
سر نداشت و پيكرش دو نيم شده بود.
توي جيب هاش تعدادي كارت و يك قرآن كوچيك و يك خودكار بود.
يكي از كارتها نظرمون رو جلب كرد.
روي اون با خطي زيبا نوشته شده بود:
«وخداوند ندا مي دهد كه شهدا به بهشت درآيند»!
از شهيد عكس گرفتم.از كارت هم.
خواستم يك بار ديگه كارت رو ببينم، ديدم نوشته روي كارت محو شده!
از برادر عليجاني پرسيدم: كارتي كه اون جمله روش نوشته شده بود كجاست؟
گفت:همونه كه دست خودته.
اثري ازجمله نبود.
گفتم: مهم نيست ازش عكس گرفتم.
بعد كه عكس ها رو چاپ كرديم همه عكس ها بود، جز عكسي كه از كارت گرفته بوديم!


وقتي رسيدم فكه، مثه هميشه دوربين رو دوشم بود. ديدم اين كبوتر عجب جايي نشسته!
بدون اينكه سراغ بچه ها برم يه راست رفتم ازش عكس گرفتم.
مجيد وقتي ديد گفت:«فكه همه چيزش قشنگه»!
با بچه هاي لشكر عاشورا قرارشد بريم پاي كار. محل كار اطراف پل نشوه بود. رسيديم به يه جايي كه نمي دونستيم خاك ايران يا عراقه اما عراقيها وسط جاده سنگ چيده بودند كه يعني اينجا عراقه و كسي نبايد وارد بشه.
قرار شد ماشين رو به سمت خاك خودمون آماده بذاريم و آقاي رفيعي هم با دوربين و اسلحه مراقب باشه كه اگه عراقيها اومدند خبر مون كنه. مشغول كار شديم تو نيزار حاشيه جاده پيكر مطهر شهيدي پيدا شد،پس از اون دومين وسومين شهيد ،ديگه تو پوست خودمون نبوديم و خوشحال از اينكه سه تا خانواده انتظارشون به سر آومده بود. شهدا با ريشه هاي نيزار به زمين دوخته شده بودند و سخت ميشد از زمين جداشون كرد،همه كمك مي كردند حتي آقاي رفيعي مراقب،يه وقت باشنيدن صداي عربي همه جا خورديم. چند تاعراقي مسلح اطراف ما رو محاصره كرده بودند ومي خواستند به ماحالي كنند كه محاصره شده ايم وتسليم شويم،اما ما گوشمون بدهكار نبود! حضور شهدا چنان آرامشي به ما داده بود كه خيلي عجيب بود، اصلا كسي به عراقيها نگاه نمي كرد!
اما جالب بود كم كم آنها هم اومدند كنار ما نشستند وصحنه ديدار بچه هاي جامونده رو با همسنگراي شهيدشون تماشا كردند. بعد هم پاشديم شهدا رو به داخل ماشين انتقال داديم، با عراقيها خداحافظي كرديم وبرگشتيم. وقتي بر مي گشتيم نگاه كرديم عراقيها همچنان ايستاده بودند و ما رو نگاه مي كردند.( بيچاره ها اومده بودند ما رو اسير كنند اماخودشون اسير شده بودند).

همه داد مي زدند امدادگر، امدادگر، زخمي اينجاست!
و من بي نوا غرق خون و روغن ماشين كف جاده افتاده بودم! ( پادگان سيروان عراق.)
چشمتون روز بد نبينه حسن مثه اجل معلق رسيد بالا سرم، منو هنوز نشناخته بود. تو تاريكي شب، با يه گاز استريل داشت دنبال زخم من مي گشت. اون روي اصفهاني بودنش هم گل كرده بود و با همون گاز پر خون و روغن... بي خيال...!
با يه مكافاتي زبونم رو باز كردم و محل زخم رو نشونش دادم ، كه اي كاش لال شده بودم!
تا فهميد منم، مثه برق گرفته ها پرسيد: ممد تويي؟ و شروع كرد داد و بي داد كردن كه آي ملت بياين، برانكاردچي، امدادگر، تداركات، خلاصه حسابي شلوغش كرده بود و انگار نمي دونست كه خودش آخرين نفريه كه بالا سرم رسيده!
بگذريم اون گاز اسنريل لعنتي رو انداخت كنار و مصيبت من شروع شد، يه پد شكمي بزرگ انداخت رو صورتم جوري كه سوراخهاي دهان و دماغم رو سد كرد!!! حالا من مي خوام داد بزنم كه بابا خفم كردي اما كجا حاليش مي شد، وقتي دست و پا زدن منو مي ديد بهم دلداري مي داد كه ممد جون چيزي نيست يه زخم كوچيكه، حاج عباسعلي مثه يه فرشته بر ما نازل شد كه بابا شايد مي خواد وصيت كنه بزار آخرين حرفاشو بشنويم، هر جور بود حسن رو راضي كرد، گوشه پد رو كنار زد، تا راه نفس كشيدنم باز شد با همه وجودم فرياد كشيدم:
بابا اين مردتيكه رو از من دور كنيد، من درد تركش و تير ندارم بابا من دارم خفه مي شم!!!
خنده بچه ها برام خيلي جالب بود هم اميد گرفتم و هم تحمل درد برام آسون شد.

در دهم تيرماه سال 65 عملياتي توسط رزمندگان اسلام انجام شد كه بر آن «عمليات كربلاي يك» نام نهادند.دراين فرصت مروري داريم براين عمليات تاهرچند مختصرآشنايي باآن پيداكنيم .
انشاءالله ارواح طيبه شهداي اين عمليات غرورآفرين با شهداي كربلا همنشين و محشور باشند .
از نظرات و پيشنهادات ارزشمند خود ما را بهره مند فرماييد .
در پي ضربات سياسي و نظامي ناشي از عمليات پيروزمندانه والفجر 8 به پيكر رژيم عراق ،ارتش اين كشور كه با اتخاذ سياست موسوم به « استراتژي دفاع متحرك » طي عملياتي در تاريخ 17/2/1365 شهر مهران را به اشغال خود در آورده بود ، مي كوشيد تا با ادامه عمليات هاي خود نقاط ديگري را متصرف شود . ادامه چنين وضعيتي مي توانست عواقب وخيمي را هم از بُـعد نظامي و هم از بُـعد سياسي براي جمهوري اسلامي ايران به دنبال داشته باشد. بر همين اساس و به دنبال تأكيد حضرت امام (ره) مبني بر ندادن آرامش به دشمن و همچنين با سپري شدن مدت مورد نياز و تلاش شبانه روزي فرماندهان و يگان هاي سپاه ونيز براي مقابله با حركت جديد عراق ، انجام عمليات براي آزادسازي شهر مهران و ارتفاعاتآن مورد تأكيد قرار گرفت .
اهداف عمليات
باز پس گيري شهر مهران و سلسله ارتفاعات قلاويزان ، دستيابي به مرز و تأمين كل منطقه .
موقعيت منطقه
منطقه عملياتي از جنوب به ارتفاعات قلاويزان ، از شمال به ارتفاعات نمه كلان كوچك ، از غرب به امتداد غربي ارتفاعات قلاويزان و پاسگاه مرزي بهرام آباد و از شرق به جاده مهران – دهلران منتهي مي شود .

وسعت و پيچيدگي وضعيت زمين و تركيبي از عوارض طبيعي متعدد با موانع و استحكامات فراوان و گسترده دشمن ، ايجاب مي كرد كه نيروهاي عمل كننده در هنگام نبرد ، با سرعت،اقتدار و كاملاً سنجيده همچون صاعقه وارد عمل شوند . براين اساس نيروهاي حماسه آفرين سپاه با استعدادي برابر 38 گردان كه از پشتيباني هوانيروز و 4 گردان توپخانه ارتش جمهوري اسلامي برخوردار بود ، به منظور رسيدن به اهداف فوق الذكر يورش خود را آغاز كرد .
عمليات در ساعت 22:30 مورخ 10/4/1365 با رمز مقدس « يا ابوالفضل العباس ادركني »در دو محورآغاز شد . محور اول ، يعني جاده « ايلام – مهران » باغ كشاورزي تپه غلامي و شهر مهران به موازات محور ديگر ، يعني جاده « دهلران – مهران » ارتفاعات جنوبي و غربي حمرين و قلاويزان ، محدوده منطقه عملياتي نيروها را مشخص مي ساخت . بدين ترتيب، رزمندگان اسلام با سرعت عمل و حملات برق آساي خود در 5 مرحله توانستند موفقيت لازم را حتي بيش از حد انتظار برآورده سازند . در مراحل مختلف عمليات منطقه اي به وسعت ۱۷۵ كيلومتر مربع از خاك جمهوري اسلامي شامل ارتفاعات حمرين و جاده هاي مهم مهران به دهلران و ايلام آزاد شد و پاسگاه هاي مهم مرزي و شهره هاي بدره ، زرباطيه و جاده هاي
تداركاتي مهم عراق ناامن گرديد . پيروزي قاطع و ضربات كوبنده رزمندگان اسلام به كلي تأثير تحركات و موفقيت هاي عراق در چند ماه گذشته را از بين برد . اجراي موفقيت آميز عمليات كربلاي يك پاياني بود بر استراتژي جديد دشمن و آغازي بود براي نيروهاي خودي جهت تغييردادن وضعيت و به دست گرفتن مجدد ابتكار عمل ، به اين ترتيب بار ديگر ارتش عراق در لاك دفاعي فرو رفت .
|
گلولهها هم چنان بدون وقفه صفيرکشان از بالاي سرمان ميگذشتند و سکوت سنگين نيمه شب را درهم ميشکستند و هر چند دقيقه يک بار خمپاره مزدوران زوزه کشان بر در و ديوار نيمه مخروبه شهر فرود ميآمد و خانه اي ديگر را به آتش ميکشيد و... روزها هم عده اي از برادران تا نزديکي مزدوران بعثي ميرفتند و به آنها ضرباتي ميزند و بر ميگشتند و عده اي ديگر از برادران براي کندن کانال به طرف ديگر از رودخانه ميرفتند. چند روز و شب به همين منوال گذشت تا اين که روز 24 اسفند 59 (دو روز قبل از عمليات) فرا رسيد. در آن روز براي کندن سنگر بهداري و انبار مهمات به کانال اصلي رفتيم. حدود 10 نفر بوديم که از سمت چپ جبهه بايستي خودمان را پشت سر عراقيها ميرسانديم. برنامه را هماهنگ کرده و با احتياط شروع به پيشروي کرديم زير لب زمزمه ميکرديم: خدايا بارالها تو خود، حافظمان باش. جلو و جلوتر رفتيم، هر آن به دشمن نزديک تر ميشديم، نفسها را در سينه حبس کرده و آن قدر جلو رفتيم تا اين که توپ و تانکهاي دشمن را در جلوي رويمان حس کرديم، تمام نفرات عراقيها را هم زير نظر گرفتيم و با اين که درست در چند قدمي آنها بوديم اصلاً متوجه ما نبودند، ما را نمي ديدند. به مصداق آيه صم بکم عمي فهم لايرجعون مزدوران آن چنان در خواب غفلت بودند و هيچ چيز را نمي ديدند، در همين حال بود که به ياد خوابي که برادر فرمانده عمليات ديده بود افتادم که ميگفت: در خواب ديدم امام خميني اسلحه تيربار ژ-3اي به دست گرفته و به طرف عراقيها ميدويد. آن قدر به آنان نزديک شد که همه تعجب کرديم، به امام گفتم دراز بکشيد، دراز بکشيد، کفار بعثي شما را ميبينند، اما امام هم چنان آرام آرام به طرف جلو گام بر ميداشتند و ميگفتند اينان هيچ چيز را نمي فهمند، نمي بينند و نمي شنوند و راستي آن چنان کر و کور بودند که ما را در 50 متري پشت سرشان در يک کانال که حتماً ميبايستي سينه خيز ميرفتيم نشسته و سنگر ميکنديم نمي ديدند. |
از شوقي كه داشتم شروع به بوسيدن او كردم .خيلي زياد. ميدانستم كه شهيد شده، اما باز مي بوسيدمش.
بعد از دقايقي مرا به كناري كشاند و گفت:سير شدي مادر؟ جواب دادم: نه
گفت: خوب حالا بيا كمي با هم حرف بزنيم، بعد دوباره مرا ببوس و شروع كرد به حرف زدن تا جائيكه از او پرسيدم: محمدرضا، آيا چيزي از ما زمينيها به شما ميرسد؟
با خندهاي كه برلب داشت جواب داد:مرتب، حتي قرآن خواندن شما، كلمه به كلمه به ما ميرسد اما... خنده از چهره اش محو شد.نگران شدم. اما چي؟
اما دو هفته است كه چيزي به ما نرسيده. وقتي علت را پرسيدم، گفت: كسي چيزي براي شما نفرستاده، جا خوردم... ميخواستم دوباره ببوسمش كه نور شد و در دل آسمان...
راست مي گفت: مدتي بود فراموش كرده بودم كه..
