنين آمده بود:

?براي فعال كردن هر چه بيشتر و بهتر قواي مسلح كشور ضرورت دارد از تجربه ي اشخاصي كه در متن مسايل جنگ بوده اند، استفاده هر چه بيشتر بشود؛ بدين سبب سركار سرهنگ صياد شيرازي، و وزير سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را تا پايان جنگ به عضويت شوراي عالي دفاع منصوب مي نمايم.?

با توجه به مسؤوليت خطير شهيد صياد شيرازي در شوراي عالي دفاع، بنا به درخواست رياست آن شورا و موافقت امام خميني قدس سره، شهيد بزرگوار (در مرداد 1365) در شوراي عالي دفاع مشغول انجام وظيفه شد و مسؤوليت فرماندهي نيروي زميني ارتش به سرتيپ حسني سعدي واگذار گرديد.

حضرت امام خميني قدس سره در حكم فرمانده جديد نيروي زميني ارتش پيرامون خدمات شهيد سرافراز ارتش چنين فرمودند:

? با تقدير از زحمت هاي طاقت فرساي سركار سرهنگ صيادشيرازي كه با تعهد كامل به اسلام و جمهوري اسلامي، در طول دفاع مقدس از هيچ گونه خدمتي به كشور اسلامي خودداري نكرده و اميد است در آينده  نيز در هر مقامي باشد، موفق به ادامه ي خدمت هاي ارزنده خود بشود...?

شهيد سپهبد صياد شيرازي در 18 ارديبهشت 1366، از سوي امام قدس سره به دريافت درجه ي سرتيپي نايل آمد. امير شجاع ارتش اسلام در مهر 1368، بنا به درخواست رييس ستاد كل نيروهاي مسلح، و با موافقت و حكم فرماندهي معظم كل قوا به سمت معاونت بازرسي ستاد كل و در شهريور 1372 به سمت جانشين رياست ستاد كل نيروهاي مسلح منصوب شد.

شهيد شجاع و ارجمند ارتش جمهوري اسلامي ايران، در 16 فروردين 1378، همزمان با عيد خجسته ي غديرخم به درجه سرلشكري نايل آمد و چند روز بعد، با افتخار شهادت، به درجه ي سپهبدي ارتقا يافت.

شهيد صياد شيرازي پس از دريافت درجه ي سرلشكري خطاب به خانواده اش مي گويد:

?بسيار شاد و خرسندم؛ البته نه به خاطر دريافت اين درجه، بلكه به خاطر رضايتي كه اميد دارم امام زمان(عج) و مقام معظم رهبري از من داشته باشند. مقام، درجه و اسم و رسم در نظر من هيچ جايگاهي ندارد.?

 

قسمت هايي از وصيت نامه ي شهيد سپهبد صياد شيرازي

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و سلم.

انالله و انا اليه راجعون

هذا ما وعدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله. اللهم زدنا ايماناً و ارحمنا. اشهد ان لااله الا الله وحده لا شريك له و أن محمّداً عبده و رسوله ارسله بالهدي و دين الحق و ان الصديقة الطاهرة فاطمة الزهرا، سيدة نساء العالمين و أن علياً أميرالمؤمنين  و الحسن و الحسين و علي بن الحسين و محمّد بن علي و جعفر بن محمّد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمّد بن علي و علي بن محمّد و الحسن بن علي و الحجة القائم المنتظر صلواة الله و سلامه عليهم ائمتي و سادتي و موالي بهم اتولي و من اعدائهم اتبرء و أن الموت و النشور حق و الساعة آتية لا ريب فيها و أن الجنة و النار حق.

اللهم أدخلنا جنتك برحمتك و جنّبنا و احفظنا من عذابك بلطفك و احسانك يا لطيفاً بعباده يا أرحم الراحمين.

خداوندا! اين تو هستي كه قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولايت قرار دادي؛

خدايا! تو خود مي داني كه همواره آماده بوده ام آن چه را كه تو خود به من دادي در راه عشقي كه به راهت دارم نثار كنم. اگر جز اين نبودم آن هم خواست تو بود.

پروردگارا رفتن در دست توست، من نمي دانم چه موقع خواهم رفت ولي مي دانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهي و آن قدر با دشمنان قسم خورده دينت بجنگم تا به فيض شهادت برسم.

خداوندا ولي امرت حضرت آيت الله خامنه اي را تا ظهور حضرت مهدي(عج)، زنده، پاينده و موفق بدار. آمين يا رب العالمين ? من الله التوفيق

علي صياد شيرازي، 19 دي ماه 1371 ? 15 رجب 1413

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 


با گذشت بيش از بيست سال از شهادت مهندس مهدي باکري، هنوز ياد، قدر و منزلت وي در اذهان بسياري از هم‌رزمان او و نيز مردم ايران زنده است. در اين مدت و به ويژه پس از پايان يافتن جنگ تحميلي، دايم بر شخصيت برجسته و اهميت وي و نقش مؤثر او در دوران دفاع مقدس در افکار عمومي افزوده شده است. راز ماندگاري « مهدي» در حيات پس از شهادتش را مي توان «خداجويي»، «اخلاص در عمل» و «استقامت» در مسير راهي دانست که او از ساليان دراز و از روزهاي آغازين زندگاني برگزيده بود. مهدي «دين» را آنچنان که امام خميني (ره) به مردم تعليم داده بود، در رفتار فردي خود پياده کرد و اقدام‌هاي اجتماعي‌اش را بر پايه فهم خود از اسلام ناب محمدي (ص) که منش امام در آن متجلي بود، تنظيم كرد و سرانجام نيز در اين راه در سن سي سالگي به شهادت رسيد و جاودانه شد.

او همچون امام خود، «ارزش حيات را به آزادي و استقلال مي‌دانست» و به خوبي دريافته بود که استکبار حاکم بر جهان، تاب تحمل حکومتي به نام اسلام را در ايران ندارد و بايد براي حفظ اين نظام الهي، به پا خاست و لباس رزم پوشيد و داوطلبانه و در هر کجا که نياز باشد، براي دفاع از جمهوري اسلامي، در برابر متجاوزان جنگيد.
درباره شخصيت برجسته و ممتاز شهيد مهندس مهدي باكري، تاكنون سخنان بسياري گفته شده و مطالب بسياري هم به رشته تحرير درآمده است، ولي هنوز مي‌توان بسياري از نكات و گفتني‌هاي دلنشين، راجع به اين اُسوه دوران را مطرح نمود و به آن پرداخت. حيات کوتاه شهيد باکري به سه دوران متمايز از هم قابل تفکيک است:

1ـ سال‌‌هاي پيش از پيروزي انقلاب اسلامي
مهدي در سال‌هاي 1352 تا 1356، دانشجوي رشته مهندسي مکانيک دانشکده فني دانشگاه تبريز بود و جزو دانشجويان مبارز مذهبي دانشگاه به شمار مي‌رفت. او به خاطر اعدام برادرش، علي به دست رژيم شاهنشاهي، به علت عضويت در يک گروه مخالف شاه، هميشه تحت تعقيب ساواک (سازمان اطلاعات و امنيت دوران شاه) قرار داشت. ساواک مرتب او را احضار مي‌کرد تا از عدم پيگيري راه برادرش، علي توسط وي مطمئن شود.

مهدي با چهره‌اي ساکت و آرام و به گونه‌اي که حساسيت ساواک را تحريک نکند، تلاش خود را در راه مبارزه بر پايه عقيده اسلامي دنبال مي‌کرد. کساني که از نزديک با وي زندگي مي‌کردند، مي‌توانستند به روحيات و کوشش‌هاي او در اين زمينه پي ببرند. وقتي نهضت امام خميني در سال 1356 با شتاب بيشتري، دوباره در بين مردم ايران جريان يافت، او از جمله دانشجوياني بود که تلاش مي‌کرد با تقليد از امام خميني، راه مبارزه را دنبال كند.

2ـ دوران پس از پيروزي انقلاب اسلامي
به محض استقرار نظام جمهوري اسلامي در ايران، او همه وجود خود را براي تثبيت انقلاب، به ويژه در منطقه آذربايجان غربي به کار گرفت. در درگيري‌هايي که ضدانقلاب در کردستان به وجود مي‌آورد، شرکت کرد و براي امنيت مردم کرد، توان خود را به کار گرفت. او در اواسط سال 1360، درحالي که فرمانده عمليات سپاه آذربايجان غربي بود، توانست با برنامه‌ريزي دقيق و تهيه يک طرح عملياتي مناسب و با کمک پاسداران و بسيجيان و همکاري ديگر نيروهاي مسلح، شهر «اوشنويه» را از دست حزب مسلح دمکرات وابسته به صدام آزاد و محيط آذربايجان را براي گروه‌هاي وابسته به حزب بعث، ناامن كند. پيش از آن، نخستين شوراي اسلامي شهر اروميه، او را به عنوان شهردار اين شهر برگزيد. دوران حضور باکري در شهرداري، خاطرات خوش زيادي را از مردمي‌ترين شهردار تاريخ اروميه، در اذهان مردم آن ديار بر جاي گذاشته است.

3ـ دوران جنگ تحميلي
به محض آغاز جنگ از سوي صدام عليه انقلاب اسلامي، مهدي و برادرش حميد، به جبهه‌هاي جنگ جنوب رفته و در ناکام گذاشتن ارتش بعثي به منظور اشغال شهر آبادان، به دفاع از اين منطقه پرداختند. آنان به صورت رزمندگاني تک ور، در شهر آبادان، حماسه‌هاي فراواني آفريدند، ولي حضور جدي مهدي به عنوان يکي از فرماندهان برجسته دوران دفاع مقدس، از زماني آغاز شد که او پيش از آغاز عمليات فتح المبين، به عنوان قائم‌مقام تيپ 8 نجف اشرف، مشغول فعاليت شد. فتح تنگه «رقابيه» به دست رزمندگان تحت هدايت باکري، توانايي مهدي را در طرح‌ريزي‌هاي تاکتيکي و در اجراي موفق عمليات، مشخص ساخت. او در عمليات بيت‌المقدس و آزادي خرمشهر نيز نقش مؤثري داشت.

مهدي همه توان فکري و جسمي خود را در دفاع از اسلام و کشور به کار گرفت و به عنوان يک «داوطلب بسيجي» در جهاد با دشمن بعثي، فرمانده يکي از مهم‌ترين لشکرهاي رزمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد. او به لشکر عاشورا، قدرت و قوت بخشيد و لشکر عاشورا هم، او را نماد و الگوي يک فرمانده پرورش يافته در مکتب امام خميني (ره)، به جهان عرضه کرد. شهيد مهدي باکري دايم در حال تزکيه نفس خود بود. روحيه بسيجي، سادگي، خاکي بودن و ساده‌زيستي از برجسته‌ترين صفات وي شناخته شده است. «دين» بر وجود، افکار، روحيه، و رفتار او حاکم و اسلام را معيار حرکت‌هاي خود قرار داده بود و همه اقدامات خويش را با اين شاخص و معيار تنظيم مي‌کرد.

مهدي پس از عمليات بيت‌المقدس، فرماندهي لشكر 31 عاشورا را، که متشکل از رزمندگان آذربايجان بود را بر عهده گرفت و در عمليات‌هاي مهم خيبر و بدر شرکت کرد و توانست ضربات سنگيني بر دشمن بعثي وارد آورد؛ امتيازي که او را به فرماندهي يکي از يگان‌هاي خط‌شکن و از پرافتخارترين لشکرهاي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي رساند. شايستگي‌هاي اخلاقي بي‌نظير، خلوص، قدرت برنامه‌ريزي، خلاقيت، دشمن‌شناسي و از جان‌گذشتگي وي بود. اين صفات و ويژگي‌هاي مهدي به سرعت در اذهان مسئولان اداره کننده جبهه‌هاي جنگ، ظهور پيدا کرد و موجب شد او را در صدر لشکري قرار دهد که همه ظرفيت وجودي‌اش را در خدمت به آن، به کار گيرد. انديشه، فکر، تدبير و خلوص مهدي باکري، لشکر عاشورا را به يگاني قوي و عاشورايي در اذهان مردم آذربايجان و مسئولان جبهه‌ها، مجسم ساخت.

برادر عزيزش حميد، در اثناي عمليات خيبر به شهادت رسيد و خود او نيز حدود يک سال بعد در کنار رودخانه دجله و در جريان عمليات بدر، به فوز عظيم شهادت نايل آمد.
گذشت بيش از دو دهه از شهادت مهدي و نيز 22 سال از فقدان او در اين جهان خاکي، موجب کمرنگ شدن ياد او و گم شدن نام وي نشده است. آنچه مهدي را با وجود همه تحولات اين دوران، زنده و فراموش ناشدني کرده، فراتر رفتن وي از يک فرد حقيقي و رسيدن او به مرتبه يک «اسوه ماندگار» است. او هم‌اکنون براي مردم ايران و جوانان جهان اسلام يک «نماد» است.

آنچه مهدي را به عنوان يک الگوي جاودانه، به طور مرتب به رخ جامعه مي‌کشاند، عبارت است از:
الف) جهاد در راه خدا و تنها براي رضاي خدا.
ب) فراموش کردن خود و گذشتن از همه چيز خود و در پايان، فدا کردن جان خويش در راه انقلاب اسلامي، که آرمان بزرگ ملت ايران است.

پ) تلاش براي انجام عمل صالح با مشخصاتي که در قرآن راجع به آن سخن رفته است در تمام طول زندگي.
ت) داشتن سعه صدر و تحمل ناملايمات در راه هدف خويش و مدارا با ديگران.
ث) به کارگيري تدبير و ابتکار عمل براي غلبه بر دشمن و دلسوزي فراوان براي رزمندگان حاضر در جبهه‌ها.

او بنا بر اين آيه قرآن، رفتار جهادي خود را تنظيم مي‌کرد:
«مُحمدٌ رسولُ اللّهِ و َالّذينَ مَعَهُ اَشِدّاءُ عَليَ الکُفّار رُحَماءُ بَينَهُم»
او هميشه خود را در محضر خدا مي‌ديد و مي‌خواست که محبوب خدا و جزو کساني باشد که: «انَّ اللّهَ يُحبُّ اّلذينَ يُقاتِلونَ في سَبيله صَفّاً کَاَنَّهُم بُنيانٌ مَرصوص».

ياد او که خود بنيان مرصوص جبهه‌ها بود، همچنان گرامي باد.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

حاج محمد علي طوسي پدر ايشان مي‌گويد: «تقريبا سال سوم دبيرستان بود که احساس کردم حال و هواي محمد حسن عوض شده؛ به مادرش گفتم: «حاجيه بتول فکر نمي کني حال و هواي محمد حسن يک مقدار عوض شده؟» مادرش اين حدس را تاييد کرد تا اين که يک وقت فهميديم محمد حسن با روحانيون والامقام و مبارز آشنا شده که آنها او را به تقليد مرجع تقليدي به نام حاج آقا روح‌الله در آورده اند. مدتي گذشت که ديدم ميل رفتن به دبيرستان ندارد. گفتم: پسرم چرا رابطه‌ات را با درس و مدرسه کم کردي؟» ابتدا بهانه در آورد که چو شما ـ پدرومادر ـ تنها هستيد و به خرج منزل نمي رسيد من به خاطر شما درس را رها کرده‌ام. اما من بعدا فهميدم که چون با انقلابيون بر عليه شاه فعاليت مي‌کند به اين خاطر به دبيرستان نميرود که مبادا گير بيفتد. اين اواخر ـ سال 1356 ـ گاهي اوقات شب‌ها دير به منزل مي‌آمد بعضي وقت‌ها متوجه مي‌شدم که کاغذهاي لوله کرده ايي را از من و و ماردش پنهان مي‌کند. بيشتر روزها صبح زود به ساري مي‌رود و شبها تا دير وقت ما را منتظر مي‌گذارد. براي من مشکل بود که از او حرف بکشم از همان کودکي آدم با رمز و راز و توداري بود. تا اينکه يکي از دوستان يک روز به من گفت: حاج محمد علي مواظب محمد حسن باش که ساواک در تعقيب او هستند.

در همين حين با وساطت ما، محمد حسن با دختر مومنه‌اي ازدواج کرد. هنوز چند وقتي از ازدواجش نگذشته بود که موقع خدمت سربازي اش فرا رسيد. اصلا رضايت نمي‌داد به سربازي برود. چند بار اصرار کردم که پسر از سربازي نمي شود فرار کرد. اما محمد حسن مي‌گفت: من به طاغوت خدمت نمي کنم. تا اين که چندمين مرحله از پاسگاه زاندارمري،امنيه آمدند. که پسرم مجبور شد به خدمت سربازي اعزام شود. او را يکراست به پادگان آموزشي در بيرجند بردند. هنوز چند روز از اعزامش نگذشته بود که ديدم به خانه برگشته است. گفتم: آقا محمد حسن چي شده که برگشتي؟ گفت: پدر، من که گفته بودم به طاغوت خدمت نمي کنم. زمزمه اعتراض بر عليه شاه بالا گرفته بود. محمد حسن يک راديوي کوچک خريد. اخبار فارسي را از کشورهاي ديگري گرفت و آن را به ديگران منتقل مي‌کرد.تا اين که مبارزات علني شد و پسرم جزء کساني شد که به صورت منسجم بر عليه شاه تظاهرات را سازماندهي و ساماندهي مي‌کردند.» محمد حسن در در آستانه ورود حضرت امام خميني (ره) به وطن عازم تهران شد و مي‌گفت: حضرت امام مي‌خواهند بيايند گاردي‌هاي شاه اعلام کرده‌اند که نمي گذارند امام خميني بيايد. ما مي‌خواهيم براي حفاظت جان امام و همراهانش به تهران برويم. بالاخره پول فراهم کرديم ايشان و دوستان شان به تهران رفتند که پس از ديدار با امام به مازندران برگشتند.»

محمد حسن طوسي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در کميته انقلاب اسلامي شهرستان نکا و با همراهي تعداد از روحانيون سر شناس اقدام به حفاظت از شهر و مردم آن نمود تا اين که بعد از مدت کوتاهي، در مرداد 1358 به سپاه پاسدران انقلاب اسلامي پيوست. در همين زمان با اوجگيري درگيري ضد انقلاب در گنبد، به شهرستان گنبد اعزام گرديد. پس از آرامش در اين شهر به کردستان رفت. در آن جا با شهيد و الامقام جاويد الاثر متوسليان آشنا شد. در سال 1359 بود که فرمانده عمليات سپاه ساري شد. همزمان در سپاه ساري فرماندهي «گروه شهيد» را پذيرفت. در برقراري امنيت در جنگل‌هاي آمل، سوادکوه، ساري، گرگان و جنگلهاي گيلان از خود شجاعت وصف ناپذيري به خرج داد. در همين زمان و با نشان دادن لياقت‌هاي فراوان به فرماندهي طرح و عمليات سپاه منطقه سه ـ گيلان و مازندران ـ منصوب گرديد. همزمان و در زمستان سال 1360 بعد از پايان يافتن غائله ضد انقلاب در آمل به تيپ 31 عاشورا اعزام مي‌شود. در اطلاعات و عمليات تيپ با دوست يار ديرينه اش شهيد حسين اکبري دنگسرکي بارها و بارها براي شناسايي به قلب دشمن مي‌زند. در همين مرحله بود که افق جديدي در مقابلش باز مي‌شود و او با غلامحسين افشردي معروف به حسن باقري آشنا مي‌شود. آشنايي محمد حسن طوسي و غلامحسين افشردي تنگاتنگ مي‌شود تا حدي که بارها و بارها اين دو در جلسات مختلف در کنار هم قرارگرفتند. محمد حسن طوسي بعد از شرکت در عمليات‌هاي فتح المبين و بيت المقدس که در فروردين و خرداد سال 1361 انجام شد به مازندران برگشت. در همين زمان جانشين قرارگاه حضرت ابوالفضل که کار اعزام نيروي رزمي و پشتيباني به جبهه‌ها را در مازندران به عهده داشت، گرديد. تا اين که در سال 1362 به لشکر 25 کربلا پيوست. و به عنوان معاون اطلاعات و عمليات لشکر 25 کربلا منصوب گرديد. محمد حسن طوسي عمليات والفجر 6 را نيز تجربه کرد. در همين عمليات بود که برادرش محمد ابراهيم طوسي به شهادت رسيد. و آن قصه معروف و شنيدني و به ياد ماندني که شهيد مرشدي وقتي از محمد حسن طوسي خواسته بود که اجازه دهد هر طور شده بدن پاک و مطهر محمد ابراهيم را به عقب بياورند که محمد حسن طوسي در جواب اش گفته بود: يا همه شهدا و يا هيچکدام. که اين موضوع باعث گرديد که بدن محمد ابراهيم طوسي بعد از 13 سال کشف و به وطن اش عودت داده شود.

بعد از عمليات و الفجر 6 در عمليات‌هاي قدس 1 و 2 و عمليات‌هاي ايذايي ديگر شرکت جست. اوج زحمات محمد حسن طوسي را در والفجر 8 مي‌توان مشاهده کرد.

شهيد محمد حسن طوسي در يک سخنراني به جزئيات شکل گيري عمليات والفجر 8 پرداخت. ايشان شکل گيري و پيروزي اين عمليات را مرهون اصل غافلگيري و عنايات خداوند مي‌داند و مي‌گويد: «اين طور مطرح کرديم که بخشي از لشکر به غرب کشور رفته است. با اين حال قبل از همه من، حاج کميل، مرتضي قرباني پاشا، کسائيان به منطقه مقابل فاو رفتيم. منطقه خلوت بود، بچه‌ها غريبانه و مظلومانه کار را شروع کردند. غذاي گرم نداشتيم. بچه‌ها کنسرو با نان مي‌خوردند. کارها بسيار سخت و طاقت فرسا بود.بچه‌ها با جريان جزر ومد آشنا شدند. که چگونه در طول 24 ساعت بالا و پايين مي‌رود. بالاخره کلي طول کشيد شناسايي‌هاي متعددي انجام داديم. بيش از 160 بار وارد منطقه شديم. کم کم منطقه شلوغ شد اما خداوند چنان مهر بطلان بر قلب، چشم و گوش دشمنان زده بود که دشمن هيچ يک از آنها را در منطقه نمي ديد.

در عمليات والفجر 8 و ادامه آن، که به جنگ 78 روزه فاو معروف است. محمد حسن طوسي چندمين مرحله مجروح شد و حتي به حالت اغما فرو رفت. بعد از عمليات والفجر 8، عمليات کربلاي يک ـ آزادسازي مهران ـ از محمد حسن طوسي خاطرات خوش دارد. حضور در عمليات کربلاي 4 و پس از آن عمليات کربلاي 5 که سخت ترين نوع عمليات در جنگ هشت ساله عراق عليه ايران لقب گرفت عمليات‌هايي هستند که محمد حسن طوسي به عنوان فرمانده اطلاعات عمليات لشکر ويژه 25 کربلا به ايفاي نقش پرداخت.

در فروردين سال 66 بار ديگر محمد حسن طوسي به شلمچه رفت و در حالي که مسئوليت جانشيني فرماندهي لشکر 25 کربلا را بر عهده داشت با تني خسته و مجروح در دشت تفتيده شلمچه و در مورخه 19/1/1366 در سن 29 سالگي براي هميشه و با اصابت ترکش‌هاي خمپاره 60 م.م عراقي‌ها و در حالي که لحظاتي بيش به ظهر نمانده بود براي هميشه تاريخ از زمينيان فاصله گرفت. آن گونه که خود خواسته بود، ابتدا به فضليت گمنامي رسيد، پس از سال‌ها فراق و هجران، در سال 1374 پيکر پاک و مطهرش روي دستان يارانش قرار گرفت و در فصلي سبز و دشتي زيبا چون شقايق سرخ در خامه دل يارانش کاشته شد.

شهيد طوسي در کلام ياران
سرلشگرپاسدار رحيم صفوي: سردار شهيد طوسي را به لحاظ ارتباط كاري كه با هم داشتيم كاملاً مي‌شناسم روحيه شجاعت و شهامت و عشق و ايثار در وجودش متبلور بود وي داراي استعداد فوق‌العاده نظامي و راهگشاي بسياري از مسائل نظامي در لشگربود از خصوصيات بارز كاري ايشان شناسايي كارشناسانه و فني و دقيق او در مناطق عملياتي بود با تمام خستگي كه در وجودش بود دست از كار نمي‌كشيد و تمام آرزويش پيروزي بچه‌ها و نابودي دشمن بود سردار طوسي بر اثر رشادتهاي بي‌مانند كه از خود در لشگربه جا گذاشت مي‌توان او را مالك اشتر لشگر25 كربلا ناميد.

سردار محسن رضايي: لشگر پر افتخار 25 کربلا در دامن خود قهرمانان سرافراز فراواني را تقديم اسلام و ايران عزيز کرده است و برادر عزيز و بزرگوار شهيد طوسي يکي از اين فرزندان قهرمان مازندران بود که در بنيانگذاري لشگر 25 کربلا سهم مهمي بر عهده داشت. برادر عزيز و بزرگوار شهيد طوسي يکي از اين فرزندان قهرمان مازندران است که در بنيان گذاري لشگر 25 کربلا سهم مهمي بر عهده داشت و در مسئوليت‌‌هاي مهمي همچون اطلاعات و فرماندهي و امور ستادي از خود شايستگي‌هاي فراواني را به ثبت رساند. شهيد طوسي چهره محجوب و خستگي ناپذير با شجاعت بي‌ نظيري که در خود داشت و تمامي اين سرمايه ‌بزرگ معنوي را تقديم اسلام و ملت بزرگ ايران نمود.

سرتيپ كميل كهنسال: «من و شهيد “محمدحسن طوسي” بعد از عمليات والفجر 8 در حين رفتن به فاو بوديم، او را خيلي ناراحت ديدم، مرتب با خود زمزمه‌هايي مي‌كرد، پرسيدم محمد حسن! چرا ناراحتي؟ گفت: بسياري از دوستانم شهيد شدند و من هنوز مانده‌ام. گفتم تو شهيد مي‌شوي، نگران نباش. گفت: آخر من براي بعد از شهادت خودم هم نگرانم. گفتم تو كه شهيد شدي به نعمت‌هاي خداوندي مي‌رسي، شفاعت پيدا مي‌كني، حسابت پاك است، براي چه نگراني؟ گفت نگرانيم از اين است كه شهيداني چون (اسم چند تا از دوستانش را گفت) اينها دنيايي از شخصيت و رشادت و دلاوري بودند، از اينها دنيايي فقط در محدوده روستا تجليل شد. ولي ما كه به شهادت برسيم در سطح استان و در حد وسيع برايمان مراسم مي‌گيرند، در صورتي كه من خودم را خيلي كوچكتر از آن بسيجيان شهيد مي‌بينم.

بخشي از وصيتنامه سردار شهيد طوسي‌: بايد همه دست به دست هم داده متحداً و متفقاً خالصانه به ريسمان الهي چنگ زده و با قلبي مملو از ايمان، تقوا و خلوص در مسير اين حركت الهي تلاش نمود تا خداي ناكرده گزندي به اسلام عزيز و قرآن كريم نرسد و ما هم ان شاء الله عاقبت به خير و در نهايت به مقام قرب ذات باريتعالي نايل گرديم.
پدر و مادرم: درود خدا بر شما باد، شمايي كه تمامي وجودتان را براي اين انقلاب و اسلام قرار داد، و فرزندان خود را براي جهاد در راه خدا به جبهه فرستاديد و خودتان، اگر در جبهه نيستيد تمامي وجودتان در جبهه و سنگرهاي رزمندگان مي‌باشد و در اين راه فرزندان عزيزتان ابراهيم را براي رضاي خدواند تقديم نموديد و حتي با پيكر مطهر و خونين‌اش نيز ملاقات نكرديد زيرا هديه‌اي كه به پيشگاه خدا فرستاديد حتي حاضر به پس گرفتن آن نشديد، اين براي شما افتخاري بس بزرگ است.

دنيا محل امتحان و آزمايش است و كاروانسرايي است موقت، قافله مرگ فرا خواهيد رسيد و همه در نوبت قرار دارند و در مهلت مقرر بايد بسوي او بازگشت.انچه را خداوند تقدير مي‌نمايد كسي قادر به تأخير آن نخواهد بود خداوند دقيقه و ثانيه‌اي مرگ كسي را به تأخير نمي‌اندازد پس چه بهتر كه انسان زندگي‌اش را در مسير طاعت الهي و در جهت كسب رضايت خداوند قرار دهد و همواره به ياد او باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

نوروز امسال به همراه دوستان بسيجي خود ، راهي سرزمين‌هاي نور شديم. شلمچه، تكه‌‌اي از بهشت، براي كار هنري، خط و نقاشي و هديه زائراني كه آمده بودند عيدي‌شان را از شهدا بگيرند.
به قول يك ناشناس:
«در شلمچه اين سخن بايد نوشت جاي پاي هرشهيدي شد بهشت»

در اين ميان نكاتي چند به ذهن مي خورد كه بايد جايي ثبت مي شد ، شايد سال‌هاي آينده، شلمچه را جور ديگري ببينيم.

1. گروه‌هاي زيادي براي خدمتگزاري به شهدا و زائران آمده‌اند. يادم هست چند سال پيش در خرمشهر زن سالخورده‌اي با پسركي، يك سيني خرماي خشك را براي فروش گذاشه بودند. از آنها پرسيدم اهل كجاييد؟ گفتند شلمچه. آنها سال‌ها بود آواره شده بودند، چون روستايشان ويران شده بود و دشت پر از مين.

اين پرسش خيلي فكرم را آزار مي‌داد كه خدمتگزاري آيا تنها در ياد شهيدان خلاصه مي شود؟ آيا نبايد به فكر مردمي بود كه بيش از دو دهه است از سرزمين خويش رانده شده‌اند؟ رفت و آمد مليون‌ها زائر در اين سال‌ها به مناطق جنگي، آيا نگاه‌هاي خسته و خاموش اهالي خونگرم جنوب را تفسير نمي‌كند؟

2. يكي از كارهاي ارزشمند اين چند ساله كه مي‌توان نام برد، ساخت سنگر نوني شكل در شلمچه است. گرچه اين نمونه، كوچكتر از اندازه واقعي آن ساخته شده و در واقع به اين منطقه عملياتي تعلق نداشته است اما به خوبي توانست گوشه‌اي از امكانات تهاجمي دشمن و دفاع و دلاورمردي رزمندگان اسلام را به نمايش بگذارد. زائران، امسال توانستند در كنار زيارت مناطق جنگي و مين‌زارها ، بخشي از تاريخ جنگي و خاطره نظامي دفاع مقدس را بعينه تداعي مي‌كند. به ويژه آن‌كه صداگذاري مناسبي هم صورت گرفته بود تا صحنه نمادين جنگ با افكت مستند صوتي همراه باشد؛ صداي حركت بالگرد‌ها، شليك گلوله‌ها و سر وصداي بي‌سيم‌ها.

3. از جلوه‌هاي زيباي مناطق عملياتي دفاع مقدس، حضور كاروان‌ها و گروه‌هاي مختلف از سراسر كشور است. در تعطيلات عيد، هزاران نفر با زبان‌ها و گويش‌هاي گوناگون، در اين ميعادگاه حاضر مي‌شوند و خواسته و ناخواسته، دعوت شهيدان كوي و برزنشان را لبيك مي‌گويند. فوج عظيم طبقات مردم در سرزمين نور و ايثار، يادآور حماسه و پايمردي نيروهاي ارتش و سپاه و بسيج است.

به راستي نسل اول، دوم و سوم انقلاب، آنان كه همرزمانشان در جبهه شهيد شده‌اند و آنان كه پس از جنگ به دنيا آمده‌اند، آن هم در عيد نوروز در مناطقي كه شايد جاذبه طبيعي هم ندارد، خود حماسه‌اي ديگر نيست و آيا نبايد آن را ثبت كرد؟

4. مسئله‌اي كه در شلمچه قدري فكر مرا به خود مشغول كرد، سرايت برخي ناهنجاري‌هاي شهرنشينان به قتلگاه شهيدان بود. اين ناهنجاري‌ها يا بهتر بگويم‌؛ بي‌فرهنگي شهري‌ها كه در بدحجابي بروز كرده است‌، تابلوي زيباي جنوب را از جذابيت مي‌اندازد‌، اما نكته اينجاست كه همه اينها براي زيارت آمده‌اند. براي يافتن پاسخ پرسش‌هاي مبهم خود و چه بسا برخي از دختران بدحجاب‌، با قدم زدن در دشت شلمچه و شنيدن خاطرات جبهه متحول مي‌شوند و با چشمي گريان و قلبي متحول راهي ديار خود مي‌گردند‌. همه اينها مهمانان شهدا هستند. اما تكليف ما چيست؟ چه تمهيدي لازم است تا از يك طرف با تذكر‌هاي مناسب حضور با حجاب خواهران را در پي داشته باشد و از طرف ديگر چنان معرفتي بيفزايد كه پس از بازگشت، حرمت خون شهيدان در شهر ها نيز پاس داشته شود.

5. هر سال كه مي‌گذرد، در شلمچه و ديگر مناطق، مسايل بي‌ربط تري به چشم مي‌خورد؛ دوره‌گردها و مغازه‌داران فصلي كه اجناس بي‌ارزشي را به فروش مي‌گذارند. فروش صنايع دستي خوزستان در حاشيه شهرها و توقف‌گاه‌ها كاملا موجه و قابل درك است اما فروش تابلوهاي نقاشي، مجسمه، سيگار‌، نوارها و سي‌دي‌هاي نامربوط‌، پوسترها و ده‌ها اقلام ديگر كه هيچ سنخيتي با اين مناطق ندارد، نشان از بي‌برنامگي و بي‌هدفي و نبود نظارت است. كتاب‌هاي سطحي و عوام‌پسند و نوارها و سي دي هاي مداحي با مضامين پست و دون شان را هم بايد اضافه كرد كه فضاي صوتي اين مناطق را آلوده كرده و چنان متوهم مي سازد كه انگار رزمندگان اسلام كاري جز مداحي‌هاي كذايي آن هم با صداي بلند نداشته‌اند. بدتر اين‌كه اين همه به نام كار فرهنگي ارايه مي‌شود!

6. شايد كساني كه همراه زايران شلمچه قدم زده‌اند و يا چند صباحي رفت و آمد افراد را زير نظر داشته‌اند، دريابند كه بسياري از مسافران نوروزي شلمچه‌، به جاي تكميل اطلاعات به حجم نادانسته‌هايشان مي‌افزايند. وقتي صدها نفر از ، سنگر نوني شكل شلمچه عبور مي‌كنند و كسي نيست كه توضيحي در باره آن و عمليات‌هاي مربوطه و شيوه نفوذ نيروهاي اسلام در موانع دشمن ارايه دهد‌، چه چيزي عايد اين مسافران مي شود كه اين همه مسافت را طي كرده‌اند.

وجود راوياني كه به منطقه توجيه باشند و به پرسش ها پاسخ گويند و نيز افرادي كه به خاطره گويي بپردازند، به شدت احساس مي شود . اين غير از آن است كه كاروان ها نياز به يك راوي همراه دارند.

7. به راستي ما چه تعريفي از مناطق عملياتي و مديريت جمعيت زاير داريم؟ اصولا اين همه آدم براي ديدن چه چيزي مي‌آيند؟ مناطق بكر و دست نخورده جنگي؟ موزه مستند و باز جنگ؟ تربت و قتلگاه شهيدان؟ نماد سربازان و رزمندگان گمنام؟ يا حس كنج كاوي و حضور در مكاني كه روزي در آن جنگ رخ داده است ؟ پاسخ دقيق و عالمانه به اين موضوع مي تواند تكليف بسياري از فعاليت‌ها در شلمچه و ديگر بخش‌ها را روشن كند. نمايشگاه هاي كم محتوا و بي امكانات در فضاي نامناسب و هواي نامطلوب كه گويي در و ميان معركه جنگ و كمبود منابع مالي و موانع گوناگون با عجله و بي مطالعه احداث مي‌شوند نشان از همان بلا تكليفي دارد. خدمت گزاري به شهدا به اين معنا نيست كه براي رفع تكليف ، جمعه بازاري از فشنگ و تير و تركش و نقشه جغرافيايي عمليات و يك فيلم مستند در چادري نظامي ارايه نمود كه باد وگرد وخاك از هرطرف وارد مي‌شود و امكان استفاده با طمانينه از محتواي آن براي افراد وجود ندارد . پخش چاي و شربت صلواتي هم كمكي به غناي اين نوع كارها نخواهد كرد.

8. جالب اينجاست كه تنها در موقعيت شلمچه ، چندين گروه مشغول به فعاليت‌هاي نظامي ، فرهنگي و عمراني هستند و هيچ‌كدام ظاهرا تعهدي براي هماهنگي ندارند! يك دسته مشغول رنگ آميزي و طراحي و خطاطي ديوارها و تابلو‌ها هستند عده ديگر مترصد تغيير آن و ارايه كار به سليقه خود! كارگراني در حال ساختمان و تعمير بنا و دسته‌هايي در حال عزاداري و سينه زني و مزاحمت براي ادامه كار! نظامياني در حال انجام مانور و نظامياني در حال پخش چاي! مشخص شدن مكان‌هاي مجاز براي رفت و آمد و انفجار مين در همان نقطه! و ده‌ها ناهماهنگي ديگر كه به خاطر معلوم نبودن متولي اصلي در شلمچه است و ده‌ها نهاد و ارگان هر كدام به كاري مشغولند و جمعيت انبوه زاير نيز مديريت نمي‌شود.

9. تصور كنيد در شلوغي جمعيت، كودك خردسال‌تان گم شده است يا مادر پيرتان جامانده؛ براي يافتن و اطلاع دادن اين موضوع بين آن همه سر و صدا چه بايد كرد؟ باور مي‌كنيد هيچ سيستم صوتي فراگيري در آن محيط وجود ندارد و حتي دفتري نيست كه به آن مراجعه كنيد و مشكلات يا سوالاتتان را درميان بگذاريد؟!

10. اين صحنه را در نظر بگيريد كه مسافران نوروزي شلمچه از اتوبوس‌ها پياده مي‌شوند و در همين حال كارگران زحمت‌كش در حال آسفالت‌كاري و ساختن سرويس بهداشتي هستند! نكته اينجاست كه با تقويت شايعه سفر قريب‌الوقوع رئيس‌جمهور به شلمچه، اين عمليات سرعت بيشتري گرفته و البته مشكلاتي را براي زائران پديد آورده است و با منتفي شدن اين خبر، آسفالت، نيمه تمام رها مي‌شود و درب دستشويي هم قفل مي‌شود! آيا از دوازده ماه سال، تنها ايام نوروز مناسب‌ترين زمان عمران شلمچه است؟ تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

11. شلمچه قطعه‌اي از بهشت است كه زائران زيادي دارد. شخصيت‌هاي بزرگي نيز در اين ديار حضور يافته‌‌اند. يادمان باشد كه شهدا قبل از شهادت و بعد از آن به وظيفه خود عمل كرده‌اند اما ما چه كرديم؟ ثبت اين حماسه‌ها به عهده كيست؟ كجا بايد نوشت كه قتلگاه شهيدان كربلاي ايران، هر سال صدها هزار زاير دارد از مرجع تقليد گرفته تا دانش‌آموز.

12. نكته ديگري كه در مديريت و ساماندهي كاروان‌هاي راهيان نور، اردوهاي متفرقه و سفرهاي خانوادگي به مناطق جنگي، اهميت دارد، به دست دادن آمار صحيح و واقعي است. اين آمار كه هرساله با نوسان اعلام مي‌شود، گويا متولي مشخصي ندارد و هر ارگاني بنا بر معيارها و امكانات خود ارقامي از حضور زايران اعلام مي‌كند. در كنار اين مسئله، برآورد دقيق هزينه‌هاست؛ چيزي كه دست كم از شفافيت لازم برخوردار نيست. به ديگر سخن مشخص نيست ارگان‌هاي مربوط چه مقدار هزينه كرده‌اند و منابع اين بودجه ها كدام است تا مشخص شود در سال براي هر زاير چه مبلغي خرج شده و مبالغ سرگردان آيا آن طور كه ادعا مي‌شود در بخش‌هاي فرهنگي هزينه مي‌شود يا به هدر مي‌رود. اين در حالي است كه شفافيت در مسائل مالي باعث جذب بودجه مي‌شود و كوتاهي‌هاي احتمالي در تخصيص اعتبارات قانوني به اين امر مهم، رخ مي نماياند.

13. بسيار زشت و ناپسند است، دشتي با اين همه خاطره و حماسه و سنگرهايي كه شاهد نماز شب‌هاي بسيجيان بوده و هر وجبش به خون عزيزي آغشته است‌، در عرض چند روز تنها به خاطر بي‌سليقگي ما به يك زباله‌دان بزرگ تبديل شود. مكان مقدسي كه بايد در كمال آرامش و حس و حال آن را زيارت كرد و فارغ از هر مشكلي و شايد با پاي پياده و بي كفش در آن قدم گذاشت‌، به صورتي در مي‌آيد كه آلودگي‌هاي صوتي و زيستي‌، امكان استفاده مطلوب را از بين مي‌برد و از بوي بد فاضلاب رها شده در سطح زمين و پشه‌هايي كه گله‌اي حركت مي كنند بيشتر معذب بود تا متحول! آيا مسئولان نبايد براي مسايل بهداشتي، همچون توالت و حمام و جمع آوري زباله اقدام شايسته‌اي انجام دهند؟

14. علي‌رغم نظم قابل قبولي كه در اعزام كاروان‌هاي راهيان نور ديده مي‌شود ، متأسفانه در باره اردوهاي شخصي و سفرهاي خانوادگي به مناطق عملياتي هيچ برنامه مدون و روشني ملاحظه نمي‌شود . نبود راهنمايان و راويان ثابت، جزوه‌ها و محصولات فرهنگي كه شامل نقشه و توضيحات لازم باشد و نامعلوم بودن وضعيت اسكان اين دسته از مردم عزيزمان، مشكلاتي فراهم آورده كه از شيريني و خاطره انگيز بودن سفر مي‌كاهد.

15. تخصص و نگاه علمي به مقوله‌هايي از اين دست‌، از چنان ارزش بالايي برخوردار است كه هر كوتاهي و كم كاري در اين زمينه را بايد به سوگ نشست‌. ساخت يادمان‌ها ومجسمه‌ها، برپايي نمايشگاه‌ها، ايستگاه‌هاي صلواتي، تور‌هاي زيارتي، رزمايش‌هاي منطقه‌اي، توليد و ارايه محصولات فرهنگي به ويژه كتاب، نيازمند مطالعه عميق و درك شرايط محيطي، بومي و منطقه‌اي و نيز آشنايي كامل با هشت سال دفاع مقدس است. اين كه نقشه‌اي مثلا در خراسان طراحي شود و يك بناي عظيم در شلمچه ساخته شود، چه قدر در راستاي اهداف پيش‌گفته و نتيجه مطالعه است. چه فلسفه‌اي پشت معماري اين بناها نهفته و به كدام نيازها پاسخ داده شده است؟

16. معضلي كه اين چند ساله گريبان گير مسائل مذهبي ما شده و به جبهه و جنگ نيز سرايت كرده است، داستان‌هاي دروغ، خرافات و جعليات است. چيزي كه انسان هايي جاهل و يك مشت مداح بي سواد براي مجلس گرمي به آن دامن مي‌زنند. حرف‌هاي خلاف واقع كه درباره شهيدان و شهادت و تفحص نقل مي‌شود و بيان خواب‌هاي بي‌اساس و سست در حال تبديل شدن به يك خطر بزرگ است. دفاع مقدس اكنون توسط عدهاي ناآگاه دچار چالشي بزرگ شده كه هرچه زودتر بايد با تجهيز فرهنگي و حضور راوياني كه خود از نزديك شاهد دلاورمردي‌ها و رشادت‌ها بوده‌اند، مهار شود. بايد هشيار بود كه از رزمندگان اسلام، شخصيت‌هاي ماورايي و غير قابل دسترس ساخته نشود و نسل جوان احساس نكند كه عده‌اي از آسمان آمدند و جنگيدند كه كاري به جز نماز و دعا بلد نبودند! اضافه كنيد گروه‌هاي هيأتي را كه بر سرمزار شهيدان گمنام شلمچه به حركات نامناسب و اشعار مزخرف و دور از شأن اهل‌بيت عصمت (عليهم السلام) مي پردازند و فضاي معطر شلمچه را مي‌‌آلايند و تأثير منفي خود را دارند.

17. امنيت، در منطقه مرزي نيز نكته بسيار مهمي است‌. به ويژه شب‌ ها كه از حساسيت بالاتري برخوردار است‌. در اين باره نمي‌توان بيش از اين سخن گفت اما آمدوشد جمعيت نبايد از ضريب امنيتي نقطه حساس و مرزي شلمچه بكاهد. با توجه به حضور دشمنان و منافقان در آن سوي مرز. تامل جدي در اين باره را يبه مسئولان مربوط وامي گذاريم و هماهنگي بيشتري را از ايشان طلب مي‌كنيم.

18. فصلي بودن برنامه‌ها، از بين رفتن زحمات و پايدار نبودن آنها، نكته دل‌آزار ديگري است. اي كاش چنان برنامه‌ريزي مي شد كه فعاليت‌ها و ساخت و سازهاي هرساله در امتداد و طول هم قرار مي گرفت و ضمن آنكه آثار جنگ و دفاع مقدس از بين نمي رفت، به شكوه وعظمت و كارايي فرهنگي و تربيتي اين مناطق افزوده مي‌شد و سرمايه‌ها هدر نمي‌رفت.

وقتي در اطراف شلمچه قدم مي‌زني، جاده‌اي را مي‌بيني كه به خروجي مرز منتهي مي‌شود و شايعه‌اي تو را آزار مي‌دهد كه قرار است شلمچه تا چند سال ديگر به يك مرز بازرگاني و منطقه تجاري تبديل شود. از خود مي‌پرسي پس اين خاك متبرك به بدن شهيداني كه به تأسي از مولاي خويش سيد الشهدا خون قلبشان را در راه خدا بذل كرده‌اند چگونه خواهد شد؟
به راستي كه: «غروب شلمچه امتداد ظهر عاشوراست»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  |