تبليغاتX
عملیات پایگاه بسیج شهدای ایرنا

عملیات پایگاه بسیج شهدای ایرنا

در مورد گوشه اي از عملیاتهای 8سال دفاع مقدس و سرداران شهید

 

 

سلام بر عشق ، سلام بر همدم و همراز عشق یعنی شهید و شهادت.

       

 

قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند . خدایا چاره ای ... درمانی ... راهی ... خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستی ام را به بازی بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود ... آری !

آری ! آنچه عنان وجودم را در کف دارد ، ارواح بلندی است که از مشتی خاک ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریزها را به آرامش حرکت ابرها طی می کرد . قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند ، عقد اخوت می خواند . قربان آن انگشتی که وقتی برماشه بوسه می زد ، تمام کائنات بر آن بوسه می زدند . قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . ای مردم ! به حرم پاک امام قسم ، وقتی « بخشی » در کنج خاکریزی آرام گرفته بود ، تا ساعتها نمی دانستم که خواب است یا شهید گشته ، وقتی می گویم بخشی ، شما قلم بردارید و هر آنچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .

ای شهیدان ! گمان می کردیم گذشت زمان ، هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بیشتر آبمان می کند . ای مردم ! وقتی « برقه ای » تیر خورد ، تا لحظه آخر می خندید .. به خدا قسم می خندید . . من با همین چشمانم دیدم . وقتی می گویم « برقه ای » ، شما پاکی را یک روح فرض کنید و کالبدی به نام سید رضی الدین برقه ای را برایش بپوشانید . ای مسلمانان ! به خداوندی خدا قسم « لطیفیان » در آخرین کلماتش با بچه ها شوخی می کرد . بروید از شلمچه بپرسید و وقتی می گویم لطیفیان ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید .

ای شهیدان! هنوز هم که هنوز است ، هر آب خنکی که می نوشیم ، به یاد لبهای خشکیده تان در شلمچه ، اشک می ریزیم. هنوز هم که هنوز است ، هر وقت غذا می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم . هنوز هم که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بودیم . خوشحالم که هنوز با کسانی رفت و آمد دارم که چون خودم داغ دیده و تنهایند . خوشحالم که هنوز وقتی غروب می شود ، هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خون آلود برای دلم نغمه سرایی می کند .

ای مردم ! ما همه خواهیم رفت . شما می مانید و راه ...

تو را به جان امام نگذارید یاد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...

                                               

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

ای شلمچه من آمدم تا به وعده ی خود عمل کنم آمدم تا یاد آن روزهایی که در کنار دوستانم نوای عشق را می سرودم زنده کنم. آنهایی که اکنون همچون ستارگانی در آسمان ایران می درخشند .محسن عزیز که در آتش دشمن سوخت. میثم عزیزم که تن زخمیش در زیر شنی های تانک دشمن در آن صحرای تفتیده له شد .مهدی با وفا که چون ابوالفضل دستش جدا شد.

شلمچه تو قطعه ای از بهشت هستی .تو امانتدار مردانی بزرگ هستی که از جان خود به خاطر رضای معشوق گذشتند. آفرین بر تو و دوستانت .

مهران قهرمان من آمدم .آمدم تا در نقطه ی ایثارت شاهد جان فشانی دوستانم باشم. کبو تر ان خونین بالی که مظلومانه در آن تپه های شنی زیر خروارها خاک مدفون شدند و اینک گمنامانی هستند که در جای جای وطن می درخشند .

اروند خروشان من آمدم تا شاهد بی رحمی تو باشم .آنگاه که در آن شب ظلمانی پذیرای غواصان صف شکن بودی .آنان که از جان خود گذشتد تادر ساحل معشوق لنگر اندازند. اما تو چقدر بی رحمی . چقدر بی وفایی. گلهای شقایق را چگونه پر پر کردی .چه بی رحمانه مرغان عاشق را از یارانشان جدا ساختی .

از بی رحمی تو بنالم یا از کینه ی دشمن . از زخم زبان دوستانی بنالم که افسوس آن روزها را می خورند.از چه بنالم از فساد از بی فرهنگی بنالم که چون خوره بر جان این انقلاب افتاده .از بی حرمتی ها بنالم و یا از پایمال شدن خون عزیزانم.

خدایا : تو شاهدی که امروز چگونه به ارزشهای دینی بی حرمتی می شود .حتی از شهدا هم خجالت نمی کشند..شهدای عزیز شرمنده ایم ...به خدا از شما خجالت می کشم ... کمکم کنید ..نگذارید در منجلاب دنیوی غرق شوم .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

عطر یاران

 

قربون لطف و صفاتون شهدا

دل ما تنگه براتون شهدا

قربون عهد وفاتون شهدا

سر و جون ما فداتون شهدا

چقدر شلمچتون صفا داره

بوی عطر خاک کربلا داره

هر دلی که عشق کربلا داره

آرزوی دیدن شما داره

ای شلمچه ای بهشت شهدا

ا ی زمین لاله گون و با صفا

خاک تو بوی خوش وفا می ده

بوی مظلومی لاله ها می ده

ای بهشت لاله های فاطمه(س)

سرنوشت لاله های فاطمه(س)

عشقتون سرشته بند با گل ما

نمی ره یاد شما از دل ما

عاشقان با وفا جاتون خالی

شهدا آی شهدا جاتون خالی

 

 

اینجا سرزمینی شوره زار و سوزان است . اینجا همان طلائیه خودمان است . نیک بنگر که این سیم خاردارها و خورشیدی ها برای سر و سینه های بسیجیان ترسیم شده اند . آیا کسی هست که رد گلوله ها و لکه های خون را به نیش سیم خاردارها ببیند؟ آیا کسی هست که پیکر این بسیجی را از لابلای سیم خاردارها خارج کند ؟ آیا کسی هست که این دست جدا شده را به پیکرش باز پس دهد؟

آری اینها بالهای ملائکه اند که به زمین آرام گرفته اند . میدان مین را نظاره کن که چگونه زیبا جلوه می کند . آیا کسی هست که میدان مین را ، میدان وصل و عروج ببیند؟ اینجا همان طلائیه خودمان است و آن سه راهی شهادت ، همان سه راهی معروف است. ببین موتور کوفته و آن جسم بی جان را که چگونه راحت و آرام گرفته است . او همت است . همان حاج همت خودمان. فرمانده لشکر 27 حضرت رسول (ص) که سر ندارد ... .

آیا کسی هست که پیکر بی سر حسین را به یاد آورد ؟ آیا کسی هست که گودال وصل را به ذهن آورد ؟ آیا کسی هست که بتواند خبر شهادت او را به همسر و دو فرزندش هدیه کند؟ آیا کسی هست که شدت جراحات و عمل ترکشها بر سر و صورت و سینه اش را برای خانواده اش توصیف کند ؟ آیا کسی هست که بتواند به فرزندانش بگوید که بابا دیگر سر ندارد؟ هیچ میدانی معنای رجال صدقوا را ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

 

تکلیف عشق را نمی توان با ادعا روشن کرد

 

مردان جنگ نبض دریا را در دست دارند و پرچم خورشید را بر دوش ، مردان جنگ یک آسمان ستاره نامکشوف در سینه دارند و مهتاب را در سیما . مردان جنگ ، ستاره های بی ادعایی هستند که بوی روشنی می دهند و عطر بهشتی را می پراکنند .

مردان جنگ همان سرو قامتانند و نخل سیرتان .

* * *

سلام بر شما بیداران شب های سرد و خاموش سیاهی .

سلام بر شما ای آیینه های بی غبار و ای سجاده نشینان آتش و عشق .

سلام بر شما مردان حقیقت ، مردان آه و آتش .

* * *

... انگار همان دیروز بود که آرام و بی تکلف ، ساده و بی ادعا ، زیر بارش نگاههایمان رفتید و ما سوختن پروانه وارتان را به تماشا نشستیم و از شما آموختیم که :          

 تکلیف عشق را نمی توان با ادعا روشن کرد

شما رفتید و برایمان به یادگار نوشتید :           

 باید اهل رفتن بود نه اهل سکون و سکوت

* * *

حالا سالهاست که جنگ پایان گرفته ، اما هنوز زخمهایی بر دلهای پاک و ضمیرهای روشن و آگاه ، باقیمانده است . هنوز غبار عکسها و نامه هایتان را از طاقچه دلهایمان می زداییم و به فرصتهای از کف رفته غبطه می خوریم .

سالهاست که از دشتهای تفتیده جنوب ، از خاکریزهای آغشته به خون فکه ، از چزابه و دوکوهه و از غربت شبهای شلمچه ، عطر عشق و ایثار و فداکاری و سوز ناله و نیایش و گریه های شبانه به گوش می رسد !

و سالهاست که شمیم عاشورائیان ما را نیز کربلایی کرده است .

* * *

سالهاست که می شناسیمتان و نامتان ورد زبانمان است ، چرا که شما یادآور  نام آورانید ؛ مگر می شود یادتان را به باد فراموشی سپرد ؟!

دیروزها یادش بخیر !     

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

 

از روزی که شنیده بود یکی از فرماندهان سپاه برای زیارت به کربلای آمده، در پوست خود نمی گنجید، می خواست خاطره ای که سال ها بر دل و روح او نقش بسته بود، به صاحبانش بسپارد. با این فکر خود را به کربلا رسانده و درخواست ملاقات با آن فرمانده را کرد.

لحظات در انتظار اجازه ملاقات به سختی می گذشت. او که یکی از نیروهای نظامی ارتش عراق در سال های جنگ بوده، ابتدا نتوانست اجازه ملاقات بیابد. سرانجام وقتی به حضور فرمانده رسید؛ از او پرسید:

 «مرا می شناسی؟»

فرمانده پاسخ داد:

 «بله شما ابوریاض از نظامیان سابق رژیم عراق و اکنون نیز جزء مردان سیاسی این کشور هستید. به همین خاطر ملاقات با شما برای من سخت بود.»

ابوریاض گفت:

«اما من حرف سیاسی با شما ندارم. سال هاست که خاطره ای را در سینه دارم و انتظار چنین روزی را می کشیدم تا با گفتن آن دین خویش را ادا نمایم.»و او این گونه خاطره اش را آغاز کرد:

«در جبهه های جنگ جنوب دقیقاً در مقابل شما در حال جنگ بودم که با خبری از پشت جبهه مرا به دژبانی جبهه فراخواندند. وقتی با نگرانی در جلو فرمانده خود حاضر شدم؛ او خبر کشته شدن پسرم را در جنگ به من داد.بسیار ناراحت شدم. من امید داشتم که پسرم را در لباس دامادی ببینم. اما در نبردی بی فایده و اجباری جگرگوشه ام را از دست داده بودم.

وقتی در سردخانه حاضر شدم، کارت و پلاک فرزندم را به دستم دادند. آنها دقیقاً مربوط به پسرم بود.

اما وقتی کفن را کنار زدم با تعجب توأم با خوشحالی گفتم:

 اشتباه شده این فرزند من نیست.

افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد فرزندم بود، به جای تعجب یا خوشحالی، با عصبانیت گفت:

 این چه حرفی است که می زنی، کارت و پلاک قبلاً چک شده و صحت آنها بررسی شده است. وقتی بیشتر مقاومت کردم برخورد آنها نگران کننده تر شد. آنها مرا مجبور کردند تا جسد را به بغداد انتقال داده و او را دفن نمایم.

رسم ما شیعیان عراق این بود که جسد را بالای ماشین گذاشته و آن را تا قبرستان محل زندگی مان حمل می کردیم. من نیز چنین کردم. اما وقتی به کربلا رسیدم، تصمیم گرفتم زحمت ادامه ی راه را به خود ندهم و او را در کربلا دفن نمایم.

هم اینکه کار را تمام شده فرض می کردم و هم اینکه ضرورتی نمی دیدم که او را تا بغداد ببرم، چهره ی آرام و زیبای آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظار او را می کشد، دلم را آتش زده بود. او اگر چه خونین و پرزخم بود، ولی چه با شکوه آرمیده بود.

فاتحه ای خواندم و در حالی که به صدام لعنت می فرستادم، بر آن پیکر مظلوم خاک ریختم و او را تنها رها کردم.اگر چه سال ها از آن قضیه گذشت، اما هرگز چیزی از فرزندم نیز نیافتم. دوستانش جسته و گریخته می گفتند او را دیده اند که اسیر ایرانی ها شده است.

با پایان جنگ، خبر زنده بودن فرزندم به من رسید. وقتی او در میان اسیران آزاد شده به وطن بازگشت، خیلی خوشحال شدم. در آن روز شاید اولین سؤالم از فرزندم این بود که چرا کارت و پلاکت را به دیگری سپرده بودی؟

وقتی فرزندم، خاطره اش را برایم می گفت: مو بر بدنم سیخ شد. پسرم گفت:

من را یک جوان بسیجی و خوش سیما به اسارت گرفت و او با اصرار از من خواست که کارت و پلاکم را به او بدهم. حتی حاضر شد پول آنها را بدهد، وقتی آنها را به او سپردم اصرار می کرد که حتماً باید راضی باشم.

من به او گفتم در صورتی راضی هستم که علتش را به من بگویی و او با کمال تعجب به من چیزهایی را گفت که در ذهنم اصلا جایی برایش نمی یافتم.

آن بسیجی به من گفت :من دو یا سه ساعت دیگر به شهادت می رسم و قرار است مرا در کربلا در جوار مولایم امام حسین(ع) دفن کنند.می خواهم با این کار مطمئن شوم که تا روز قیامت در حریم بزرگ ترین عشقم خواهم آرامید...

وقتی صدای ابوریاض با گریه هایش همراه شد. این فقط او نبود که می گریست بلکه فرمانده ایرانی نیز او را همراهی کرد.

 اللهم الرزقنا

منبع:روزنامه جمهوری اسلامی،دوم بهمن 1384

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

بسم الله الرحمن الرحيم
هو الروف الرحيم و هو علي عظيم !

يا اميرالمومنين يا علي يا  غيرت الله الاعظم مددي

سپاس حق و حقيقت را كه مارا از كساني قرار دارد كه به ولايت اميرالمومنين امام اول واخرمان حضرت علي بن ابيطالب تمسك جستيم و از حبل الله اعظم حق مدد گرفتيم

الهم صلي علي فاطمه و ابيها و بعلها و بنيها بعدد ما احاط به علمك و لعنت الله الجبت و الطاغوت بعدد فضائل اميرالمومنين

قال محمد مصطفي  (صلى الله عليه و آله و سلم ) :  عنوان صحيفه المومن حبّ عليّ بن ابى طالب  (عليه السلام)


پيامبر خدا حضرت محمد مصطفي (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود :عنوان نامه  عمل  مومن ، محبت و دوستى على بن ابى طالب ( عليه السلام ) است


الهم عجل لفرج منتقم آل محمد حضرت ابا صالح المهدي امام زمان ارواج العالمين لتراب مقدمه الفداء و لعنت الله اعدائهم اجمعين

بر منكران امام زمان لعنت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

ننه حشمت مادري است در روستايي همين نزديکي خود مان، آبسرد. از ميدان نوبنياد تهران کمتر از ساعتي راه است. ننه حشمت به قول اهالي روستاي" گرم آبسرد" ( از توابع منطقه دماوند) مادري عقل باخته است که دو پسرش را فداي اين آب و خاک کرده است؛ يکي شهيد و ديگري جانباز اعصاب و روان. اکنون ننه حشمت و پسر جانبازش در هواي سرد زمستاني اين روزها که آب آشاميدني روستا هم يخ زده، در شرايط بسيار نامطلوبي زندگي مي کنند؛ فضاي سختي که حتي ديگر پول هم آنها رو خوشحال نمي کند... . سختي زندگي اين مادر بسان مادران همه ما، غم فراواني است که برايمان به ارمغان مي آورد. اين گزارش تصويري را عکاس جاويد نيکپور ديروز، جمعه از اين روستا فرستاده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

سالهاست كه لشكر امام حسين (ع) بى «حسين» مانده است. گيسوان سوخته نخلها بى ترنم نسيم نگاهت، پريشانند و بسيجيان مظلوم در سنگرهاى جدايى به بى تو بودن مى انديشند.

 آن روز كه تو تبسم فرشته ها را لبيك گفتى خط مقدم را حال و هواى غريبى فرا گرفت. ما بر حال و روز خود گريستيم و دريافتيم كه ديگر در عملياتها كنارمان نيستى . شلمچه تو را ديگر نخواهد ديدو بر شانه هاى متلاطم اروند،تو را نمى بينيم. فهميديم يك بار ديگر بى «حسين» شديم. نامت حسين بودو نشان ابوالفضل را داشتى. تو پر زخم و پردرد رفتى و تنت سى بار بهشتى شد! نخلها اگر سرافراز مانده اند از شجاعت توست. شلمچه اگر شلمچه شد از ديرپايى و دليرى تو بود. خاكريزها بر پنجه بلند شجاعتهاى تو بوسه مى زنند و شبهاى هور رازدار ناله هاى شبانه تواند. نخلها هيچگاه آوازهاى آسمانى تو را از ياد نخواهند برد و طعم مهربانى مثل تو را ديگر نخواهند چشيد. آسمان افق در افق، تجمع فرشته هاست، تا تو بيايى! تابوت تو، تابوت نبود، كهكشانى از ستاره بود.
حسين جان! آن نيمروز كه در آغوش پدر شهيدى قدرعنايت برخاك افتاد باد شيون سر داد و ما زمزمه گر سالهاى غريبى و تنهايى شديم . آن روز كه تو رفتى ، خورشيد از كرانه هاى اروند رخت بر بست و همه جا رنگ و بوى دلتنگى گرفت. به هركس مى رسيديم روبه آسمان مويه و مرثيه مى سرود. دل تو راه عبور ستاره بود و آفتاب. حسين جان! تو ادامه دارى تا مهربانى هست. تو مى آيى تا وقتى كه آفتاب مى تابد. تو سبز مى مانى تا هنگامى كه نخلها از گلوى تو آوازها مى سرايند. خط شيرى، ادامه توست در امتداد كاروان ستاره ها. بى تو كاش ما را صد زخم مى باريد. بى تو كاش گريه درد دلمان را دوا مى كرد. خوشا به حال خاكريزهاى شلمچه كه رد پاى تو را هر روز مى بينند و نخلهاى سوخته دوعيجى كه شبها زمزمه تو را مى شنوند. خوشا به حال ساحل اروند كه مى ديد تو را و غواصها را كه چگونه در آغوش هم در پى شفاعت بوديد. حسين جان! بيا دمى بنشين كنار ساحل اروند. حرفى بزن با يارانت. از شلمچه و مجنون بگو! بيا ببين يارانت كجايند؟! دل به سكوت پر از حرف نخلها داده اند. تنهايى بيداد مى كند. سرشك اشك امان همه را بريده است. آرامش دلهاى جا مانده فقط محض مزار شهداست و بس! برادرم! تو نيستى و نخلها بى قرارى مى كنند. تو نيستى چلچله ها براى كه بخوانند؟ وقتى كه برخاك افتادى نخلها را ديدم كه به يادت مويه مى خوانند. نى هاى هور را مى ديدم كه سراغ تو را از خدا مى گرفتند. اما تو نبودى ببينى اين همه را. آخر مگر مى شود در خط مقدم بود و ديگر امر و نهى تو را نشنيد؟ مگر مى شود پا به ساحل اروند گذاشت و تو را نديد؟ بى قرارى امان مرثيه ها را بريده است اكنون بى تو سايه سنگين غريبى احاطه مان كرده است. تنها در سنگرهاى ياد تو دلمان آرام مى گيرد.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

 این زمین را عشق سودا کرده است

این زمین را اشـک معنا کرده است

 

این زمین را خون روایت کرده است

عشق را مجنون حکایت کرده است

 

این زمین تفتیـده با درد و بـلاست

کربــلا اینجـاست یـاران کربـــلا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

من اين سرزمين را يك سرزمين مقـــدس مي دانم . اينجا نقطه أي است كه ملائكه الهي شاهد فداكاري مخلصانه اين شهداي عزيز بودند به اينجا تبرك مي جويند… بنده هم خواستم به ارواح طيبه شهيدان به نفسهاي معطر جوانان مومنی که خون پاکشان بر روی این سرزمین ریخته شده است تبرك بجويم و به اين عزيزان احترام كنم... (مقام معظم رهبری)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

شهيد يعقوب مهدی‌‌زاده اصل: نگــذاريـد خـون شهيــدان پايمـال شـود... 

 

 

 

اصل يكي از شهداي دوران دفاع مقدس است كه در سال 1343در اردبيل متولد شد. وي در سال 65 در عمليات كربلاي پنج و در منطقه شلمچه به شهادت رسيد.شهيد مهدي‌زاده‌اصل كه سال‌ها به عنوان معلم به كشور خدمت مي‌كرد در وصيت‌نامه خود چنين مي‌نويسد:

دشمنان اسلام هر روز درصددند تا اين يكپارچگي وحدت امت اسلامي را از بين ببرند

 و مردم را نسبت به انقلاب اسلامي و روحانيت اصيل و متعهد بدبين سازند.

بنابراين بر شماست كه فرصت را به دشمنان اسلام ندهيد تا خداي ناكرده بار ديگر استكبار جهاني جايگزين اسلام شود.

بلكه هميشه هوشيار و آماده باشيد

و مشت خود را بر دهان ياوه گويان و كساني كه مي‌خواهند انقلاب را به انحراف بكشانند بكوبيد

و نگذاريد خون شهيدان عزيزمان پايمال شود و دست بيعت با امام محكم كنيد

و نگذاريد حسين زمان تنها باشد

كه اگر غفلت كنيد به عذاب الهي دچار خواهيد شد.

شهيد در بخش ديگري از وصيت‌نامه خطاب به مادر خود مي‌نويسد:

 

مــادرم!

 عشـق حسيـن مـرا بديـن وادي كشـانده،

نبـايـد حسيـن را تنهـا گـذاشت و بايـد به يـاريش شتـافت.

لحظه‌اي فكر كن و كربلا را به ياد آور و اباعبد‌الله‌الحسين (ع) را كه تنها 72 نفر به او پيوستند تصور كن.

 و امروز لحظات حساسي است و امام نيز فرزند او و از تبار حسين (ع) است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

« بسم رب الشهــــدا »

 

 

اين ‌جا دشت سيراب از اشك‌هاست؛

خيس زمزمه‌های مناجات، محل هبوط كهكشان‌های پنهان عبوديت

و سجاده‌های عشق كه از جنس نياز است...

 

 

يا علــی مــــدد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 


بسيجي خوش به حالت ،مگه تو چه كار كرده بودي كه خدا تورو، جسمت رو و دلت رو كشوند برد كربلا .اونجا هم كه رفته بودي بازم مشغول مناجات و راز ونياز بودي.باز هم ابراز عاشقي به خدا.به خدايي كه معلوم نيست چند روز ديگه، چند ساعت ديگه يا چند دقيقه ديگه قرار جونت رو بگيره و تو رو از دنيا وتمام لذات اون دور كنه.


خوش به حالت كه اينقدر قوي هستي .زور بازوت رو نمي گم.نفست رو مي گم.


اما من چي؟من كه امروز در صلح و صفا به دور از توپ و موشك و خمپاره در شهر و در كنار خانواده ام زندگي مي كنم همين كه مي خوام دو ركعت نماز بخونم زورم مياد.انگار مي خوام كوهي رو از جا بكنم.


بسيجي تو خيلي قوي هستي تويي كه از تمام لذات دنيوي چشم پوشيدي و رفتي وسط تير و گلوله.


ان روز كه تو رفتي به ميدون جنگ تا از ناموس و مملكتت دفاع كني خيلي ها سوراخ موش مي خريدن و توش قايم مي شدن همين كه يه كم اوضاع اروم مي شد مي اومدن بيرون و دنبال پر كردن جيب خودشون بودن.


اره اونا جيبشون رو پر مي كردن و تو اونجا سينه ات رو سپر كرده بودي.حالا امروز كه تو رفتي اونا وضع ماليشون توپه توپه هر روز هم بهتر مي شه اما اگر يه خورده هم اينا به فكر شما بودن خوب بود.باز دلمون نمي سوخت.


طرف به چندتا پست و مقام رسيده و جيبش هم پر پول اما وقتي حرف از بسيجي و شهيد و شهادت مي شه به اقا بر مي خوره!


اخه ادم بيچاره اگر اون روز بسيجي هاي ما نمي جنگيدن كه امروز تو صاحب اين همه مال و املاك نبودي.


بي حجابي هم كه ديگه غوغا مي كنه.با دختري كه حجاب درستي هم نداره مصاحبه مي كنند مي گن نظرت راجع به بسيجي چيه مي گه...


بسيجي هاي عاشق من از خداي خودم يك چيز بيشتر نمي خوام.مي خوام كه من رو هم مثل شما بسيجي كنه و بسيجي وار نگه داره تا بتونم انتقام خون شما رو بگيرم و در اخر ،بسيجي گونه در ركاب اقا امام زمان(عج) به شهادت برسم.فقط از شما مي خوام براي من هم دعا كنيد و تو اون دنيا من رو هم شفاعت كنيد.


شايد خدا به حق شما خوبان من گناه كار رو هم بخشيد.


 


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

تقدیم به شهید حاج حسین خرازی که دستش زودتر از خودش رفت...

سلام بر ساقی بی دست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

قصه عشق ما را بايستي با غروب بود تا دانست

 
و با هواي ابري پاييزان


و با مرغي كه به ناچار براي ميله هاي بي احساس قفس نغمه سرايي مي كند.


ماجراي غم انگيز ما را در محفل شمع و پروانه بايستي شنيد


و در عمق لبخندهاي پيوند خورده با اشك و در آه سوزان سينه هاي داغ ديده


غم فراغمان اگر چه بسيار است اما...


وسعت يادمان هر روز بيشتر و بيشتر...


ما ،‌   شهيدانيم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

 

بچه هاي تفحص علاقه خاصي به شهيد حسيني مبذول ميدارند...

 

آخر او بعد از چهارده سال مفقودالاثر بودن هنگام تدفين تبسمي زد و خون

 

 تازه اي از بدنش جاري شد؛

 

تصوير سيد بر بالاي سنگ مزارش صحت اين مدعاست...

 

 از بچه هاي تفحص گفتيم خوب است يادي کنيم از:

 

((شهيد سعيد شاهدي))

 

اگه خوب دل بدي اين يک جمله سعيد خيلي معنا داره ، من که هر وقت زمزمه

 

 ميکنم تمام بدنم ميلرزه ...

 

 

يادش به خير هميشه مي گفت:

 

«برادر، شلمچه کجا بودي؟؟؟»

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

اوايل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و دست خالي با دشمن تا بن دندان مسلح مي جنگيديم. بين ما يكي بود كه انگار دو دقيقه است از انبار ذغال بيرون آمده! اسمش عزيز بود شبها ميشد نامرئي! چون همرنگ شب مي شد و فقط دندان سفيدش پيدا مي شد. زد و عزيز تركش به پايش خورد و مجروح شد و فرستادنش عقب وقتي خرمشهر سقوط كرد چقدر گريه كرديم و افسوس خورديم . اما بعد هم قسم شديم تا دوباره خرمشهر را به ايران بازگردانيم. يك هو ياد عزيز افتاديم قصد كرديم به عيادتش برويم با هزار مصيبت آدرسش را در بيمارستاني پيدا كرديم و چند تا كمپوت گرفتيم و رفتيم سراغش. پرستار گرفت كه در اتاق 110 است اما در اتاق 110 سه مجروح بستري بودند. دوتايشان غريبه بودند و سومي سر تاپايش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پيدا بود. دوستم گفت: اينجا كه نيست برويم شايد اتاق بغلي باشد! يك هو مجروح باند پيچي شده شروع كرد به وول خوردن و سر و صدا كردن گفتم: بچه ها چرا اين طوري مي كند نكنه موجيه؟ يكي از بچه ها با دلسوزي گفت «بنده خدا حتماً زير تانك ماه كه اين قدر درب و داغان شده پرستار از راه رسيد و گفت: «عزيز را ديديد»همگي گفتيم : «نه كجاست؟» پرستار به مجروح باند پيچي شده اشاره كرد و گفت : مگر دنبال ايشان نمي گرديد؟ همگي با هم گفتيم : «چي ؟ اين عزيزه» رفتيم سر تخت عزيز بدبخت به يك پايش وزنه آويزان بود و دو دست و سر و كله و بدنش زير تنزيبهاي سفيد گم شده بود با صداي گرفته و غصه دار گفت: «خاك تو سرتان. حالا مرا نمي شناسيد» يك هو همه زديم زير خنده گفتم : تو چرا اين طوري شدي ؟يك تركش به پات خوردن كه اين قدر دستك و دمبك نمي خواد! عزيز سر تكان داد و گفت: «تركش خوردن پيش كش. بعدش چنان بلايي سرم آمد كه تركش خوردن پيش آن ناز كشيدن است !» بچه ها خنديدند آن قدر به عزيز اصرار كرديم تا ماجراي بعد از مجروحيتش را تعريف كرد.

وقتي تركش به پايم خورد مرا بردند عقب و تو يك سنگر كمي پانسمانم كردند و رفتند بيرون تا آمبولانس خبر كنند تو همين حين و بين يك سرباز موجي را آوردند انداختند تو سنگر، سرباز چند دقيقه اي با چشمان خون گرفته بر و بر نگاهم كرد. راستش من هم حسابي ترسيده بودم و ماستهايم را كيسه كرده بودم. سرباز يك هو بلند شدو نعره زد «عراقي پس فطرت مي كشمت» چشمتان روز بد نبيند حمله بهم و تا جان داشتم كتكم زد به خدا جوري كتكم زد كه تا عمر دارم فراموش نمي كنم. حالا من هرچه نعره مي زدم و كمك مي خواستم كسي نمي آمد سربازه آن قدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه اي و از حال رفت من فقط گريه مي كردم و از خدا مي خواستم كه به من رحم كند و او را هرچه زودتر شفا بدهد. بس كه خنديده بوديم داشتيم از حال مي رفتيم دو مجروح ديگر هم روي تخت هايشان دست و پا مي زدند و كر كر مي كردند. عزيز ناله كنان گفت: كوفت و زهر مار هر هركنان خنده داره؟ تازه بعدش را بگويم يك ساعت بعد به جاي آمبولانس يك وانت آوردند و من و سرباز موجي را انداختند عقبش . تا رسيدن به اهواز يك گله گوسفند نذر كردم كه او دوباره قاطي نكند تا رسيديم به بيمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد مردم گوش تا گوش دم بيمارستان بودند و شعار مي دادند و صلوات مي فرستادند. سر باز موجي نعره زد :«مردم اين يك مزدور عراقيه. دوستان مرا كشته!» و باز افتاد به جانم اين دفعه چند تا قلچماق ديگر هم آمدند كمكش كردند و ديگر جاي سالم در بدنم نماند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

سازمان موساد كه مسئوليت جمع آوري اطلاعات انساني ، عمليات مخفي و ضدتروريسم را برعهده دارد ، تمركز خود را بر ملت هاي عرب و سازمان هاي عربي در سراسر جهان معطوف كرده است.
اين مؤسسه همچنين مسئول جنبش مخفي مهاجران يهودي براي خروج آنها از سوريه ، ايران و اتيوپي و مهاجرت دادن آنها به اسرائيل مي باشد. عوامل موساد در حال حاضر در كشورهايي كه سابقآ كمونيست بودند ، غرب و سازمان ملل متحد فعال هستند.
دفتر اصلي موساد در تل آويو (پايتخت اسرائيل) است. اين مؤسسه در دهه 80 ، بين 1500 تا 2000 نفر پرسنل داشت و برآوردهاي اخير حاكي از 1200 نفر كارمند مي باشد. هويت مدير موساد معمولآ جزو اسرار حكومتي تلقي مي شود و يا حداقل اينكه در عموم و رسانه ها چيزي درباره وي مطرح نمي شود. اما در ماه مارس سال 1996 ، دولت اسرائيل انتصاب ژنرال ارشد داني ياقوم را به جاي رئيس قبلي اين مؤسسه يعني شبتاي شاويت كه در اوايل سال 1996 استعفاء داده بود اعلام كرد و در سپتامبر 2002 ، مئير داگان به عنوان مدير جديد موساد انتخاب شد.
موساد كه در گذشته به عنوان مؤسسه هماهنگي و مؤسسه مركزي اطلاعات و امنيت اسرائيل شناخته مي شد ، در اول آوريل سال 1951 تشكيل شد. موساد توسط نخست وزير وقت رژيم صهيونيستي يعني داويد بن گورين تأسيس شد كه هدف آن را اين گونه اعلام كرد: «براي كشور ما كه از ابتداي تأسيس تحت فشار دشمنانش قرار داشته است ، اطلاعات به عنوان خط مقدم دفاع ضروري است و ما بايد به خوبي بياموزيم و بدانيم كه در اطرافمان چه مي گذرد.»
موساد هشت بخش اصلي دارد. با اين وجود جزئيات سازمان داخلي آن همچنان مخفي باقي مانده است. تعدادي از آن بخش ها عبارتند از:
بخش جمع آوري كه بزرگترين بخش آن است و مسئوليت عمليات جاسوسي را برعهده دارد ، دفاتري را در خارج از اسرائيل تحت پوشش ديپلماتيك و غيررسمي تأسيس كرده است. اين بخش شامل قسمت هايي است كه هر يك مسئول نواحي ويژه جغرافيايي مي باشند و هدايت مأموران فعال درآن نواحي را برعهده دارند. موساد از سال 2000 ، يك فعاليت تبليغي گسترده را در جهت استخدام مأموران جديد جمع آوري خبر و اطلاعات آغاز كرد.
بخش همكاري و اقدام سياسي که در آن ، فعاليت هاي سياسي و همكاري با سرويس هاي اطلاعات خارجي كشورهاي دوست اسرائيل و نيز كشورهايي كه روابط ديپلماتيك عادي با اسرائيل ندارد را انجام مي دهد. در دفاتر بزرگ تر خود در كشورهايي مانند فرانسه ، موساد دو كنترل كننده منطقه اي تحت پوشش كاركنان سفارت خود در پاريس دارد. يكي از آنها براي بخش جمع آوري كار مي كند و ديگري براي بخش همكاري و اقدام سياسي.
بخش عمليات ويژه با عنوان متساوا ، ترورهاي بسيار حساس ، خرابكاري ها و اقدامات شبه نظامي دقيق و پروژه هاي جنگ رواني را انجام مي دهد. اين بخش مسئوليت ترور شخصيت هاي ويژه و نظامي فلسطيني را برعهده دارد.
بخش LAP ، مسئول اجراي جنگ رواني ، تبليغات و عمليات فريب مي باشد كه تهاجمات فرهنگي و اخبار دروغ نشر شده در مطبوعات جزو اقدامات اين بخش است.
بخش تحقيقات ، مسئول توليد اطلاعات نظير گزارش هاي روزانه ، خلاصه وضعيت هاي هفتگي و گزارش هاي مشروع ماهانه است. اين بخش در قالب 15 بخش ويژه جغرافيايي يا دفاتر منطقه اي سازماندهي شده است كه شامل ايالات متحده امريكا ، كانادا و اروپاي غربي ، امريكاي لاتين ، كشورهاي سابق اتحاد جماهير شوروي ، چين ، آفريقا ، مغرب (مراكش) ، الجزاير ، تونس ، ليبي ، عراق ، اردن ، سوريه ، عربستان سعودي ، امارات متحده عربي و ايران مي باشد. يك بخش هسته اي نيز متمركز بر موضوعات خاص و مرتبط با تسليحات هسته اي تشكيل شده است كه معمولآ جزو سري ترين بخش ها است.
بخش تكنولوژي ، مسئول توسعه فناوري هاي پيشرفته براي پشتيباني فني از عمليات هاي موساد است. در آوريل سال 2001 ، موساد يك آگهي استخدام در رسانه هاي اسرائيلي درج كرد مبني بر اينكه به تعدادي مهندس الكترونيك و متخصص كامپيوتر براي واحد تكنولوژي خود نياز دارد.
در سال 1996 ، در يك نشريه چاپ امريكا مطلبي درج شد كه بخش اطلاعات عمليات موساد ادعا كرده است بزرگترين ترورهاي دنيا را 10 دقيقه قبل از وقوع شناسايي مي كند ، در حالي كه قبلآ CIA فاش كرده بود اين اقدامات را 8 دقيقه قبل از وقوع ترور شناسايي مي كند.

منبع : سايت اطلاع رساني يهود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

الياهو کوهن ، در روز 16 دسامبر 1924 ميلادي در محله يهوديان شهر اسکندريه مصر به دنيا آمد. او زبان هاي عبري ، ايتاليايي ، آلماني و عربي را به خوبي صحبت مي کرد و حافظه اي قوي داشت. او همکاري خود را با ورود به آژانس قاچاق مهاجرين يهودي به فلسطين شروع کرد و سرانجام نيز به اسرائيل رفت. در بهار سال 1960 ، موساد او را به عنوان يک جاسوس انتخاب و تحت تعليمات خاصي قرار داد. مربي او فردي به نام درويش بود که به همراه يک تيم آموزشي ، کوهن را براي بزرگترين فعاليت جاسوسي دهه (هفتاد) آماده مي کرد.
سرانجام در روز اول ماه مارس 1961 ، کوهن با نام ساختگي «کامل امين طابس» و شغل بازرگاني ، به بوينس آيرس وارد شد. او با کمترين تلاش ، خود را به محافل عرب زبان آرژانتين نزديک کرد و توانست دوستان بسياري براي خود به دست آورد. کوهن سخاوتمندانه از دوستان عرب خود در منزل پذيرايي مي کرد و ارتباط گرم و نزديکي را با شخصيت هاي عرب ساکن در آرژانتين برقرار نمود. کوهن توانست با توصيه دوستان عربش ، به کلوپ اسلام که مرکز اجتماع بسياري از شخصيت هاي بانفوذ کشورهاي عربي بود ، وارد شود.
عبدالله لطيف الحشام ، صاحب امتياز بزرگترين روزنامه عربي کشور آرژانتين ، يکي از کساني بود که به راحتي در دام کوهن افتاد. کوهن با کمک هشام به سوريه رفت و يک شرکت صادرات و واردات تأسيس کرد. شرکاي تجاري کوهن و يا دوستان او که از شخصيت هاي بانفود سياسي و نظامي سوريه بودند ، نمي دانستند که گپ زدن هاي دوستانه آنها با کوهن ، اطلاعات مهمي را در اختيار او قرار مي دهد. اطلاعات به دست آمده ، هر روز توسط کوهن به تل آويو مخابره مي شد.
کوهن آپارتمان خود را مقابل ستاد ارتش سوريه انتخاب کرده بود و با شمارش تعداد پنجره هاي روشن ساختمان فرماندهي ارتش سوريه و يا رفت و آمدهاي روزانه و شبانه ، مي توانست وقوع يک بحران را حدس بزند. او در يکي از گزارشات ارسالي خود به تل آويو نوشته بود:
«سه شب است که در ساختمان فرماندهي ارتش ، چراغ ها تا صبح روشن مي ماند. هيچ کس قصد کودتا ندارد. جابجايي وسيع ستون هاي ارتش در جاده ها قابل رؤيت است. علت احتمالي اين فعاليت هاي غيرعادي: تدارک عمليات عليه اسرائيل. تمام.»
کوهن غالبآ دوستانش را براي مهماني هاي مجلل شبانه ، به خانه اش دعوت مي کرد. مهماني هايي که تا ديروقت طول مي کشيد و در اين ميان ، اطلاعات مهمي رد و بدل مي شد. سرهنگ صلاح ضالي ، معازي برادرزاده اش (رئيس ستاد ارتش) و ژنرال الحافظ (از شخصيت هاي بانفوذ حزب بعث) ، همگي از دوستان کوهن بودند. ژنرال الحافظ در سال 1963 ، بعد از کودتاي حزب بعث به رئيس جمهوري رسيد و اين موضوع ، زمينه رشد بيشتر فعاليت هاي جاسوسي کوهن را فراهم کرد.
فعاليت هاي کوهن ، حدودآ تا 2 سال بعد ادامه يافت. اما در ژانويه 1965 ، کوهن به علت اشتباهي که در زمان مخابره پيام به اسرائيل داشت ، توسط تيم فني ضداطلاعات سوريه شناسايي و دستگير شد. ژنرال الحافظ رئيس جمهور سوريه ، با شنيدن خبر جاسوس بودن کوهن (کامل امين طابس) اين آشناي عزيز و معتمدي که به او خيانت کرده بود ، بسيار پريشان شد. همينطور بسياري از دوستان ديگر کوهن که بارها در محافل دوستانه به او اطلاعاتي داده بودند ، با ناباوري به سادگي و سهل انگاري خود مي انديشيدند.

پي نوشت:
همانطور که در پست قبلي اشاره کردم ، الياهو کوهن يا همان کامل امين طابس ، تا کانديداتوري وزارت دفاع سوريه هم پيش رفته بود و اگر وزير دفاع سوريه مي شد ، اسرائيل توانسته بود بدون شليک حتي يک گلوله ، ارتش سوريه را در اختیار بگيرد. پس اگر مي خواهيد به کشور آسيب نرسد ، اطلاعاتي را که در هر زمينه اي در اختيار داريد ، به راحتي در اختيار ديگران قرار ندهيد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 



 

 

هر اقدام غیر مسلحانه‌ای که موجب کاهش آسیب پذیری نیروی انسانی، ساختمان‌ ها، تاسیسات، تجهیزات، اسناد و شریان های کشور در مقابل عملیات خصمانه و مخرب دشمن گردد، پدافند غیرعامل خوانده می شود.


به بیان ساده‌تر پدافند غیرعامل، مجموعه اقداماتی است که انجام می شود تا در صورت بروز جنگ، خسارات احتمالی به حداقل میزان خود برسد.


هدف از اجرای طرح‌های پدافند غیرعامل كاستن از آسیب‌پذیری نیروی انسانی و مستحدثات و تجهیزات حیاتی و حساس و مهم كشور علیرغم حملات خصمانه و مخرب دشمن و استمرار فعالیت‌ها و خدمات زیر بنایی و تامین نیازهای حیاتی و تداوم اداره كشور در شرایط بحرانی ناشی از جنگ است.


به عنوان مثالی ساده، از پدافند غیرعامل می توان به استتار، اختفا و ایجاد سرپناه برای تاسیسات مهم و استراتژیک اشاره کرد.


در پدافند عامل مثل سیستم های ضد هوایی و هواپیماهای رهگیر، فقط نیروهای مسلح مسئولیت دارند. در حالی که در پدافند غیرعامل تمام نهادها، نیروها، سازمان ها، صنایع و حتی مردم عادی می توانند نقش مؤثری بر عهده گیرند.


تصاویر زیر نشان می دهد که چگونه یکی از کارخانجات مهم هواپیماسازی در امریکا (متعلق به شرکت لاکهید) در جریان جنگ جهانی دوم برای در امان ماندن از تیررس هواپیماهای ژاپنی مورد اختفا قرار گرفته به طوری که از بالا شبیه یک دهکده متروک به نظر می رسد:


 کارخانه هواپیماسازی قبل از استتار:

 

 

 

همان کارخانه پس از استتار:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با توجه به حجم تهدیداتی که ایران در عرصه بین الملل با آن مواجه است، در زمینه پدافند غیرعامل  هنوز در ابتدای راه هستیم و باور هر چه بیشتر مدیران و کارشناسان به این مقوله مهم می‌تواند ضریب ایمنی کشور را در برابر تهاجم‌های احتمالی بیگانگان افزایش دهد.
آنچنانکه جلالی رئیس پیشین كمیته دائمی پدافند غیر عامل كشور اذعان داشته، پس از انقلاب به دلیل عدم دركی واحد از تهدیدات و تردید در اولویت تهدیدات، حجمی از سازندگی در مناطق مورد تهدید صورت گرفت و در اجرای پروژه‌های مختلف اقتصادی و عمرانی به موضوع پدافند غیرعامل توجه نشده است و به عنوان مثالی از این دست جایی مثل منطقه عسلویه در تیررس آمریكا است و موارد پدافندی در آن رعایت نشده است.
با توجه به وجود تهدیدات بالقوه و خطراتی که امنیت ملی، استقلال، و تمامیت ارضی کشور را نشانه گرفته، بحث پدافند غیرعامل در طول سالهای اخیر از سوی مقامات عالی رتبه کشوری و لشکری، مورد توجه فراوان قرار گرفته است. به طوری که با توجه به مصوبه مقام معظم رهبری (که کلیه وزارتخانه ها و سازمان ها را موظف می نماید که در اعتبارات عمرانی پروژه های حساس و مهم، اعتبار مورد نیاز پدافند غیر عامل را نیز منظور نمایند) و همچنین بر اساس بند 11 ماده 121 قانون برنامه چهارم توسعه و آیین نامه اجرایی این بند در سال های اخیر اعتبارات ویژه ای جهت اجرای پدافند غیر عامل در لایحه بودجه گنجانده شده است، که در این جا به طور خاص به بند مربوط به پدافند غیرعامل در قانون بودجه 1386 اشاره می شود:


 تبصره 20 بند ر، بخش ششم از قانون بودجه سال 86
 

ر ـ در اجراء طرحهای پدافند غیرعامل و انسداد مرزها با اولویت مرز شرقی اجازه ‏داده می‌شود حداکثر مبلغ دوهزاروهشتصدوهفتادوچهارمیلیارد (2.874.000.000.000) ‏ریال اعتبار ردیف 503918 قسمت چهارم و 20201024 پیوست شماره یک این قانون ‏براساس پیشنهاد دستگاههای اجرایی و تصویب کمیته دائمی پدافند غیرعامل کل کشور ‏در خصوص اعتبار ردیف 503918 پدافند غیرعامل در اختیار دستگاههای اجرائی ذی‌ربط ‏قرارگیرد تا براساس شرح عملیات موافقتنامه مبادله شده با سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی ‏کشور به مصرف برسد. این اعتبارات از شمول قانون محاسبات عمومی و سایر مقررات ‏کشور مستثنی می‌باشد.‏


 تبصره 17 بند د، بخش ششم از قانون بودجه 86


      د ـ در اجرای طرحهای پدافند غیر عامل موضوع آئین‌نامه اجرایی بند (11) ماده (121) ‏قانون برنامه چهارم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جمهوری اسلامی ایران اجازه ‏داده می‌شود حداکثر مبلغ چهارصد و چهل میلیارد (440.000.000.000) ریال اعتبار ‏ردیف 503918  قسمت چهارم این قانون، براساس پیشنهاد دستگاههای اجرایی و تصویب ‏کمیته دائمی پدافند غیرعامل کل کشور در اختیار دستگاههای اجرایی ذیربط قرار گیرد ‏تا براساس شرح عملیات موافقتنامه مبادله شده با سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور ‏به مصرف برسد.‏


 

برخی از روشهای پدافند غیرعامل روشهایی مانوس و شناخته شده هستند نظیر اختفا. ولی بعضی دیگر نیازمند خلاقیت و ابتکار بوده و با توجه به ویژگی های محیطی و تهدید های بالقوه باید طراحی شوند.

در اینجا به یک نمونه از این روش های نامتعارف به اختصار اشاره می شود.


 دستگاههای میکروفیلم


 

دستگاه های میکرو فیلم می توانند عنوان یک ابزار مهم در طرح های پدافند غیرعامل پیشنهاد شوند.


 

میکرو فیلم در مقایسه با سایر روشهای ضبط و نگهداری اطلاعات (مکتوب یا دیجیتالی) آسیب پذیری کمتری در مقابل حملات نظامی احتمالی داشته و پس از تهاجم نظامی  راحت تر قابل بازیابی است.

 

در ادامه به تشریح این موضوع خواهیم پرداخت:

در هنگام وقوع سوانح غیر طبیعی نظیرجنگ، نگهداری از اطلاعات یکی از از ارکان اصلی مدیریت بحران و پیروزی به شمار می‌رود. این اطلاعات می تواند شامل اطلاعات فرماندهی، پرسنلی، مواضع نیروهای داخلی، لجستیک و ... بوده و حتی اطلاعات صنعتی را نیز شامل شود.

این مورد اخیر در مورد ایران اهمیت فوق العاده‌ای دارد. توضیح آنکه در سالهای اخیر با تلاش و همت متخصصین و کارشناسان صنایع دفاعی، دستاوردهای قابل توجهی در زمینه تکنولوژی دفاعی حاصل شده است. به همین جهت مدارک و مستندات مربوط به این تسلیحات دفاعی از اهمیت والایی برخوردارند.

چرا که در صورت بروز هر نوع تهاجم، اولا ایران مشمول تحریم بوده و به ناچار لازم است خود نیازمندیهای دفاعی خود را برطرف سازد. ثانیا دشمن با وقوف به این مسئله انهدام صنایع دفاعی را در صدر لیست اهداف مورد تهاجم خود قرار خواهد داد. بنابراین باید به گونه ای از اطلاعات محافظت نمود که حتی در صورت از دست دادن نیروی انسانی متخصص و نیز تاسیسات و تجهیزات، بتوان آنها را مجددا بنا نهاد و اقدام به تولید تجهیزات دفاعی لازم نمود.

سنتی بر آن است که باید برای حفاظت از اطلاعات، بانک های اطلاعاتی را پشت دیوارهای سخت بتونی با حفاظت های شدید نگهداری کرد. در حالی که امروزه روش های حفاظت اطلاعات به طور عمده دچار تغییرات ماهیتی شده است. و همگام با تغییر روش های تهاجم، روش های حفاظت نیز تغییر یافته اند.


یکی از روشهای نوین تهاجم به اطلاعات استفاده از بمب های الکترومغناطیس است که در نبردهای یوگسلاوی و نیز عراق به دفعات مورد استفاده قرار گرفت.

نور شدیدی ساطع می شود، در یک لحظه همه چیز در خاموشی فرو می رود. بوی سوختن وسایل الکتریکی در فضا می پیچد. پوشش سیم ها سوخته و خطوط نازک تلفن قطع می شوند ومهم تر  از همه، درون هیچ کدام از رایانه‌ها، حتی یک بیت اطلاعات باقی نمانده، در حالی که هیچ کس کوچیکترین آسیبی ندیده است.

این به معنای از بین رفتن تمام اطلاعات فرماندهی، نقشه ها و اطلاعات فنی و ... است که به صورت دیجیتالی نگهداری می شده است.

دستگاه های میکرو فیلم قادرند حجم عظیمی از اطلاعات را به دور از چنین تهدید هایی در خود جای داده و در مواقع ضروری جهت بازخوانی و بازیابی در اختیار مسئولین امر قرار دهند.


سخن آخر:


با توجه به وجود زمینه تهدیدات بالقوه و خطراتی که امنیت ملی ، استقلال و تمامیت ارضی کشور را نشانه گرفته ضرورت عقلی دفاع کاملا مشهود می باشد .آمار و سوابق جنگهای گذشته نشان می دهد پدافند عامل در حال حاضر به تنهایی قادر به مقابله با سلاح های مدرن و مخرب آفندی جهت جلوگیری از اثرات ویرانگر آنها بر مراکز حیاتی و حساس و نیروی انسانی نیستند و لذا به کار گیری اصول و معیارهای پدافند غیرعامل می تواند به تکمیل زنجیره دفاعی کمکی موثر و قابل توجه نماید که این امر به طور شایسته ای از جانب مقام معظم رهبری نیز مورد تاکیر قرار گرفته است. به جاست این موضوع به ویژه از سوی وزارتخانه ها و سازمان های عمرانی مورد اهتمام جدی تری قرار گیرد.

منبع: avia.ir

نویسنده :سید احسان صدر (کارشناس ارشد مهندسی هوافضا)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

این هم چند نمونه امان نامه رژیم بعثی عراق  که با هواپیمابه روی رزمندگان اسلام می ریختند تا روحیه آنان را تضعیف کنند ولی آنان نمی دانستد که داشتند بارزمندگانی که با روحیه ایمان  وقدرت می جنگیدندطرف بودند.


 امان نامه های رژیم عراق

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

   

 چهار خطر عمده تحریف، تهدید، تضعیف و تخریب بر سر راه آثار جنگ بر جای مانده که برای جلوگیری از اثرات آن نیازمند سازماندهی قوی، هماهنگ و منسجم هستیم

  

رییس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس بر لزوم پژوهش در حوزه جنگ تأکید کرد و حاملان جنگ را بهترین روایت گران این ارزش ها خواند.

 

سردار میرفیصل باقرزاده، رییس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس در سومین همایش راهبردی پژوهش و دفاع مقدس گفت: عمر پژوهش در حوزه دفاع مقدس اگرچه جوان است اما بسیار عمیق و زاینده است.

 

Image

 

باقرزاده افزود: در حال حاضر به واسطه دسترسی به منابع اصیل و خالی از هرگونه خدشه و به دلیل مقارن بودن بحث تحقیقات با حیات بسیاری از حماسه آفرینان که در دفاع مقدس حماسه خلق کردند، فرصت بسیار خوبی ایجاد شده است که این بخش از پژوهش در کشور شکل بگیرد و لایه های آشکار و پنهان دفاع مقدس را به مردم جهان بشناسانند.

 

 

وی تصریح کرد: بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس به دلیل رسالت قانونی موظف است در کنار سیاست گذاری و نظارت و حمایت، بسترسازی هم بکند. در طول سه سال اخیر تأسیس پژوهشکده علوم و معارف دفاع مقدس مهم ترین کاری است که در راستای بسترسازی انجام شده است، است.

 

 

باقرزاده خاطرنشان کرد: پژوهشکده علوم و معارف دفاع مقدس با نگاه علمی و تحقیقی به موضوع دفاع مقدس و برای اینکه این مباحث در حد خاطرات محدود نشود بلکه مبنای علمی و نظری آن به شکل مكتوب دوام لازم را بيابد، فعالیت خود را آغاز کرده است.

 

 Image

 

رييس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس با اشاره به اینکه پژوهشکده علوم معارف دفاع مقدس در ابتدای راه خود قرار دهد، گفت: ساختار پژوهشکده علوم و معارف دفاع مقدس در حال شکل گیری است. حضور فرماندهان ارتش و سپاه در اعضای هیئت علمی پژوهشکده ظرفیتی را ایجاد کرده است که می توان به پشتوانه آنها شاهد فعالیت های چشمگیری در این حوزه شد.

 

 

باقرزاده با اشاره به چهار خطر عمده تحریف، تهدید، تضعیف و تخریب بر سر راه آثار بر جای مانده از جنگ گفت: برای جلوگیری از اثرات این چهار خطر نیازمند سازماندهی قوی، هماهنگ و منسجم هستیم چرا که از به دلیل حضور یادگاران شهدا در میان ما فرصت کم و با ارزش است چون آنها بهتر از هر کس دیگری می توانند خاطرات دفاع مقدس را برای ما نقل کنند.

 

 

رییس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس خاطرنشان کرد: حاملان و خالقان این ارزش ها بهترین کسانی هستند که می توانند روایت گر جنگ باشند.

 

 

سومین همایش راهبردی پژوهش و دفاع مقدس با هدف راهبردی کردن تدابیر راهبری در امر پژوهش پیرامون دفاع مقدس و به همت پژوهشکده علوم و معارف دفاع مقدس در مرکز مطالعات جنگ برگزار شد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

   

امروز برخلاف دوران دفاع مقدس كه لباس بسیجی را افتخار خود می‌دانستیم چه شده كه رویمان نمی‌شود این لباس را بپوشیم و بگوییم "من بسیجی ام."

 

سردار "احمد سوداگر" در همایش پژوهش و دفاع مقدس، با اشاره به اینكه حادثه دفاع مقدس واقعا مظلوم واقع شده و طوفان های مهیبی آن را مورد هجوم قرارداده اند، گفت: عمده‌ترین این طوفان ها، یك طوفان ظریف و نرم افزاری است كه توانسته تغییرات اساسی و بنیادی را بوجود آورده و واژه‌های "روان گریز" را جایگزین واژه‌های "روان گرا" كرده است.

 

Image

 

سوداگر با بیان اینكه در دوران دفاع مقدس اكثر واژه‌های روان گرا همچون "ایثار"، "لطف" و "صمیمیت" به منصه ظهور رسیدند گفت: این در حالی است كه امروز این طوفان نرم افزاری همه این واژه‌ها را به كناری زده و واژه‌های روان گریز را ارایه داده است.

 

وی افزود: كسانی كه به عدد انگشتان دستشان، گلوله از بیخ گوششان، رد نشده بود ، آتش بیار معركه و محرك این طوفان شدند.

 

 وی همچنین گفت: ملت ایران با دست خالی در برابر دشمنان ایستاد و تعریف ما از پیروزی، جلوگیری از دست‌یابی دشمن به اهدافش است ،اگر در دفاع مقدس پژوهش و تحقیق منحصر به جمع‌آوری آرشیو باشد حالت انبارداری پیدا می‌كند بنابراین باید با كاربردی كردن این پژوهش، هدایتگر آیندگان باشیم.

 

رييس پژوهشكده علوم و معارف دفاع مقدس گفت: با گذشت 18 سال از پايان جنگ، وزارت علوم، تحقيقات و فناوري موافقت كرده است كه موضوعات دفاع مقدس بعنوان پايان نامه در دانشگاههاي كشور پذيرفته شود.

 

سردار احمد سوداگر در سومين همايش راهبرد پژوهش در دفاع مقدس با بيان اين مطلب افزود: 700 موضوع در زمينه دفاع مقدس به وزارت علوم تحقيقات و فناوري پيشنهاد شد كه از اين تعداد 64 موضوع مورد تصويب قرار گرفت و با ابلاغ به تمامي دانشگاهها از اين پس دانشجويان مي توانند در زمينه موضوعات دفاع مقدس به ارائه پايان نامه بپردازند.

 

وي تاكيد كرد: پايان نامه هايي كه با هماهنگي اين مركز باشد از حمايت هاي مادي و معنوي برخوردار خواهد بود.

 

به گزارش خبرگزاري آريا، سردار سوداگر همچنين گفت: اگر از دو ميليون دانشجو فقط پنج درصد موضوع هاي دفاع مقدس را بعنوان پايان نامه بپذيرند (در مقاطع مختلف) و كار تحقيقي بي طرفانه كنند، پايان نامه هاي متعدد و با موضوعات مختلف به صورت روشن و بي طرفانه استخراج خواهد شد.

 

وي ادامه داد: تصويب موضوعات دفاع مقدس بعنوان پايان نامه در دانشگاهها دو مزيت اساسي براي جامعه دارد اول اينكه دانشجويان و محققان با مقوله دفاع مقدس آشا مي شوند و از آنجائيكه اين محققان به افكار خاصي تعلق ندارند در نتيجه از ميان اين تحقيقات و پايان نامه ها نتايج در خور توجه اي استخراج خواهد شد.

 

رييس پژوهشكده علوم و معارف دفاع مقدس همچنين از جمع آوري ديجيتالي اسناد و مدارك مرتبط با دفاع مقدس و ايجاد پايگاه اينترنتي خبر داد و گفت: با هماهنگي اداره حفاظت، قرار شده است مجموعه اسنادي كه داراي طبقه بندي اطلاعاتي نيستند در اختيار عموم محققان و پژوهشگران داخلي و خارجي قرار گيرد.

 

سوداگر همچنين اضافه كرد: اين پايگاه قابليت آن را دارد كه افراد بتوانند مطالب خودشان را بر روي اين مجموعه قرار دهند.

 

وي در پايان اين همايش يك روزه كه با رويكرد فرهنگ سازي، تعميق و گسترش تحقيق در موضوعات راهبردي دفاع مقدس و بهره مندي از يافته هاي پژوهشگران و پيشكسوتان در در امر پژوهش دفاع مقدس برپا شده بود گفت: كار تحقيق و پژوهش زمانبر است و صبر و حوصله مي خواهد.

 

سوداگر گفت :اميدواريم با ظرفيت ها و توانايي هاي فراواني كه در اين زمينه وجود دارد اما به علت حجب و حياء پيشكسوتان دفاع مقدس بدون استفاده مانده است به تحقيقات در خور شان دفاع مقدس دست پيدا كنيم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

احساس دهه‌ی شصت یك احساس به شدت مردانه است؛

 

   

 

سر چهارراه كه رسیدم ایستادم تا چراغ سبز شود. خیابان خلوت می‌نمود. عجله داشتم تا خودم را به بالای خیابان حضرت ولی‌عصر، علیه‌السلام، برسانم. منصرف شدم. برگشتم به چپ و از خیابان رد شدم و پا به پیاده‌رو گذاشتم. دیر شده بود؛ می‌خواستم پیاده بروم. دلم تنگ بود. از سر كوچه‌ی یار رد هم كه می‌شدم غنیمت بود؛ سر خیابان آذربایجان كه رسیدم نایستادم؛ مشامی تازه كردم و رد شدم.

چهره‌های بچه حزب‌اللهی در اثنای خیابان به نحو ملموسی به چشم می‌آمد، اما از خود كاروان شهداء خبری نبود. خیابان جمهوری را قطع كردم و از خیابان انقلاب كه عبور كردم به سیدمهدی زنگ زدم؛ گفت: رسیده‌ایم به نزدیكی‌های معراج.

برگشتم. سر چهارراه یك موتوری ایستاده بود. به نظرم كرایه‌اش برای خیابان بهشت قدری زیاد می‌نمود. در مسیر می‌گفت: زیاد نگفتم. آدم دلش نمی‌آید شماهایی كه آمده‌اید دنبال این شهداء را تیغ بزند. سوسول‌ها را چرا؛ واجب كفایی است كه تیغ‌شان بزنیم، اما شماها را نه.

دستم روی شانه‌اش بود و نگاهم به طره‌ی مویش كه كش انداخته بود، و او كه از لابه‌لای ازدحام خودروها راهش را پیش می‌برد. صبح اول عید را دیده‌ای؟ روز قبلش هوا هم‌آن هوا است اما آدم احساس گرفته‌گی می‌كند؛ روز اول عید هوا تغییری نكرده اما آدم حس می‌كند كه دلش باز شده. شاید فكر كنی به خاطر خلوتی خیابان یا آب‌پاشی شهرداری است؛ اما صبح كه از خانه بیرون زدم حس كردم كه این شهر آن شهر خفه‌ی دی‌روز نیست و از بركت عبور این‌ها خیابان‌ها دل‌باز شده.

 نیروی انتظامی خیابان بهشت را بسته بود و تنها پیاده‌ها در آن تردد داشتند؛ در پیاده‌رو جابه‌جا ایست‌گاه‌های صلواتی برقرار بود و بوی اسپند در مشام می‌پیچید. عده‌ای در گوشه و كنار نماز ظهر و عصرشان را می‌خواندند و آن انتها تریلی‌های تابوت شهداء و جمعیت و پرچم‌ها را می‌شد دید.

 در بهشت به اندازه‌ی صد متر احساس دهه‌ی شصت برایم بازگشت؛ حالی غریب كه هر سال بیش‌تر برایم به دوردست می‌رود و هر سال توضیح‌نادادنی‌تر می‌شود. هم‌این اندازه می‌دانم كه این احساس هیچ شباهتی به داستان‌ها و فیلم‌ها و موسیقی‌های جنگ ندارد و هر اندازه كه با راهیان نور هم‌راه شده‌ام برایم تكرارناشده باقی مانده است.

 احساس دهه‌ی شصت یك احساس به شدت مردانه است؛ پر از صف‌های نمازجمعه روی آسفالت سرد خیابان‌هایی با درخت‌های چنار بلند، دسته‌های عزا زیر هرم آفتاب ظهر عاشورا، بوی اسپند و خون قربانی، و مزه‌ی خاك و گل‌آب شربت‌هایی كه هیچ‌گاه عطشت را فرونمی‌نشاند؛ و طعم نزدیك شهیدی با پلك‌های فروافتاده‌ی كبود و ورم‌كرده،‌ و گل‌ و خونی كه از روی محاسنش پاك نكردید، كه حالا آن جلوتر روی دست‌های مردم تشیع می‌شود؛ و تو كه تردید نداری سال به پایان نرسیده به او و سایرین ملحق خواهی شد.

 هیچ‌گاه در خیابان‌های شلوغ تهران این احساس به سراغم نمی‌آمد؛ این اواخر تنها گاه در نماز جمعه‌ی دانش‌گاه یا قطعه‌های قدیمی گل‌زار شهداء پیدایش می‌كردم، اما هر بار مثل ماهی كوچك قرمزی، پیش از آنی كه بتوانم در دست بگیرمش از دستم سُر می‌خورد و می‌رفت.

 به جمعیت كه رسیدم آخرین تریلی كاروان شهداء را پیاده می‌كردند؛ آن قدر شلوغ بود كه مثل همیشه دستم به تابوت نمی‌رسید؛ آخرین تابوت كه در سراشیب كوچه‌ی معراج از نگاهم در جمعیت گم شد، دیگر تنها می‌گریستم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

 

گوش کن صدا می آید اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یٰا وَارِثَ آدَمَ صَفْوَۃِ اللّٰہِ  گوش کن صدا می آید ، صدای قدمهای سنگینی که زیر لب می خواند اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یَابْنَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفیٰ اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یَابْنَ عَلِیٍّ الْمُرْتَضیٰ اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یَابْنَ فٰاطِمَۃَ الزَّھْرَآءِ اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یَابْنَ خَدِیجَۃَ الْکُبْریٰ گوش کن صدای لغزیدن اشک می آید، اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یٰا ثَارَاللّٰہِ وَابْنَ ثَارِہِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورِ خدایا محشر شده غم بر دلم نشسته دوباره محرم آمده صدایش را بشنو حزین می خواند وشهادت می دهد، اَشْھَدُ اٴَنَّکَ قَدْ اٴَقَمْتَ الصَّلٰوۃَ وَ اٰتَیْتَ الزَّکوٰۃَ وَ اَمَرْتَ بِالْمَعْرُوْفِ وَنَھَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ گوش کن صدای لعن می آید، فلَعَنَ اللّٰہُ اُمَّۃً قَتَلَتْکَ وَلَعَنَ اللّٰہُ اُمَّۃً ظَلَمَتْکَ وَلَعَنَ اللّٰہُ اُمَّۃً سَمِعَتْ بِذَالِکَ فَرَضِیَتْ بِہِ یٰا مَوْلاٰیَ، خدای من امشب دلم دوباره گرفته واشک واشک واشک ..........

 

چشم هایت را ببند وگوش کن صدای تیغ های تشنه به خون، چکمه های آماده لگد مال کردن وخنده های مستانه مردانی که نه،  نامردانی که برای میراث نا بحقشان از مردی خود گذشتند به گوش می رسد گوش کن . يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى جَميعِ اَهْلِ الْاِسْلامِ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّموات.

 

یا ابا عبدالله انگار غم شما تا ابد جهان را مغموم کرده ومحرمت ریشه تمام اشک هاست یا ابا عبدالله صدای زیارتت همه دنیا را فرا گرفته وانگار فرشتگان یکصدا می خوانند اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ وباز دل من گرفته وتا نام دل می آید یاد....

آقا دلم می خواهد بخوانم در محرمت این فراز را تا شاید محرم شوم وشاید این غم سنگین را برای لحظه ایی تسکین دهم اگر بشود شاید....

 

بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَكْرَمَ مَقامَكَ وَ اَكْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ اَللَّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَالْآخِرَةِ

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

امروز دلم هوای ریئس جمهور مریوان رو کرده دلم هوای فرمانده

عاشقا رو کرده دلم هوای فرمانده که در دوکوهه نامش گره خورده

آری ای کسانی که خود را عاشق می خوانید

آیا اسم حاج احمد متوسلیان را شنیده اید؟

آیا چشمتان تاحال نور چشم امام زمان را دیده است که

می خواهی خود ام را ببینی ؟

آری ای دوست ابتدا باید نور چشمش شوی تا لایق دیدارش شوی.

 

آری هنوز کردستان متحیر محبتهای حاجی است

آری هنوز مردهای و زنهای کردستان چشم به راه تا وقتی

که پرستوی خمینی به دیار خامنه ای بیاید

و ما . ما جامندگان از قافله با دیدن این پرستو امیدی در خود ببینیم .

نجوا با شهدا

اهای حاجی مارو پشت این قافله نکشن بخدا تاب و تحمل

رفتن رو ندارم

رفقا میدنی نقطه ضعف شهدا کجاست؟ ؟آره می دونی

من بگم

می دونی تمام پسرهای عالم مامانی هستن

شهدارو به مامان شون قسم بده

 

 

ای شهید تورا به جان فاطمه الزهرا(س) قسم نگذار نگذار

تابلوی شهدا شرمنده ایم را در محشر به دوش خود بکشانم

این چنین عشاق رفتند

عاشق که شدی تیر به سر باید خورد
زهری که رسد همچو عسل باید خورد

خدایا این نجواها را از من نگیر  نگیر  نگیر  نگیر  نگیر  نگیر

گل یادتون نره عاشقا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  | 

   

 

 

 

نبايد چنين انديشيد كه جنگي بود و در زمان ماضي تمام شد و حالا جنگي ديگر هست.
جنگ را مي شود تحقير كرد، سياه خواند و كمر به هدم اش بست، اما نمي توان از ميانش برد. استاده با مشت، چون تك درختي در ميانه دشت. محكم و بلند و استوار.
حالا هر چند ماه و سال و قرن هم كه بگذرد، چون گنجي پنهان، شكفته تر و درخشان تر خواهد شد. اين سنت لايتغير تاريخ است، چرا كه جنگ، قطعه اي در زمين بود كه حقيقت آسمان را مي سرود.

بي هيچ ترديد،  اين چنين درخت تناوري، ازريشه نكندني است. هر چقدر هم كه زخم بخورد، مالكش آن را از سپاه ابرهه، حافظ است؛ بهتر آنكه ما به فكر شترهاي خودمان و چوب هاي دار نسل هاي بعد باشيم كه از هم اكنون، به جرم و جريمه سستي و تقصير در مستورماندن آن جنگ، محكوم مان كرده اند.

هجوم زمان به حماسه ستودني جنگ، آنچنان خانمان برانداز است كه ما را دستخوش ناداني كرده و ندانسته ايم كه نمي دانيم. فقط سالي از آن واقعه مي گذرد و  اين چنين زمان ما را با خود برده است كه آرزويي بسيار دور و دست نيافتني مي پنداريمش و با دست خود جاي پايش را ميان فسانه ها، مستحكم مي سازيم.

ميان شعله، خون، آتش، عطش...

جنگي كه بود، مولود يك معنا بود؛ معنايي كه در سرشتش با خون و آتش در آميخته بود. تندبادي كه برخاسته، مي خواهد جنگ را تنزل دهد و با عقل ابزاري مآل انديشش، دوست تر مي دارد كه مدام از صلح و دوستي و گل و بوته بگويد و از حضرت لسان الغيب نيز تصديقي بيارد كه ... با دوستان مروت، با دشمنان مدارا و سمند تساهل را تندتر براند.

اين انديشه هنگامه اي آغاز گشت كه نام روزهاي پاياني شهريور شد: هفته گراميداشت دفاع مقدس. زمانه اي كه قرار بر بي قراري نبود و مي بايست ام القراي اسلامي را اول ساخت و بعد به ديگران پرداخت، ايده صدور انقلاب را وانهاد و نرخ رشد اقتصادي را چسبيد.

 بايد بيش از هميشه و پيش از گذشته از رفاه و آرامش سخن رانده مي شد و حتي براي روايت جنگ، حاج كاظم ها مجبور بودند از قصه مدد بگيرند و غولي و مرادي و جوانان مريدي و... در پرده مي بايد گفت سخن!

شب است و سكوت است و...

ايرانيان به گواه تاريخ، حتي اگر نويسنده اش، گزنفون باشد و بخواهد جز يونان در عالم جايي نماند، چندان خونريز و كشورگشا نبوده اند. حداقل در اين هزاره، نشانه هاي اين روش بسي نادر است.

 پس بحث در اصالت جنگ، تاييد خونريزي و شقاوت نيست كه مذموم است و محكوم. حرف بر سر آن است كه آن هنگام كه دفاع بر جاي جنگ نشست، خودمان به دست خودمان، بر يك مغالطه مهر تاييد زديم كه آنچه در هشت سال گذشته، دفاع نبوده و جنگي تجاوزگرانه بوده و حالا مي خواهيم تاريخ را دوباره بنويسيم!

تازه مگر از چه دفاع كرده ايم؟ مانده بوديم معطل كه غولي بتازد و ما رنگ ببازيم و ناچار ودست  بسته به ميدان درآييم و از سر ضعف و نداشتن چاره، با او درآويخته ايم و قتال كرده‌ايم. همين؟ يعني از چنين موضعي، دست پايين تر(و پست تر) مي توانستيم نصيب خودمان كنيم؟!

هم دست از آرمان قائدمان برداريم و سلاح صدور را بر زمين بگذاريم، هم بر تهمت تجاوز و زياده خواهي صحه نهيم و هم ماجرا را از حماسه تهي كنيم و همه چيز را درچارديواري ژئوپليتيك بين النهرين محدود كنيم...

در نتيجه جنگمان با درگيري هاي بقيه عالم چه تفاوتي داشته؟ آيا جز يك كشت و كشتار كور، چيز ديگري بوده است؟... فقط اين را براي آيندگان ميراث گذاشته ايم؟

بار گراني بر زمين مانده است

اما ميراث حضرت روح الله چيز ديگري بود. او كه هميشه فراملي مي نگريست،اين چنين آواي انقلابش، طنين انداز جهان شد؛ عراق، كويت، تركيه، لبنان، سوريه، فرانسه، آمريكا و هر نقطه ديگري.

او بود، چون مبلغانش بودند، پس عالمگيرترين سنت گراي قرن، با سرانگشتان تدبيرش، غرب را تكان داد؛ بي شولاي كاپيتاليسم يا سوسياليسم. همين ابر مرد، جنگ را تا رفع فتنه در عالم مي خواست. در ميان سخنانش كمتر ردي از دفاع مي شود جست. او هر جا هست، سخنش را با جنگ مي گشود و مي بست.

خميني، ساده حرف مي زد و صريح؛ مي گفت: جنگ ما جنگ عقيده است و جغرافيا و مرز نمي شناسد و ما بايد در جنگ اعتقادي مان بسيج بزرگ سربازان اسلام را در جهان راه اندازيم . روشن تر از اين، چه حجتي؟ او نمي خواست جنگ را در نبرد با بعثي ها محصور كند و فراتر از آن را نبيند.

چه مردان سبزي گذشتند

حضرت روح الله، آدم و عالم را بر سبيل حضرت خاتم(ص) مي ديد و داستان ايران امروز را استمرار نزاع ازلي و ابدي فقر و غنا مي دانست. او مبعوث شده بود تا عالم را از نو بسازد و از نو آدمي (حالا اگر برخي خرده بگيرند: پس كجاست اين نوساخته ها؟ پاسخشان نيم پوزخندي بيش نيست؛ كه خميني همين برايش بس كه بساط هر ذلت پذيري را در عالم برچيد و خواب حراميان استعمارگر را بي خواب كرد. روحش شاد!)

 و جايگاه مظلومان و ظالمان را بهتر بنمايد، چرا كه خويش را مقدمه انقلابي عظيم مي دانست كه آن هنگام كه همه جا از جور و تعدي پر شده و عصيان، جان آدميان را به لبشان رسانده، زمين را از عدل و داد مي آكند و حكومت را به وارثان حقيقي اش باز مي گرداند.
بي شك در اين مقدمه سازي، مي بايست در جنگ، دوست و دشمن مان را مي شناختيم كه شناختيم و در گامي فراتر، هيمنه دشمنان مان را مي شكستيم. باز هم از اوست كه: ما در جنگ، ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شكستيم و چنين هدفي، در سايه سار دفاع محقق شده است؟!

او فراتر مي رفت و در گره زدني آشكار، هستي انقلاب بهمن۵۷ را در تجسم جنگ مي دانست؛ آنجا كه موكد مي داشت انقلابمان را در جنگ به جهان صادر كرده ايم ، قصدش تصريح بر حقانيت  ايران و سلحشوري ايرانيان بود؛ همان هنري كه بعدها با آمدن دفاع ، عيب تعبير مي شد.

كدام قله چنين سرفراز و پا برجاست؟

همان تبارشناسي دفاع و جنگ، ما را رهنمون اين منزل است كه اولي زحمت است و نقمت، اما دومي نعمتي است و بركت. تا نبارد، خشكسالي ساليان دور و دراز سلطنت از ميان نمي رود. خميني همين را مي ديد كه از بركاتش ياد مي كرد كه هر روز ما در جنگ بركتي داشته ايم كه در همه صحنه ها از آن، بهره جسته ايم.

  اين چنين، آهن انقلاب، آبديده تر و مقاوم تر مي شد و ورود هر روزه نسيم شهادت، رسالت را در يادها زنده مي كرد.

اگر جنگ، عذاب بود و همه آرزوها بر آب، چگونه به دقت، مثلت زر و زور و تزوير را نشانه مي شد گرفت؟ استمرار روح اسلام انقلابي در پرتو جنگ تحقق يافت و  اين گونه حضرت روح الله، عقبه فكري اش را استوار كرده بود. جنگ، ترويج جنايت نبود، بلكه تاكيد رشادت بود، آن هم در همه عرصه ها؛ از نفس و مال و قدرت و... نه يك درگيري ساده فيزيكي با ادوات نظامي.

او مي خواست اين ميراث را ماندگار كند (و كرد) چرا جهاد را مي فهميد و حضور را بو مي كشيد. مي دانست، دريچه هايي براي رفتن گشوده شده و بايد جنگيد، تا رهيد. باز هم، همان سوال: و مگر اينها را در سايه دفاع مي توان يافت؟

دردم از يار است و...

تازه نبايد چنين انديشيد كه جنگي بود و در زمان ماضي تمام شد و حالا جنگي ديگر هست. جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استكبار، جنگ پابرهنه ها و مرفهين بي درد، سال هاست كه شروع شده و تمامي ندارد.

 حتي اگر نامش را تغيير دهيم، از معنا تهي نمي شود. هر چه هم كه بكوشيم و بخواهيم. ولي... ولي شايد راه هاي ديگري(وبهتري) هم باشد كه اگر نشد معنا را ستاند و واژگونه اش كرد، حداقل سازي ديگر كوك كرد و راهي ديگر رفت؛ همان اتفاقي كه در شرف وقوع است؛ داستاني كه مسير داستان را عوض كرده است و دارد سر از ناكجا آباد، سياهي و ناميدي در مي آورد؛ آن هم به دست متهمان وادادگي و ترسويي بلكه حاضران و خالقان حماسه.

خسته و دنبال راه نو و به دنباله عبور از كليشه ها. بهانه كار هم، بازانديشي و واقع نمايي و نقد جنگ به دست داده است.

اول قرار نبود بسوزند عاشقان

در اين ورطه، ديگر مجادله بر سر دفاع و جنگ نيست. برخي آمده اند و مدام از رانندگان مشروب خوار متحول شده، ثروت اندوزان مال مردم خوار، ديوانگان گوشه آسايشگاه و... حرف زده اند و در تحليل خود، قصد كرده اند دريچه هاي نويي به روي مخاطب بگشايند.

 پاي حرفشان كه مي نشيني، از روايت غيرشورآفرين و فاقد حماسه دفاع مي كنند و مي گويند بايد همه واقعيت را تاباند؛ حالا چه مهم، كه ماجراي كشته شدن غواصي در شب عمليات باشد يا عشق پسركي به دختركي در ميان كوه يا چيزهاي ديگر.

مدافعان نيز تطور ادب و هنر غرب در نسبت با جنگ دوم ملل را پيش مي كشند كه چگونه در ميانه دهه هاي 60 و 70 و 80، ضدجنگ شد و اكنون در رجعتي آشكار، روح دليري را مي ستايد. و آنچه را در شرف وقوع است يك تغيير تدريجي مي نامد كه آتيه اش بازگشت به اصل است.

ساحل بهانه اي است، رفتن رسيدن است

نه آنكه پاي استدلاليان چوبين بود، بلكه قياس شان مع الفارق و ره زن! گويي ما هم براي يكي،دو كيسه زر و اندكي زمين و ارثي از مستعمرات، پاي در جنگ گذاشته ايم و مي خواستيم پوزه خرس شرقي را در ويتنام به زمان بماليم و... كه حقمان است تا هر درشتي را به نام نقد و سيادت از واقعيت، به جنگ نسبت دهند.

 نه! اشتباه نشود؛ حرف بر سر اصالت جنگ و عصمت جنگ آوران نيست، ولي مقصد از پيش معلوم است و قصدمان پيچيدن نسخه غربي هاست(باز هم بي توجه به بر و بوم خودمان).

معلوم است كه چه نتيجه اي به بار خواهد آمد. سروراني كه روزگاري برترين و والاترين معاني جنگ را در دل آثار خود تابانده اند و به يادگار گذاشته اند، حالا جاي خود را در زمين بازي عوض كرده اند و نعل وارونه مي زنند.

 اتهام بزرگي است؟ نه، حقيقتي است تلخ، چون آنان با حافظه قديم خود براي نسلي فاقد و فارغ همه آن دغدغه ها مي نويسند و مي سازند و... و اصلا چيزي در انتها بر جاي نمي ماند كه شوق آفرين و برانگيزاننده باشد؛ مي شود يك ماجراي پر كشش داستاني كه مي تواند در هر جاي جهان رخ بنماياند؛ نه با نگاهي فراملي، بلكه در حد و حدود مناسبات زميني و معادلاتش.

موجيم كه آسودگي ما عدم ماست

اينجا مدام تاكيد و تصريح و تلويح به فسانه زدايي از جنگ است. گويي همان زبان پر ايهام حاج كاظم فقط به كار مي آيد و جز او،  اين حرف، خريداري ندارد. مداوم بر  اين اصل تاكيد مي شود، آنچنان كه افسانه اي بوده و داستان هاي قهرمانانه اش را بايد كناري گذارد و دوباره در گفتماني انتقادي بازخواني اش كرد. تا چه؟ خدا مي داند!

انگار همه دروغ به هم بافته اند و اين وظيفه تاريخي برخي است كه افسون زدايي را (بر سبيل سم زدايي) وجه همت خود قرار دهند و اگر اثري مي آفرينند، حتما و حتما از همين زاويه باشد. افسوس كه نه قياس با فرنگ، آرامش بخش و اطمينان ساز است و نه اميد به اميدي به سياستگذاران است.

 آنچه تنها مايه تسلي است، صداقت مدعيان اين دگر انديشي است كه كورسويي از تعالي و حفظ و نشر آثار جنگ را در دل روشن مي كند.
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد شرف پور  |